درد زیاد عشقش را صائب می سراید:سخت میخواهم که در آغوشِ تنگ، آرم تو راهر قدر افشردهای دل را، بیفشارم تو راعمرها شد تا کمندِ آه را چین میکنمبر امیدِ آن که روزی در کمند، آرم تو رااز لطافت گر چه ممکن نیست دیدنِ روی تورو به هر جانب که آرم، در نظر دارم تو را...صائب تبریزی
کسی که حرف حق می زند، هر چقدر هم که شیرین سخن باشد ، زبانش از دیدگاه دیگران ، تلخ است:شیرینم و مغز سخنانم تلخ استعیش همه عالم از زبانم تلخ استمن هم از خویش، در عذابم که مداماز گفتن حرف حق، دهانم تلخ استکلیم کاشانی
عطار ، دیار وصال یار جهانی را وصف می کند . برای واصل ، هیچ ایگو( نفس، ضمیر ) باقی نمی ماند، چه برسد به اعمال و دعاها و کمک خواستن ها ، یا انتظارات. فقط یار جهانی می ماند و بس.عطار می سراید:چون رسی آنجا ، نه تو مانی و نه غیرِ تو همپس چه مانَد؟ هیچ ، کانجا هیچ غیر از یار نیستچون نمانی تو، تو مانی جمله و این فهم رادر خیال آفرینش ، هیچ استظهار نیست ( استظهار: پشت گرمی، نقطه اتکا )
این شعر، یکی از زیباترین اشعار فارسی در قالب «مستزاد» است.سراینده آن معلوم نیست و چون شعری قدیمی است، به اشخاص مختلف نسبت داده شده است:دیشب غم دل به دل بگفتم بنهفت.افشا کردم.چون صبح دمید دیگری هم میگفت.حاشا کردم.من بودم و دل ، راز مرا فاش که کرد؟ای وای به من.دیگر غم دل به دل نمی باید گفت.بیجا کردم.
عشق، تفکر و فکر و غصه را برطرف میکند. بهترین راهنما است چون شادی را به ارمغان می آورد. بهشت عاشقان ، وصال معشوق جهان است:عشق را دانش و رایی نیستبهتر از عشق، رهنمایی نیستطلب وصل و عشق ورزیدن کار هر مفلس گدایی نیست نام جنّت مبر که عاشق راخوشتر از کوی دوست، جایی نیستعبید زاکانی ( جنّت: بهشت )( کوی دوست: خانه معشوق)
آیا بازماندگان به مردگان رشک خواهند برد؟دوره هایی در جهان آمده، و خواهد آمد، که همه انسانها از خود می پرسند:آیا بازماندگان به مردگان رشک خواهند برد؟آیا سهم زنده ها از خنده، حذف می شود و همه، در هر رده ای ، اشک خواهند برد؟آیا همه به افکار خودشان(که قوی بودند و پر تبلیغات) می خندند و زبانهایشان به جای اعتماد به نفس کاذب و رجز خوانی ، کشک خواهند برد؟ای دوست ، مراقب باشیم که در آن روزهای داغ، همه انسانها ، به جای آب خنک، در کویری مشک خواهند برد