تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 01:38 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
جایی میانِ هجو و حسرتمن:@farzinmansoori
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 32 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-09 تا 2026-08-15 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
۱۳ مرداد ۱۴۰۵. شعر چیز کثیفیست. و شعرنوشتن کارِ پلشت و عذابآوریست. انگار دست میبری در معده و رودهٔ جنازههای فاسد و کلمهای را خارج میکنی. نمیتوانم اضطراب و تهوعم را درست بیان کنم. فقط ناگزیرم.۲۲ مرداد ۱۴۰۵.کارِ نوشتن است که عذابآور است و مجبورت میکند چیزهایی مثل یادداشت ۱۳ مرداد را بنویسی. مواجهه با عریانترین تاریکیهای درونیات. با یهودایی که در وجودت دستوپا میزند. اما چندروز یا چندماه یا چندسال که میگذرد، میفهمی چه نوشتهای؛ کاری که هیچکس جز تو از پسش برنمیآمد. یکبار دیگر بهجای خودکشی، اثری خلق کردهای و میتوانی برای مدتی زلالتر زندگی کنی. زندگی از مرگ خوشتر است، و شعر از خودکشیْ زیباتر. دستکم مادرت شعر را نمیخوانَد، بر جنازهات اشک نمیریزد و بیپناه نمیشود. تو مردهای اما هنوز زندهای. پانزده یا شانزده ساله که بودم، رفتم دفتر روزنامهای که شنیده بودم انجمن شعر هم برگزار میکند. صاحب روزنامه گفت: «پسر، تو هنوز وقت داری، برو دنبال زندگی و شعر ننویس.» گفتم: «ناچارم آقا.»سالها گذشت و من که در جمع شاعران آفتابی نمیشوم، در ولگردیهایم رسیدم به آن روزنامه و اتفاقاً شنبه عصر هم بود که انجمن برگزار میشد. رفتم و شعر خواندم. روزنامهنگار پیر بلند شد و گفت: «من چندسال قبل به فرزین چنین حرفی زده بودم، اما حالا میگم که باید دست از زندگی بکشه و فقط شعر بنویسه.» زنده باد آدم چیزفهم. البته برای من تحسین و تقبیح تفاوتی ندارد. من همیشه راه خودم را رفتهام و فقط برای خودم نوشتهام. نوشتهام تا خودکشی نکنم. نوشتهام تا چندروز بهتر زندگی کنم. من عاشق زندگیام. و برای همین به دنیای مردگان و دنیای ادبیات باج میدهم تا زندگی کنم. اینطور چیزی را قبلاً ننوشتهام؟ باری، همین زندگی در انزوا و بیکسی را به مرگ ترجیح میدهم. بگذار زندگی کنیم و بنویسیم. نوشتن، این کار بلعجب.
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریست کسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشق میان خاطرهها ذوب شد خیالاتش ولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان! بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی: جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفند و خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاست چرا به یاد نمیآورم در آینهها همان…
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریستکسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشقمیان خاطرهها ذوب شد خیالاتشولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان!بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی:جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفندو خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاستچرا به یاد نمیآورم در آینههاهمان نگاه جوان را که ساده بود و شگفتو آن تبسمِ بیهوده را که باختیاشو آن جسارتِ لبریز از غریزه و شوقو آن تعجبِ رخدادِ دخترانهٔ عشق؟