برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریستکسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشقمیان خاطرهها ذوب شد خیالاتشولی مساف…
انتشار: 2026/08/10 18:20 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریستکسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشقمیان خاطرهها ذوب شد خیالاتشولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان!بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی:جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفندو خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاستچرا به یاد نمیآورم در آینههاهمان نگاه جوان را که ساده بود و شگفتو آن تبسمِ بیهوده را که باختیاشو آن جسارتِ لبریز از غریزه و شوقو آن تعجبِ رخدادِ دخترانهٔ عشق؟تمام شد! بههدر رفتهاند زائرِ هیچ!و مقصدِ تو همین باختها، هزیمتهاستفرارِ رهگذران را نگاه کن زائر!که از حضور تو وحشتکنان گریزانندچرا؟ مگر به کسی ظلم کردهام جز خویش؟نپرس علّت این کارهای مردم را نخواه دوستیِ زاده در تخاصم راببند چشم بر این گندکاریِ تقدیرسکوت باش و در این طردِ جاودانه بمیرتویی و گوشهٔ واماندگانِ مهجورانتویی و شام تباهان و روزِ رنجورانتویی و شکلکِ شومِ تجسمِ ابلیس نمانده هیچ امیدی به هیچ دشمن و دوستدوباره تکیه به پیمانِ پوچِ باد نکنبرادرِ تو یهوداست! اعتماد نکن!که انحطاطِ تو دلخواهِ این رفاقتهاستبرادران! که مرا بر صلیب خوش دارید!خوشا شما و خوشا بختیار بودنتانیگانهایم در این آرزوی دهشتناکشما مناید و مرا میکشید و میخندید مرا: شکستهای از سرشکستگانِ جهانمرا: شکستهدلی از قلوبِ بیضربانمرا: خمیدهکمر، بیخبر، بریدهزبانشما مناید و مرا میکشید و میخندید منی که فرصتِ خود را تباه میکردمبه چهرههای اثیری نگاه میکردمدر اعتمادِ عبث اشتباه میکردمشما «من»اید که بر دوش خویش میبُردمهمیشه در هوسِ کشفِ همنفس مُردمتمام حافظهام حسرتِ ندامتهاستمسیح دربهدرِ مردگان بیفریادخدای معجزههایی که رفتهاند از یادبهخوننشستهٔ جغرافیای خونآباددر این تکثّرِ قوّادهای بس شیّادچه میکنند دلآزردگانِ رفته به باد؟آنگاه عیسی به شاگردانش گفت: هر که میخواهد مرید من باشد، باید خود را فراموش کند و صلیب خود را برداشته، مرا پیروی کند.دریغا عیسای رفته از دستدر آخرالزمان گروهی با مشتی سکهٔ قلبعشق را معامله میکنندو ایمان و ازخودگذشتگی را—چنان که مردی جذامی را—از شهر بیرون میرانندبا ریشخندی تلخ.فراموش و تنها با صلیبی نامریی بر دوشزائر سرگردان در ترسی بزرگ رها شده است.در آخرین رمقهای انزوا همواره چیزی نهفته استآن واپسین دمپیش از فروپاشیهذیان وهمآلود خیالات ذوبشده رنگ میگیردو تصویری رهاییبخش و معصوم باری دیگرتجسم مییابدیک لحظه رستگاریِ بیهوده وسپس مرگاگر چه زندگی از مرگ خوشتر است ولیبهقصد رَستن از آن دیوهای روزافزونبه شام مرگ قسم! لحظهای که میمیرم برای زندگیام خوشترینِ فرصتهاستبرای هیچ در این ملعنت فرو رفتیبرای هیچ سزاوارِ رنجِ راه شدمبرای هیچ دویدی و گم شدی فرزیندهان حادثهها جیغ میکشند! سرم!بهرغمِ چرخشِ سرگیجهها تمرکز کننمان میان جنونهای گُنگِ گوناگونضمیرِ گمشدهٔ اسمهای گم در خون!کجاست راویِ پنهانِ ماجرا اکنونصدای کیست که این شعر را رقم زده استمنم؟ تویی؟ چه کسی؟ این کدام غمزده است؟بهجای پرسش بیپاسخ از زمین و زمانبپرس زندگیات را چهکار کرده جهان؟سؤال: زندگیام کو؟ کجاست زندگیام؟جواب: زندگیات کشتهٔ رذالتهاست۱۸ مرداد ۱۴۰۵◾️فرزین منصوری

