
📍گذر و نظری بر تأملات حضرت #مولانا در #مثنوی_معنوی از آغاز دفتر اول✅نقل مطالب با ذکر منبع و نشانی کانال: @masnavimolavii✍️ [email protected]
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 20 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/25 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 20 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
«زادهٔ ثانی»ست احمد در جهانصد قيامت بود او اندر عيانزو قيامت را همیپرسيدهاندای قيامت تا قيامت راه چند؟با زبانِ حال میگفتی بسیكه ز مَحشَر حشر را پرسد كسی؟!بهرِ اين گفت آن رسولِ خوشپيامرمزِ «مُوتوا قبلَ مَوتٍ» يا كِرام همچنانكه مُردهام من قبلِ مَوت زآن طرف آوردهام اين صَيت و صَوتپس قيامت شو، قيامت را ببينديدنِ هر چيز را شرط است اين#مثنوی #مولانا @masnavimolavii
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشمنبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشمبِهوش بودم از اول که دل به کس نسپارمشَمایِل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشمحکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمددگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشممگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانیکه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشممن رَمیدهدل آن به که در سَماع نیایمکه گر به پای درآیم به در برند به دوشمبیا به صلح من امروز در کنار من امشبکه دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشممرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنمکه از وجود تو مویی به عالمی نفروشمبه زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحتکه تندرست، ملامت کند چو من بخروشممرا مگوی که سعدی طریقِ عشق رها کنسخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم؟به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم#غزلیات #سعدی_علیه_الرحمه @masnavimolavii
مصطفی را وعده کرد الطاف حق: گر بمیری تو نمیرد این سَبَقمن کتاب و معجزهت را رافعمبیش و کم کن را ز قرآن مانِعممن تو را اندر دو عالم حافظمطاعنان را از حدیثت رافضمکس نتاند بیش و کم کردن دروتو به از من حافظی دیگر مجورونقت را روز روز افزون کنمنامِ تو بر زر و بر نقره زنممنبر و محراب سازم بِهرِ تودر محبّت قهرِ من شد قهرِ تونام تو از ترس پنهان میگوَندچون نماز آرند پنهان میشونداز هراس و ترسِ کفّار لعیندینت پنهان میشود زیرِ زمینمن مناره پر کنم آفاق راکور گردانم دو چشمِ عاق راچاکرانت شهرها گیرند و جاهدینِ تو گیرد ز ماهی تا به ماهتا قیامت باقی اش داریم ماتو مترس از نَسخِ دین، ای مصطفی! #مثنوی#مولانا@masnavimolaviiحیات واقعی دین و استمرار آن به اتحاد ظاهر و باطن است و همانقدر که ظاهر بدون باطن بت پرستی است، باطن بدون ظاهر هم بی ادبی در ساحت شهود است. خداوند دین احمدی و حقیقت محمدی را پایدار می دارد و از هرگونه نسخی در امان نگاه می دارد ولی زنده بودن آن و معرفت و وصول به چنین حقیقتی تنها در مکتب عرفان و در پرتو نور باطن و اتصال به حقیقت ولایت کلّیه الهیه ممکن است. هانری کُربَن فیلسوف و مستشرق فرانسوی در اثر چهارجلدی خود "چشم اندازهای معنوی و فلسفی اسلام ایرانی" استمرار و حیات دین حقیقی و اشراف باطنی بر قلوب سالکان حقیقت و حفظ و هدایت آن در نفوس بشریت را منحصر در وجود انسان کامل و صاحب ولایت کلیه الهیه می داند وگرنه هر دین و مرامی بدون وجود این ولی حیّ خواهد مُرد. محتوای هر گونه پیام عالمِ برتر از دنیای ما و ربط انسان معاصر با حقیقت دین و عالمِ معنا مرهون وجود این ولیّ حیّ الهی است. این حقیقت در انحصار هیچ کسی و هیچ مسلکی نیست و متعلق به همه انسان هاست و تنها شرطش صدق و راستی و کوشش و التجا به درگاه الهی است.
