بهاری از گلها بیرون خزیدحیاط صدای پرندگان شدساقه به ساقهگربهی خانگیامجهان را به اندازهی دماغش ب…
انتشار: 2026/06/24 13:42 UTC
بهاری از گلها بیرون خزیدحیاط صدای پرندگان شدساقه به ساقهگربهی خانگیامجهان را به اندازهی دماغش بوییدآفتابکمی از نورهایش را آورد وُبارانآسمان را بیش از سالِ قبل باریدوَ من، در رویای پروانهای رنگی، فرو رفتم. ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵در سرزمین حسرتها فرود آمدیم وُهر روز بیشتر فرو رفتیمآواری چنانکه بایدرنجهامان را تیمار نکردوَ شادیاز چارچوبِ بادبادکیجَست وُ سودای دیگریدر سر نداشتما را وا گذاشت در قرضهایی بیانتها. ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ #محمدعلی_حسنلو #شعر_امروز @mali_pendulum
پستهای تلگرام — پاندول
📝 چند یادداشت از خرداد ۱۴۰۵ 📝خرداد ۱۴۰۵ آغاز شد. بهار، باهاری میکند و بارانهای گاه و بیگاهش حال دل غمگین و رنجورمان را طراوت میبخشد. قلب من نیز جزیی از همین بهار است. ملول، خسته، سرکش، بیقرار و فرو رفته در سکوت طالب این است که بیشتر او را در تعادل با وزنِ زمانه هماهنگ و همپرواز کنم. چیزی که او میخواهد حق طبیعی هر قلب است. صدای زنگ زدن او در سینه همچون خواهشی پایدار پیچیده است و روشنایی به طبقات ناهموار درونم میبخشد. عاقبت هر دو پر خواهیم زد به سمتی که بیجهت است و شناور بر تپشهای تند و تیز زمانه. ۱ خرداد ۱۴۰۵پس از ۸۷ روز اینترنت بهصورت قطرهچکانی و با قطع و وصل مکرر ویپیان آزاد شده است. انگار از وضعیتی بیرون آمدهایم که اصحاب کهف دچارش بودند. بیخبر از اخبار و بسیاری از دوستان مجازی داخل و خارج. نوعی حس آزادی و شادی موقت درونم رخ داد. حسی که اگر بخواهم خوب تحلیلش کنم اسباب تاثر و غم و باعثِ گشودن زخمهایی عمیق خواهد شد. فعلا بگذرم. ۶ خرداد ۱۴۰۵امروز کتابِ زوربای یونانی کازانزاکیس را تمام کردم. خواندنی، جذاب، رهاییبخش و پر از متلکهای ضد دینی. تا حدی هم به خواننده درس رهایی و انسانسازی میدهد. درس زیستن در لحظه و غنیمت شمردن دم. ۷ خرداد ۱۴۰۵بارِ تنهاییِ خود را بر دوش کشیدن. با پاها جابهجا شدن و با قلب پذیرفتن. این است که باید بدون رودربایستی با خودم یاد بگیرم. ۱۱ خرداد ۱۴۰۵من در این جهان کوچکم. وَ در این جهان کوچکتر، هر لحظه رنجها، جسم و روحِ بزرگتری را طلب میکنند. ۱۱ خرداد ۱۴۰۵شورِ شاعرِ درونم را باید صیقل بزنم. بیرون آمدن از این شرایط و توان سرودن و نوشتن. وجدانِ زخمخوردهی درونم در احتیاجی مبرم به خویش صدایم میزند تا دوباره او را زندهگی کنم. و شعر این ندای پر رمز و رازِ بشری یادم میآورد که جز او ماوایی برای عواطف و اندیشههایم ندارم. کلمات دسترنج شاعری من هستند و من نویسنده آن بخش از حقیقتِ آنها که در خود و دنیای اطرافم یافتهام. ۱۵ خرداد ۱۴۰۵آخرین روز بهار در حال سپری شدن است. روزهامان کمی آرامتر شده است. فعلا در دوران توافقِ شصت روزهایم. ظاهرا جنگی نیست و آسمان در امنیت است. اما روی زمین گرانی و تورمی از کنترل خارج شده در حال شکستن کمر ماست. چند روز پیش دو هندوانهی بزرگ خریدم که شد یک میلیون و سیصد هزار تومان. کیلویی ۴۵ هزار تومان. تقریبا معادل یک بیست و پنجم حقوق. سایر اقلام هم وضعشان همین است. بهاری گران که ستون و تکیهگاهش کمرهای در حال انقباض ماست. ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ #محمدعلی_حسنلو #یادداشت @mali_pendulum
دکلمهی شعری از کتاب #سوالها (( Reflection ))رفتاری که داشتندوَ تناسبی که زندگیبرمیداشت وُ قطعهقطعه بر لبانشان میکاشتنتیجهای نداشت جز:تنافری که آواهامیساختند وُ ریخته شدنددر جایی که رنگِ صدادر ظرافتِ حنجره پنهان میشدصورت: با قطعات فلزی وُ زنگزدهگلو: با صدایی سنگین وُ سنگ شدهآدم؟ صدا نزنید اعضایم را!اعصابم: خاموشی دو تکه چشم است در ضلعی از صورتوَ چالهها، گودیها وُ گودافتادگیها نیزباید گفت که شرایطمحلی برای خلاصی از خصلتهایت نمیگذارد!از این حروف که بگذرمقسمتی از دهان را من میگیردقسمتی دیگر را ولیآزاد میگذارم برای:شنیدن، شنیده شدندیدن، دیده شدنریختن، از ریخت افتادنوَ بعدتکههایی که میدانی هجاهای تواَندبازمیگردند وُ تناسببا تو نسبت مییابد._ _ _ _ _ _ _ _ _پانوشت: سوالها چهارمین کتاب شعر من است که در سال ۱۳۹۵ توسط انتشارات نصیرا منتشر شد.#محمدعلی_حسنلو#سوالها@mali_pendulum