تمام شد! بههدر رفتهاند زائرِ هیچ!و مقصدِ تو همین باختها، هزیمتهاستفرارِ رهگذران را نگاه کن زائر!که از حضور تو وحشتکنان گریزانندچرا؟ مگر به کسی ظلم کردهام جز خویش؟نپرس علّت این کارهای مردم را نخواه دوستیِ زاده در تخاصم راببند چشم بر این گندکاریِ تقدیرسکوت باش و در این طردِ جاودانه بمیرتویی و گوشهٔ واماندگانِ مهجورانتویی و شام تباهان و روزِ رنجورانتویی و شکلکِ شومِ تجسمِ ابلیس نمانده هیچ امیدی به هیچ دشمن و دوستدوباره تکیه به پیمانِ پوچِ باد نکنبرادرِ تو یهوداست! اعتماد نکن!که انحطاطِ تو دلخواهِ این رفاقتهاستبرادران! که مرا بر صلیب خوش دارید!خوشا شما و خوشا بختیار بودنتانیگانهایم در این آرزوی دهشتناکشما مناید و مرا میکشید و میخندید مرا: شکستهای از سرشکستگانِ جهانمرا: شکستهدلی از قلوبِ بیضربانمرا: خمیدهکمر، بیخبر، بریدهزبانشما مناید و مرا میکشید و میخندید منی که فرصتِ خود را تباه میکردمبه چهرههای اثیری نگاه میکردمدر اعتمادِ عبث اشتباه میکردمشما «من»اید که بر دوش خویش میبُردمهمیشه در هوسِ کشفِ همنفس مُردمتمام حافظهام حسرتِ ندامتهاستمسیح دربهدرِ مردگان بیفریادخدای معجزههایی که رفتهاند از یادبهخوننشستهٔ جغرافیای خونآباددر این تکثّرِ قوّادهای بس شیّادچه میکنند دلآزردگانِ رفته به باد؟آنگاه عیسی به شاگردانش گفت: هر که میخواهد مرید من باشد، باید خود را فراموش کند و صلیب خود را برداشته، مرا پیروی کند.دریغا عیسای رفته از دستدر آخرالزمان گروهی با مشتی سکهٔ قلبعشق را معامله میکنندو ایمان و ازخودگذشتگی را—چنان که مردی جذامی را—از شهر بیرون میرانندبا ریشخندی تلخ.فراموش و تنها با صلیبی نامریی بر دوشزائر سرگردان در ترسی بزرگ رها شده است.در آخرین رمقهای انزوا همواره چیزی نهفته استآن واپسین دمپیش از فروپاشیهذیان وهمآلود خیالات ذوبشده رنگ میگیردو تصویری رهاییبخش و معصوم باری دیگرتجسم مییابدیک لحظه رستگاریِ بیهوده وسپس مرگاگر چه زندگی از مرگ خوشتر است ولیبهقصد رَستن از آن دیوهای روزافزونبه شام مرگ قسم! لحظهای که میمیرم برای زندگیام خوشترینِ فرصتهاستبرای هیچ در این ملعنت فرو رفتیبرای هیچ سزاوارِ رنجِ راه شدمبرای هیچ دویدی و گم شدی فرزیندهان حادثهها جیغ میکشند! سرم!بهرغمِ چرخشِ سرگیجهها تمرکز کننمان میان جنونهای گُنگِ گوناگونضمیرِ گمشدهٔ اسمهای گم در خون!کجاست راویِ پنهانِ ماجرا اکنونصدای کیست که این شعر را رقم زده استمنم؟ تویی؟ چه کسی؟ این کدام غمزده است؟بهجای پرسش بیپاسخ از زمین و زمانبپرس زندگیات را چهکار کرده جهان؟سؤال: زندگیام کو؟ کجاست زندگیام؟جواب: زندگیات کشتهٔ رذالتهاست۱۸ مرداد ۱۴۰۵◾️فرزین منصوری
یاران شفیق و همدل، سلام. امروز چاپ دوّم کتاب شعرم «شاعرِ گُداختن» منتشر شد. انگار سرنوشت بعضی کتابهاست که در هیاهوی جنایت و جنگ منتشر شوند. و برای کتابِ من اگر چنین رقم نمیخورد جای شگفتی داشت. چراکه این شعرها همواره صدای بلند «نسلِ بمب و خون و تنفّر» بودهاند.…سلام عزیزانم.بهنظرم زمانش رسیده که چاپ دوم را هم تمام کنیم و در این امرِ مهم و ضروری بیش از این تعلّل نکنیم. برای تهیهٔ نسخه امضاشدهٔ «شاعرِ گُداختن» پیام دهید:@farzinmansoori
