🌌داستان کوتاه شب دوستيِ بر بادمرد فقيري با زن و پسرش زندگي سختي داشتند مرد به شغل خارکني مشغول بود.…
انتشار: 2026/08/02 15:55 UTCدریافت: 2026/08/05 17:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 17:57 UTC
🌌داستان کوتاه شب دوستيِ بر بادمرد فقيري با زن و پسرش زندگي سختي داشتند مرد به شغل خارکني مشغول بود.در يکي از روزهاي فقر؛ که غذايي نداشتند؛ زن خارکن يککاسه شير همراه شوهرش کرد.مرد در بيابان پس از کار بهقصد خوردن شير آمد، ديد ماري دارد شير را ميخورد، دلش سوخت ايستاد و نگاه کرد.مار پس از خوردن به لانه خود رفت و يک سکه طلا به دهان برگشت و آن را در کاسه خالي شير انداخت.مرد شکر خدا کرد.فردا مرد دوباره شير آورد و باز ماجراي مار تکرار شد.بهاينترتيب مرد، هرروز براي مار شير ميآورد و يک سکه ميگرفت. تا اينکه خانواده آنها ثروتمند شدند.روزي مرد که فردي باخدا بود راهي سفر حج شد و به پسرش سفارش کرد که هرروز يککاسه شير براي مار ببرد.پسر چند روز اين کار را کرد و مار هم هر بار سکهاي در کاسه او گذاشت. تا اينکه يک روز پسرک با خود فکر کرد اين چهکاري است؟ اين دفعه مار را بکشد و تمام سکهها را از لانه او بردارد.فرداي آن روز وقتي مار ميخواست به لانه برود پسر، با سنگي به مار حمله کرد. سنگ دُم مار را کند و مار نيز در دفاع از خود پسرک را هلاک کرد.مرد از مکه برگشت ماجرا را فهميد کاسه شيري برداشت، به آن محل رفت. مار آمد، شير را خورد و سکهاي آورد در کاسه انداخت.مرد از او عذرخواهي کرد مار در جواب گفت:تا مرا دُم، تو را پسر ياد است.دوستي من و تو بر باد استشماره کارت بانک تجارت👇5859 8370 0754 7520🧡انجمن حمایت از بیماران ام اس ساوه🎗 @MS_Saveh 🎗