(( سه شعر از اردیبهشت ۱۴۰۵ ))آواز زندهی مادر آفتابِ بیسودِ روزهاتکاپو وُ تکاپواز چهرهها به چهرههادرونمان رویایی، نمیشناسدمانپیدرپی میدویم پیِ بیراهههاطوری که عاقبتسنگی از صداهامان بیرون نمیافتد وُپاهایمان اُفتان، قلبهامان خیزاندریاچهای از خونمردگی میگذرد وُ مادر تاختِ زودگذرِ رگهامانجا میمانیم. ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵در او زمانجا مانده بود وُ همهچیز از مکان میگریخترویای بیصدای ما رادوایی برای او نبودافسوسکلمهای ناچار در توضیحش بود وُهمهچیزِ اوهمهچیزِ ما نبوداکنون که رفته استهمهچیزمان یکیست. ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ای سرزمین نامتقارن وُ ناهموارمناسب برای تنم نبودیوطن بودی وُ وَتن نبودیهر ذره از تو که فرو میریزدمایی میریزد وُ مایِ دیگری نمیآیدصدایی مدام میگوید: جهان وطنیست که مرز نداردوَتن آنجاست که صدایت را بشنوندصدای دیگرم میتازد، بلند وُ بیپرواای فریبکارِ غرقِ کتابنظریات انحرافی نبافوَ من، که همچنان با تو ناهموار میشومای سرزمین نامناسب وُ ناپایدار. ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵#محمدعلی_حسنلو@mali_pendulum
📝 شعرها و یادداشتهایی از فروردین ۱۴۰۵ 📝بهار در هنگامهی باران میبارد. خنکیِ هوا اختیار حیاط را در دست گرفته است. پنجره را که باز میکنم بیرونِ در اتاق منتشر میشود. قطرهای به درون میآید وُ حبابهایش تکثیر میگردد. گویی من نیز باید متکثر وُ پراکنده شوم. لای ذرات بغلتم وُ بغلتم وُ بجویم. ۴ فروردین ۱۴۰۵تنم در پیشوازِ نوروز، نو شده است. روزگارم؟ نه! ۴ فروردین ۱۴۰۵شکایتِ تنم، شکایت من استوَ شکایتِ ذهنم، رویاهایی که بعید شدهاندقلبم اما، خالی از هر شکایتشکایتنامهای بیصداست. ۵ فروردین ۱۴۰۵اسیریم همه! زیرِ یوغ وضعیتی بیعتستان که هر چیزی را بهزور حُقته میکند و بهزور قصد ستاندنش را دارد. چگونه تحمل کنیم این زیستِ خِفتبار و همواره در فشار را بر شانههایمان که هر روز کمتحملتر و خستهتر میشوند. ۱۰ فروردین ۱۴۰۵در خواب تو را میبینموَ بازمیگردماز لبانی که از آنِ من نبود. ۱۰ فروردین ۱۴۰۵نزدیک شدن به چهل سالگیوَ رویایی که در قلبم نمیگنجد. ۱۱ فروردین ۱۴۰۵جهانی تازه میخواهد قلبمشروعی هماهنگ پس از استمرارِ بیتوازنی در تنمآنقدر که بتوانموزنم را با آهنگ نامیرای زمینموسیقی ببخشم وُ گره بزنم. ۱۱ فروردین ۱۴۰۵جنگ، جنگ، جنگجنگی که هوا را از ما ربوده است وُزمین را در زیر پاهامان سست کرده. ۱۷ فروردین ۱۴۰۵زیستن در میانِ دستهی احمقها! هر روز عمیقتر و بدتر از قبل. ۲۰ فروردین ۱۴۰۵فکر کردن به کارهایی که میشد انجام بدهم و ندادم. جرات! آنچیزی که برای انجامشان نداشتم. ۲۱ فروردین ۱۴۰۵حالِ ناخوشم را تو خوش باش ای کلمهی نارسیده و در راه. ۲۱ فروردین ۱۴۰۵بیش از چهل روز بیاینترنت. فرو رفته و غرق شده در استبدادی مطلق.عمرمان بر باد! هر لحظه از زندگیمان بر باد!جوانیمان بر باد! همهچیزمان بر باد! ۲۳ فروردین ۱۴۰۵شب از میان پوستم در حال عبور است وُ زخمهایم فرصتِ یادآوری خود را میجویند. من از تهی سرریز شدهام. حفرهها محاصرهام کردهاند. هر حفره سوراخیست که لحظهای از زندگیام را در زمانی سپری شده سفت و منقبض نگه داشته است. به هرکدام که سر میزنم زمانهای رنگارنگ در برابرم قد میکشد و عضلاتِ ذهنم را شل میکند. لذت وُ رنج را همزمان تجربه میکنم. ۲۸ فروردین ۱۴۰۵#محمدعلی_حسنلو#شعر_امروز@mali_pendulum