عزیز طفلکی من (به خاطر این کلمه عصبانی نشو، بیانی قلبیست)، خوب میدانم که زیاد دوست نداری اینها را بشنوی، اما چه میخواهی؟ من چنینم! چون جبرگرا هستم به من خرده میگیری، اما جبرگرایی در وجود من نهادینه شده. عمیقاً بدان باور دارم. آزادی فردی را تکذیب میکنم چون آزاد نیستم، و در مورد بشر، کافیست تاریخ بخوانیم تا بهوضوح ببینیم همهچیز همیشه همانطور که ما میخواستیم پیش نمیرود. اگر میخواهی در این باره بحث کنیم (که جالب هم نخواهد بود) بدخلقی نخواهم کرد. اما بیا دست از این مزخرفات برداریم و همدیگر را ببوسیم، چون میخواهم از تو برای نامهٔ خوب امروز صبحت تشکر کنم.به من میگویی تو را به زندگی خصوصی و افکار پنهانم راه ندادهام؛ میدانی خصوصیترین و پنهانترین چیز در قلبم چیست؟ شخصیترین بخش وجودم؟ دو یا سه ایدهٔ کوچک هنری که با عشق از آنها مراقبت میشود، فقط همین؛ بزرگترین پیشامدهای زندگیام چند اندیشه و کتاب و برخی غروبهای آفتاب لب ساحل تروویل بودند و گپوگفتهای پنج یا شش ساعتهٔ متوالی با دوستی که حالا ازدواج کرده و از دست رفته است. همیشه تفاوت من با دیگران در نگرشم به زندگی موجب شده ( متأسفانه نه به اندازهٔ کافی) خودم را در انزوای بیرحمانهای حبس کنم که چیزی از آن به بیرون درز نمیکند. اغلب تحقیرم کردهاند. آنقدر رسوایی بهبار آوردم و خشمشان را برانگیختم که دیگر خیلی وقت است به این نتیجه رسیدهام که برای آسوده زیستن باید تنها زندگی کنی و درزهای پنجرهات را بگیری تا نکند هوای دنیا به تو برسد.➖نامههای فلوبر، بخشی از نامه به لوئیز کوله
بنویس، تا بدانند که آسیایِ دورانْ جانِ سنگین را چند بهجان گردانیده است، و نکبایِ نکبتْ تنِ مسکین را چندبار کشته، و هنوز زنده است.◾️شهابالدّین نسوی — نفثةالمصدور
۱۳ مرداد ۱۴۰۵.شعر چیز کثیفیست. و شعرنوشتن کارِ پلشت و عذابآوریست. انگار دست میبری در معده و رودهٔ جنازههای فاسد و کلمهای را خارج میکنی. نمیتوانم اضطراب و تهوعم را درست بیان کنم. فقط ناگزیرم.
۱۲ مرداد ۱۴۰۵.دوست صمیمی پدرم دو روز پیش مُرد. او هم پیر نشد. حالا خاطرات کمتری از پدرم وجود دارد. آنها سیسال دوست بودند و از دوران خدمت تا لحظهٔ مرگ با هم ارتباط داشتند. دیگر چه کسی مثل افشین از پدرم یاد میکند؟ تصویر پدرِ هجدهسالهام را چه کسی بهخاطر میآورَد و برای مردنش افسوس میخورَد؟ من چندبار در خواب پدرم را زنده کردهام. با یک تفاوت چشمگیر: ساکت و شکننده است، درحالیکه خودش همیشه محکم و سرزنده و پرسروصدا بود. اما در خواب همیشه دارد میرود و حرفی نمیزند. شاید فقط چند جملهٔ کوتاه با کلماتی که در هوا گم میشوند. تازگیها فیلمی دیدم از آلن رنه که شاید فیلم جذابی برای همه نباشد، اما شخصیتی که در آن از مرگ بازمیگردد، دقیقاً حالتهای پدرم را دارد وقتی در خوابهایم زندهاش میکنم؛ شکننده و اندوهگین.
◾️Claude Monet — Garden in Bloom at Sainte-Adresse, 1866 ۸ مرداد ۴۰۴. از تخیّل مدد بگیر، خیال کن عصر تابستانیِ غریبانهات را در باغهای مونه میگذرانی. حتی اگر در داستان «خاکسترنشینها»ی غلامحسین ساعدی زندگی میکنی.◾️Claude Monet — The Garden of Monet at Argenteuil, 1873۱۰ مرداد ۱۴۰۵.هرسال همین روزها که گرمای هوا غیرانسانی و طاقتفرسا میشود، سری میزنیم به یکی از باغهای مونه. او هم هلو و ملون و انگور تعارفمان میکند و میتوانیم دمی بیاساییم، فارغ از بمب و فلاکت.آه مونهٔ تخیّلیِ مهماننواز.