انبیا را، در درون هم نغمه هاستطـالبان را زآن حیاتِ بی بهـاستنشنود آن نغــمه ها را گوشِ حسّکز ستم ها گوشِ حس باشد نجس.....نغـــمه هایِ انـــدرونِ اولیـــااوّلاً گویــد که: ای اجـزایِ لا!هیـن زِ لایِ نفــی سَــرها بر زنیــدزین خیال و وَهم سَر بیرون کنیدای همه پوسیده در کَوْن و فسادجــانِ باقـــیتان نــرویید و نــزاد! #مثنوی #مولانا @masnavimolavii🔷انبیا و اولیای الهی سخنی دارند در بیرون و ظاهر که همین گوش حس می شنود و نغمه و سخنی دارند در درون که سالکان راه خدا و طالبان حقیقت و جستجوگران صادق از دل آن را می شنوند و محسوس حواس ظاهر نیست و اهل دنیا آن را نمی شنوند و از آن بهره ای ندارند. سخن ظاهری اولیا با مردم را #هدایت_ظاهری و سخن از باطن و درون با رهروان حقیقت را #هدایت_باطنی گویند. 🔷 هدایتِ باطنی برای سالکِ راه حق موجبِ حیات دل و فهمِ حقیقت و پیدا کردنِ راه اوست که برای سالک بی نهایت مهم است و قیمتی نمی توان بر آن گذاشت. 🔹اگر سالک و رهرو اهل صفا و وفا بود این هدایت از باطن برای او تا بالاترین مراحل و مراتبِ سلوک و لقاءِ حق همراه خواهد بود و اگر وسوسه ها و نفسانیت در او پیدا شد از این هدایتِ خاص بهره ای نخواهد برد. 🔻 اگر کسی ادعا کرد که عارف است می توان او را با همین معیار و میزان آزمود. اینطور که اگر انسان دید راه را پیدا می کند و از گیجی و سر درگمی درمی آید و بر سر هر دو راهی ندا و نغمه ای راه را به او نشان می دهد و قلب احساس حیات و حیا می کند؛ این نغمهٔ درون، از اولیای حق است. و اگر او را به پوچی و ناامیدی و سردرگمی مبتلا می کند او نه عارف، بلکه دکانداری بیش نیست! 🔺بقول حضرت #حافظ:نقد صوفی نه همه صافی و بی غَش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشدخوش بود گر محک تجربه آید به میانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد▫تمثیلی از حروف لا در بیت سوم و چهارم آمده که اگر سرِ ” لا ” زده شود فقط نقطه ای باقی می ماند و آن تعبیر شده به وهم و خیالات و اعتبارات که همه لا ست!
چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَننی قُماش و نقره و میزان و زنمال را کز بَهرِ دین باشی حَمُولنِعْمَ مالٌ صالِحٌ خواندَش رسولآب در کشتی هلاکِ کشتی استآب اندر زیرِ کشتی پُشتی استچون که مال و مُلک را از دل بِراندزآن سلیمان خویش جز مسکین نخواند#مثنوی #مولانا @masnavimolaviiاز نظر جناب #مولانا دنیایِ مذموم غفلت از پروردگار است. کسب و کار و اسباب و وسایلِ زندگی و زن و مال، دنیا نیست، بلکه اگر اینها برای حفظ حیات و آبرو و در راه بندگی خدا باشد بسیار خوب و شایسته است. مال و ثروتِ دنیا برای انسان مثلِ آب است که اگر داخل کشتی باشد موجب غرق و نابودی کشتی است ولی اگر همین آب زیرِ کشتی باشد موجب حرکت و اتّکایِ کشتی به آن است. گرچه سلیمان نبی صاحب ثروت و سلطنت خیره کننده و بی نظیری بود ولی از آنجا که تعلقی به آنها نداشت، خود را در برابر خداوند عظیم، فقیر و مسکینی بیش نمی پنداشت.🔻قالَ النبيُّ صلى الله عليه وسلم : نِعْمَ الْمَالُ الصّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِحِ
معاشران! گره از زلفِ یار باز کنیدشبی خوش است بدین قصهاش دراز کنیدحضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعندوَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنیدرَباب و چنگ به بانگِ بلند میگویند«که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید»به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَدگر اعتماد بر الطافِ کارساز کنیدمیانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار استچو یار ناز نماید، شما نیاز کنیدنخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف استکه «از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید»هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقبر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنیدوگر طلب کند انعامی از شما حافظحَوالَتَش به لبِ یارِ دلنواز کنید#غزلیات #حضرت_حافظ @masnavimolavii
