🌌داستان کوتاه شب کوزه و گليک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر ميلهاي آويزان مي…
انتشار: 2026/07/31 15:32 UTCدریافت: 2026/08/02 13:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 13:52 UTC
🌌داستان کوتاه شب کوزه و گليک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر ميلهاي آويزان ميکرد و روي شانههايش ميگذاشت.در يکي از کوزهها تَرک کوچکي وجود داشت؛ بنابراين، کوزه سالم هميشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب ميرساند، ولي کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل ميکرد.به مدت دو سال، اين کار هرروز ادامه داشت و سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارباب ميرساند.کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد.موفقيت دررسيدن به هدفي که براي آن ساختهشده بود؛ اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها ميتوانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.بعد از دو سال، روزي در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: من از خودم شرمندهام و ميخواهم از تو معذرتخواهي کنم.سقا پرسيد: چه ميگويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي؟کوزه گفت: در اين دو سال من تنها توانستهام نيمي از کاري را که بايد، انجام دهم. چون تَرَکي که در من وجود داشت، باعث نشت آب درراه بازگشت به خانه اربابت ميشد. به همين خاطر، تو با همه تلاشي که ميکردي، به نتيجه مطلوب نرسيدي.سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت: از تو ميخواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب به گلهاي زيباي کنار راه توجه کني.در حين بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گلهاي کنار جاده را گرما ميبخشد و اين موضوع، او را کمي شاد کرد؛ اما در پايان راه بازهم احساس ناراحتي ميکرد. چون بازهم نيمي از آب، نشت کرده بود.براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد.سقا گفت: من از تَرک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره راه، گلهايي کاشتم که هرروز وقتي از رودخانه برميگشتيم، تو به آنها آب دادهاي.براي مدت دو سال، من با اين گلها خانه اربابم را تزئين کردهام.بيوجود تو، خانه ارباب تا اين حد زيبا نميشدشماره کارت بانک تجارت👇5859 8370 0754 7520🧡انجمن حمایت از بیماران ام اس ساوه🎗 @MS_Saveh 🎗