پنجشنبه، ۸ مرداد ۱۴۰۵.خوشیهای امروز: یک؛ فرزندان سانچز. دو؛ مسیر طولانیِ همیشگی را در حالی قدم میزدم که ماه در برابرم بود، درخشان و نامهربان. «دگرگونم کن ای رفیق بیرحم.»کشف امروز: چندساعت که در کتابفروشی کار کنی، میفهمی بیشترِ مردم میآیند کتابِ مغازهٔ خودکشی را بخرند. «خب خانم، این را که میفروشیم به شما، اما اگر تشریف بیاورید توی مغز من، میبینید که لوازم و انواع خودکشی بسیار گستردهتر هم هستند. ملموس و واقعی و در دسترس. البته من نه کتاب را خواندهام و نه خودکشی میکنم. در حد فکر فقط.»تهوعِ امروز: در تاریکی پرسه میزدم و پسر جوانی را دیدم که حس کردم باید از من هم فلکزدهتر باشد. پشت تلفن احتمالاً به خانم متأهلی میگفت (با گویش لکی): «تو اگه توی خونه تلویزیون داشته باشی، سینما نمیری؟» خب ترجیح میدادم حرفهایش به گوشم نخورَد. اما وقتی شنیدم، میخواستم لگدی بزنم درِ کونش: «اول اینکه تو بیخود میکنی با خانم متأهل لاس میزنی. دوم اینکه این چهجور لاسزدنیست؟! همین تازگیها جملهات را توی اکسپلور اینستاگرام خواندم. تو که نمیتوانی چهارتا جملهٔ بدیع بسازی، دهنت را ببند. مواظب کونت هم باش.»پنجشنبه، ۸ مرداد ۱۴۰۵.خوشیهای امروز: یک؛ فرزندان سانچز. دو؛ مسیر طولانیِ همیشگی را در حالی قدم میزدم که ماه در برابرم بود، درخشان و نامهربان. «دگرگونم کن ای رفیق بیرحم.»کشف امروز: چندساعت که در کتابفروشی کار کنی، میفهمی بیشترِ مردم میآیند کتابِ مغازهٔ خودکشی را بخرند. «خب خانم، این را که میفروشیم به شما، اما اگر تشریف بیاورید توی مغز من، میبینید که لوازم و انواع خودکشی بسیار گستردهتر هم هستند. ملموس و واقعی و در دسترس. البته من نه کتاب را خواندهام و نه خودکشی میکنم. در حد فکر فقط.»تهوعِ امروز: در تاریکی پرسه میزدم و پسر جوانی را دیدم که حس کردم باید از من هم فلکزدهتر باشد. پشت تلفن احتمالاً به خانم متأهلی میگفت (با گویش لکی): «تو اگه توی خونه تلویزیون داشته باشی، سینما نمیری؟» خب ترجیح میدادم حرفهایش به گوشم نخورَد. اما وقتی شنیدم، میخواستم لگدی بزنم درِ کونش: «اول اینکه تو بیخود میکنی با خانم متأهل لاس میزنی. دوم اینکه این چهجور لاسزدنیست؟! همین تازگیها جملهات را توی اکسپلور اینستاگرام خواندم. تو که نمیتوانی چهارتا جملهٔ بدیع بسازی، دهنت را ببند. مواظب کونت هم باش.»
«اِش، در تاریکیْ کسی کسی را نمیبیند، و این روشناییِ سیال فقط یک خواب است. تو هر اندازه از تنهایی وحشت داشته باشی، میدانی که من نمیتوانم تو را پیش خودم نگه دارم. ما نسل ازدسترفتهای هستیم، من هم فقط میتوانم کار خودم را پی بگیرم.» معلوم بود که اِش از این بابت سخت افسرده است. گفت: «میخکوب به صلیب.» برتراند دوباره خندید، و چون اِش حس میکرد برتراند او را از خود رانده است، برایش آرزوی مرگ میکرد اگر این لبخند آنقدر دوستانه نبود، دوستانه و بیصدا مثل گفتهای که همهچیز را درمییافت: «بله، اِش، –میخکوب به صلیب. و در واپسین ساعت تنهاییِ سوراخشده و تدهینشده با سرکه. و تازه بعد میتواند ظلمتی آغاز شود که دنیا باید در آن از هم بپاشد تا شاید هستی دوباره روشن شود و معصوم، آن ظلمتی که در آن راه، هیچ آدمی راهِ دیگری را نمییابد، –و ما اگر حتی کنار هم راه برویم، صدای یکدیگر را نمیشنویم و فراموش میکنیم یکدیگر را، همانطور که تو، آخرین دوست عزیز من، فراموش خواهی کرد چیزی را که به تو گفتم، فراموش مانند یک خواب.»➖ هرمان بروخ، خوابگردها