روزی جناب شمس تبریزی را از سلسله اساتید و خرقه اش پرسیدند و وی در پاسخ فرمود: هر کسی سخن از شیخ خویش گوید، ما را رسولالله علیهالسلام در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بِدَرّد و ژنده شود و در تونها افتد و بدان اِستنجا کنند، بلکه خرقۀ صحبت، صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دِی و امروز و فردا نیست...خرقه نیست قاعدهٔ من، خرقۀ من صحبت است و آنچه تو از من حاصل کنی خرقۀ من، آن است...آن کس که به صحبت من رَه یافت، علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود، نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت میکند، بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن! #مقالات#شمس#خرقه_صحبت@masnavimolaviiسالک در دل و قلب هم سخن و در گفتگو با پیر است بی صدا و حرف؛ و آن چنان فضای سینه و وجودش را پر می کند که مایل به هیچ سخنی فروتر و پایین تر از آن نیست و سخنان دیگر بر او سرد شوند آن چنان که نشستن پای سخن دیگران و خواندن آثارشان ملال آور خواهد بود.
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتندل به دلبر کی رسد جز دل ز دل برداشتندلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقانیا دم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتنعشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر استبا مسلمانی نشاید عشق کافر داشتنبندهٔ نفسی مرو زی عشق کت ناید درستسوی دریا رفتن و طبع سمندر داشتنعقر کن خنگ هوس را تا توانی زیر گامسطح این چرخ محدب را مقعر داشتنشو که از راه مجاز آری حقیقت را به دستنی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتنای زده دست طلب در دامن نفس پلیدبایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتننفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذریسنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتنبشکن این آیینهٔ زنگار سود نفس راتا توانی چهره پیش مهر انور داشتنشو مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرارکاینچنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتنگر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریقناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتندر تکاپوی طلب واپستر است از گرد راهآنکه بنشیند به امید تکاور داشتنای برادر هرچه هستی هیچ شو در راه دوستتا توانی جمله اشیا را برابر داشتنای پسر باید پی تسخیر شهرستان دلدل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتنترک خود کن ای پسر تا هر چه خواهی آن کنیاینت ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتنبا سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفتتا توانی جمله گیتی را مسخر داشتنپیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهیخان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتنبلکه باید ملک معنی را گرفتن وانگهیقیروان تا قیروان دریای لشکر داشتنچشم صورتبین ببند ای دل که نبود جز گزافطرهٔ تاریک و رخسار منور داشتننیز ناید در نظر جز ریشخند کودکانسبلت افشانده و ریش مدور داشتنمانوی کیش است در کیش حقیقت آنکه خواستدیدهٔ حقبین به دیوان مصوّر داشتنچیست نمرودی خلیلالله را هشتن ز دستوانگه از کوری نظر بر صنع آزر داشتنرو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی استکنج دارا جستن و ملک سکندر داشتنچیست دونطبعی هوای خسروی کردن بهدهربا نشان خدمت از فرزند حیدر داشتنبوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درستبا ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتنحجت هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاشهفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتنهرکه امروز از صفا محشور شد در حضرتشبایدش آسایش از فردای محشر داشتننعمت دنیا و عقبی بر سرکوی رضاستبا رضای او توان نعمای اوفر داشتنای طلب ناکرده و نادیده احسان امامشایدت دل را بدین معنی مکدر داشتنرو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبارتا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتنچون توئی کاهل، چه میخواهی که از بی دولتیستبینوای کاهل امید از توانگر داشتنپادشاهی نیست آن کز روی غفلت چند روزبر سر از دود دل درویش افسر داشتنمنصب شاهنشهی چبود؟ مقام بندگیبر در نوباوهٔ موسی بن جعفر داشتنای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جانبایدت در بوته ابن یک بیت چون زر داشتن«این ولیالله این اکسیر اعظم این امامخاک شو تا زر شوی، این کشتن این برداشتن»#قصاید#ملک_الشعرابهار@masnavimolavii
از غم و شادی نباشد جوش مابا خیال و وهم نبود هوش ماحالتی دیگر بود کآن نادِر استتو مشو منکر که حق بس قادر استتو قیاس از حالت انسان مکنمنزل اندر جور و در احسان مکنجور و احسان، رنج و شادی حادث استحادثان میرند و حقْشان وارث است#مثنوی #مولانا @masnavimolavii
جنید گفت: با سَری[سقطی] به جماعتی از مُخنثان برگذشتم به دل من درآمد که: حال ایشان چون خواهد بود؟سَری گفت: هرگز به دل من نگذشته است که مرا بر هیچ آفریده فضل است در کلّ عالم.گفتم: یا شیخ! نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای؟ گفت: هرگز نی! #تذکرةالاولیا #ذکر_سَری_سَقطی@masnavimolavii
به روز مرگ چو تابوت من روان باشدگمان مبر که مرا درد این جهان باشدبرای من مگری و مگو «دریغ دریغ»به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشدجنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»مرا وصال و ملاقات آن زمان باشدمرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»که گور پردهٔ جمعیت جنان باشدفُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگرغروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!تو را غروب نماید ولی شروق بودلحد چو حبس نماید خلاص جان باشدکدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!کدام دلو فرورفت و پر برون نآمدز چاه یوسفِ جان را چرا فغان باشد؟!دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشاکه هایهوی تو در جوّ لامکان باشد#غزلیات#مولانا@masnavimolavii
بشنو از نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکندکز نِیِستان تا مرا بُبریدهانددر نفیرم مرد و زن نالیدهاندسینه خواهم شَرحهشَرحه از فراقتا بگویم شرحِ دردِ اشتیاقهر کسی کاو دور ماند از اصلِ خویشباز جوید روزگارِ وصل خویشمن به هر جمعیّتی نالان شدمجفت بدحالان و خوشحالان شدمهر کسی از ظّن خود شد یار مناز درون من نجُست اسرار منسرِّ من از نالهٔ من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیستتن ز جان و جان ز تن مستور نیستلیک کس را دیدِ جان دستور نیستآتش است این بانگِ نای و نیست بادهر که این آتش ندارد نیست بادآتش عشق است کاندر نی فتادجوشش عشق است کاندر میْ فتادنِی حریف هر که از یاری بُریدپردههایش پردههای ما دریدهمچو نی زهری و تَریاقی که دید؟همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟نی حدیثِ راهِ پُر خون میکندقصّههای عشقِ مجنون میکندمَحرم این هوش جُز بیهوش نیستمر زبان را مُشتری جز گوش نیستدر غمِ ما روزها بیگاه شدروزها با سوزها همراه شدروزها گر رفت، گو: رو، باک نیست! تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیستهر که جز ماهی ز آبش سیر شدهر که بیروزیست، روزش دیر شددر نیابد حالِ پُخته هیچ خامپس سخن کوتاه باید والسّلامبندْ بگسِل، باش آزاد، ای پسر!