چند فیلمی که تازگیها دیدم، به ترتیبی که دوستشان داشتم:◾️A Poet (2025) ☆☆☆☆☆◾️The Color of Pomegranates (1969) ☆☆☆☆☆◾️Andrei Rublev (1966) ☆☆☆☆☆◾️The Secret of Santa Vittoria (1969) ☆☆☆☆☆◾️Jeanne Dielman, 23, quai du Commerce, 1080 Bruxelles (1975) ☆☆☆☆½◾️Before Night Falls (2000) ☆☆☆☆◾️Malina (1991) ☆☆☆☆◾️Shadows in Paradise (1986) ☆☆☆☆◾️Four Nights of a Dreamer (1971) ☆☆☆☆◾️The Hunchback of Notre Dame (1996) ☆☆☆#فیلمچند فیلمی که تازگیها دیدم، به ترتیبی که دوستشان داشتم:◾️A Poet (2025) ☆☆☆☆☆◾️The Color of Pomegranates (1969) ☆☆☆☆☆◾️Andrei Rublev (1966) ☆☆☆☆☆◾️The Secret of Santa Vittoria (1969) ☆☆☆☆☆◾️Jeanne Dielman, 23, quai du Commerce, 1080 Bruxelles (1975) ☆☆☆☆½◾️Before Night Falls (2000) ☆☆☆☆◾️Malina (1991) ☆☆☆☆◾️Shadows in Paradise (1986) ☆☆☆☆◾️Four Nights of a Dreamer (1971) ☆☆☆☆◾️The Hunchback of Notre Dame (1996) ☆☆☆#فیلم
بهیاد دارم چندسال قبل که شبهای روشن داستایفسکی را میخواندم چهقدر دوستش نداشتم و لذت نبردم. اما دو فیلم را دیدهام که بر اساس کتاب ساخته شده و هر دو را هم خوش داشتهام. دستکم بیشتر از اثر داستایفسکی. یکی فیلم لوچینو ویسکونتی و دیگری هم فیلم روبر برسون که این موزیک را ازش بیرون کشیدم.
زلزله بیسابقهٔ خانمانبراندازشروع خوبی بود برای بازگشت به زندگی همیشگی 💀
زلزله بیسابقهٔ خانمانبرانداز
دوشنبه، ۲۹ تیر ۱۴۰۵.بههرحال ترجیح میدادم آرژانتین قهرمان شود. آنجا هنوز هم مردمی وجود دارند که با تمام وجودشان زندگی میکنند و وقتی کم میآورند صادقانه اشک میریزند. ما با تماشای آرژانتین چندروز از واقعیتِ زندگی شخصی و اجتماعیمان فرار کردیم. بیتعارف سبْک اسپانیا چیزی نبود که زندگی ببخشد و وجدی بیافریند، دلافوئنته بچههای دیوانهٔ بارسلونا را به بند کشیده بود. اما فوتبال آشفته و غریزی آرژانتین اصل جنس بود، حتی با اینکه بهخاطر مبارزه و تلاشی که در مراحل قبل کرده بودند، با پیکری نیمهجان به بازی آخر وارد شدند.دستکم خوشحالم که بارسلونای هانسی فلیک قرار است تلفیقی از فوتبال آرژانتین و اسپانیا را بازی کند و این جام جهانی مقدمهای بود برای جنونِ بارسلونای محبوبم. و ما برمیگردیم به همان زندگی همیشگی و همان نفرین سیاه. غریبانه و مغموم.
ما شیفتههای فوتبال خیلی چیزها را فدای فوتبال کردهایم. ما شیفتههای فوتبال برخلاف آنچه بهنظر میرسد آنقدرها هم مهربان نیستیم. اعتراف میکنم بارها و بارها تماشای فوتبال را به همصحبتی با دختر دلبندم ترجیح دادم. آن هم برای تماشای بازیهایی که ملالآور بودند و پرت. بازیهای بیاهمیتی که میدانستم گلی از دروازهای نمیگذرد و نگذشت. بازیهایی که میدانستم ضربهٔ تماشایی به توپ نخواهد خورد و نخورد. بازیهایی که نباید آنها را بهیاد آورم، چراکه هیچ نکتهٔ بهیادآوردنی ندارند، ولی بهیاد میآورم. و متأسفانه خیلی اطلاعات بیمصرف دیگر را، صحنهٔ گلهای بیاهمیت را، دقایق گلهای زدهشده را. حتی نام بازیکنانی را که نمیخواهی به یادشان آوری. ما شیفتههای فوتبال وقتی پای این پدیده پیش میآید معمولاً آدمهای خودخواهی میشویم و اعتراف میکنم یکی از آن شیفتههای خودخواه بودهام.➖حمیدرضا صدر، روزی روزگاری فوتبال