چند باشی بند سیم و بند زرگر بریزی بحر را در کوزهایچند گنجد قسمتِ یک روزهایکوزهٔ چشم حریصان پُر نشدتا صدف قانع نشد پُر دُر نشدهر که را جامه ز عشقی چاک شداو ز حرص و عیب، کُلّی پاک شدشاد باش ای عشقِ خوشسودای ماای طبیبِ جمله علّتهای ماای دوای نَخوت و ناموس ماای تو افلاطون و جالینوس ماجسم خاک از عشق بر افلاک شدکوه در رقص آمد و چالاک شدعشقْ جانِ طور آمد عاشقا!طور مست و خَرَّ مُوسیٰ صَعِقابا لبِ دمسازِ خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنیها گفتمیهر که او از همزبانی شد جدابیزبان شد گر چه دارد صد نواچون که گُل رفت و گلستان درگذشتنشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشتجمله معشوق است و عاشق پَردهایزنده معشوق است و عاشق مردهایچون نباشد عشق را پروای اواو چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ اومن چگونه هوش دارم پیش و پسچون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟عشق خواهد کاین سخن بیرون بودآینه غمّاز نبود، چون بودآینهت دانی چرا غمّاز نیست؟زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست#مثنوی#مولانا#نی_نامه#عشق_نامه@masnavimolavii
وعده ها باشد حقیقی دلپذیروعده ها باشد مجازی تاسِه گیروعدهُ اهل کرم نقدِ روانوعدهُ نااهل شد رنجِ روان#مثنوی #مولانا @masnavimolaviiوعده های حقیقی، از منبع حقیقت و معنا پر می شوند و قلبِ صادق در مواجهه با آنها باز و گشوده می شود و بر دل انسان می نشینند و برایش برکت و رحمت می آورند و ثمرات آنها را در زندگی می بیند؛ و در مقابل نشانه وعده های دروغین گرچه در ابتدای امر شوق انگیزند ولی چیزی نگذرد که ملال آور و موجب دردسرخواهند بود و بعد از مدتی آن هیاهو و شعارها و وعده های پوچ و دروغین به سردی گراییده و بی رنگ می شوند و در نهایت برای انسانی که فرصت های عمر خود را در این راه باخته و فریب خورده موجب رنج و عذاب روح و روانش خواهند بود.______________* تاسه: گرفتگی دل؛ تاسه گیر: ملال آور؛ نقد روان: سکه رایج؛ رنج روان: رنج روح
باغِ سبزِ عشق کاو بیمنتهاستجز غم و شادی درو بس میوههاستعاشقی زین هر دو حالت برترستبی بهار و بی خزان سبز و ترَستدِه زکات روی خوب ای خوبروشرح جان شرحه شرحه بازگو#مثنوی#مولانا@masnavimolavii
هست صوفی صفاجو ابنِ وقتوقت را همچون پدر بگرفته سختهست صافی غرقِ عشقِ ذوالجلالابنِ کس نه، فارغ از اوقات و حالغرقهٔ نوری که او لَم یُولَد استلَم یَلِد لَم یُولد آن ایزد استرو چنین عشقی بجو گر زندهایورنه وقتِ مختلف را بندهایمنگر اندر نقشِ زشت و خوب خویشبنگر اندر عشق و در مطلوب خویشمنگر آن که تو حقیری یا ضعیفبنگر اندر همّت خود، ای شریف!#مثنوی_مولوی #صوفی#صافی@masnavimolaviiجناب #مولانا ظرایف و دقایق مهمی را برای تشخیص ناخالصی ها و محدودیت های عرفان های مدّعی و برخی از اهل تصوف، ذکر می کنند.برخی از این ناخالصی ها و محدودیت های عرفان های ناقص در مقابل عرفان نامتناهی و کامل عبارت است از : ۱. پرداختن به "معنویت" در دایره صِرفِ نیازهای دنیوی و مادی۲. "ریاضت" برای رسیدن به "قدرتِ" نفس۳. تأکید بر هماهنگی با جهان و کائنات بدون توجه عمق معنای وحدت و تجرّد۴. "تقویتِ" نفس به جای حرکت و سیر در "فقر و فنا"ی نفس۵. ماندن در بن بست های دستیابی به "آرامش" و "لذّت معنوی" و بدست آوردن "حال خوب" و غفلت از مقصود حقیقی۶. اصالت دادن به قدرت و کرامت های معنوی به جای پرهیز و عبور از آنها۷. ایجاد جاذبه های نفسانی در اشکال مختلف برای جذب مریدان📍عرفان حقیقی، نامتناهی است و هیچ جا متوقف نمی شود و تنها در دریای وجود مطلق و عشق بی نهایت الهی آرام می گیرد.و چه زیبا حضرت #حافظ در اوج عرفانی غزلش در نقد صوفی سروده است: نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشدای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشدصوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدیشامگاهش نگران باش که سرخوش باشدخوش بُوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میانتا سِیَه روی شود هر که در او غَش باشدخَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آبای بسا رُخ که به خونابه مُنَقَّش باشدناز پروردِ تَنَعُّم نَبَرَد راه به دوستعاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشدغمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخورحیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشددلق و سجادهٔ حافظ بِبَرَد باده فروشگر شرابش ز کفِ ساقی مَه وَش باشد
بلال صدیق در هنگام خواندن اذان "حی" را از روی ناتوانی و لکنت "هی" تلفظ می کرد و عده ای مقدس از در خیرخواهی درآمدند و به پیغمبر گفتند: اسلام نوپاست و این غلط در اذان خوب نیست؛ موذّنی بیاور که شیواتر و بهتر اذان گوید! آن بلالِ صدق در بانگِ نماز"حیَّ" را "هیَّ" همیخواند از نیازتا بگفتند: ای پیمبر نیست راست! این خطا، اکنون که آغازِ بِناستای نبی و ای رسولِ کردگاریک مؤذّن کاو بوَد اَفصح بیارعیب باشد اوّل دین و صلاحلحنِ خواندن لفظِ حَی علی فلاحخشمِ پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت: کای خسان نزدِ خدا "هیّ" بلالبهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قالوا مشورانید تا من رازتانوا نگویم آخر و آغازتان#مثنوی_مولوی #دفتر_سوم @masnavimolaviiآنچه نزد حق خریدار دارد صدق و راستی است نه کشیدن والضّالّین! تأکید بیش از اندازه روی الفاظ و ادای حروف از مخرج و تمرکز بر کلمات و طرز عمل، سالک را از توجه به اصل مطلب که خود حق باشد باز می دارد و شریعت مدارانی که مردم را در الفاظ و حروف و طرز ادای کلمات نگه می دارند و آنان را از توجه به مبدأ به صِرفِ ظاهر عمل سوق می دهند مصداق کسانی هستند که راه و مسیر حق را می بندند. پیامبر بر این خرده گیران شریعت و ملانقطی های متظاهر هشدار می دهد که همین لفظِ غلط بلال نزد محبوب حقیقی از هزار ذکر و قیل و قال شما بهتر و رفیع تر است. از این ایرادگیری و لفّاظی بپرهیزید وگرنه مجبور می شوم باطن پلیدتان را از ابتدا تا انتها آشکار کنم!
هر گاه مؤذن در اذان به"اَشهَدُ اَنّ مُحَمَّداً رَسولُ الله" می رسید، خداوندگار #مولانا جلالالدینبه زانو از زمین برمیخواست،می فرمود :نامت بماند تا ابدای جان ما روشن ز تو*@masnavimolavii_______________________*بنقل از مناقب العارفین
این من و ما بهر آن بر ساختیتا تو با خود نَردِ خدمت باختیتا من و توها همه یک جان شوندعاقبت مستغرقِ جانان شوند#مثنوی #مولانا @masnavimolavii
سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردمتا به فتویّ خِرَد حرص به زندان کردممن به سرمنزلِ عَنْقا نه به خود بُردم راهقطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردمسایهای بر دلِ ریشم فِکَن ای گنجِ روانکه من این خانه به سودایِ تو ویران کردمتوبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنونمیگَزَم لب که چرا گوش به نادان کردمدر خِلافآمدِ عادت بطلب کام! که منکسب جمعیت از آن زلفِ پریشان کردمنقش مستوری و مستی نه به دستِ من و توستآن چه سلطانِ ازل گفت بکن، آن کردمدارم از لطفِ ازل جنَّتِ فردوس طمعگرچه دربانی میخانه فراوان کردماین که پیرانهسَرَم صحبتِ یوسف بنواختاجر صبریست که در کلبهٔ احزان کردمصبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظهر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردمگر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب؟سالها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم#غزلیات#حضرت_حافظ @masnavimolavii