او هم هلو و ملون و انگور تعارفمان میکند◾️Still Life with Melon, 1872ایناهاش.
انتشار: 2026/08/01 17:49 UTCدریافت: 2026/08/15 01:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:38 UTC
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 1 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — لالمانی
۱۳ مرداد ۱۴۰۵. شعر چیز کثیفیست. و شعرنوشتن کارِ پلشت و عذابآوریست. انگار دست میبری در معده و رودهٔ جنازههای فاسد و کلمهای را خارج میکنی. نمیتوانم اضطراب و تهوعم را درست بیان کنم. فقط ناگزیرم.۲۲ مرداد ۱۴۰۵.کارِ نوشتن است که عذابآور است و مجبورت میکند چیزهایی مثل یادداشت ۱۳ مرداد را بنویسی. مواجهه با عریانترین تاریکیهای درونیات. با یهودایی که در وجودت دستوپا میزند. اما چندروز یا چندماه یا چندسال که میگذرد، میفهمی چه نوشتهای؛ کاری که هیچکس جز تو از پسش برنمیآمد. یکبار دیگر بهجای خودکشی، اثری خلق کردهای و میتوانی برای مدتی زلالتر زندگی کنی. زندگی از مرگ خوشتر است، و شعر از خودکشیْ زیباتر. دستکم مادرت شعر را نمیخوانَد، بر جنازهات اشک نمیریزد و بیپناه نمیشود. تو مردهای اما هنوز زندهای. پانزده یا شانزده ساله که بودم، رفتم دفتر روزنامهای که شنیده بودم انجمن شعر هم برگزار میکند. صاحب روزنامه گفت: «پسر، تو هنوز وقت داری، برو دنبال زندگی و شعر ننویس.» گفتم: «ناچارم آقا.»سالها گذشت و من که در جمع شاعران آفتابی نمیشوم، در ولگردیهایم رسیدم به آن روزنامه و اتفاقاً شنبه عصر هم بود که انجمن برگزار میشد. رفتم و شعر خواندم. روزنامهنگار پیر بلند شد و گفت: «من چندسال قبل به فرزین چنین حرفی زده بودم، اما حالا میگم که باید دست از زندگی بکشه و فقط شعر بنویسه.» زنده باد آدم چیزفهم. البته برای من تحسین و تقبیح تفاوتی ندارد. من همیشه راه خودم را رفتهام و فقط برای خودم نوشتهام. نوشتهام تا خودکشی نکنم. نوشتهام تا چندروز بهتر زندگی کنم. من عاشق زندگیام. و برای همین به دنیای مردگان و دنیای ادبیات باج میدهم تا زندگی کنم. اینطور چیزی را قبلاً ننوشتهام؟ باری، همین زندگی در انزوا و بیکسی را به مرگ ترجیح میدهم. بگذار زندگی کنیم و بنویسیم. نوشتن، این کار بلعجب.
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریست کسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشق میان خاطرهها ذوب شد خیالاتش ولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان! بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی: جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفند و خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاست چرا به یاد نمیآورم در آینهها همان…
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریستکسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشقمیان خاطرهها ذوب شد خیالاتشولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان!بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی:جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفندو خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاستچرا به یاد نمیآورم در آینههاهمان نگاه جوان را که ساده بود و شگفتو آن تبسمِ بیهوده را که باختیاشو آن جسارتِ لبریز از غریزه و شوقو آن تعجبِ رخدادِ دخترانهٔ عشق؟تمام شد! بههدر رفتهاند زائرِ هیچ!و مقصدِ تو همین باختها، هزیمتهاستفرارِ رهگذران را نگاه کن زائر!که از حضور تو وحشتکنان گریزانندچرا؟ مگر به کسی ظلم کردهام جز خویش؟نپرس علّت این کارهای مردم را نخواه دوستیِ زاده در تخاصم راببند چشم بر این گندکاریِ تقدیرسکوت باش و در این طردِ جاودانه بمیرتویی و گوشهٔ واماندگانِ مهجورانتویی و شام تباهان و روزِ رنجورانتویی و شکلکِ شومِ تجسمِ ابلیس نمانده هیچ امیدی به هیچ دشمن و دوستدوباره تکیه به پیمانِ پوچِ باد نکنبرادرِ تو یهوداست! اعتماد نکن!که انحطاطِ تو دلخواهِ این رفاقتهاستبرادران! که مرا بر صلیب خوش دارید!خوشا شما و خوشا بختیار بودنتانیگانهایم در این آرزوی دهشتناکشما مناید و مرا میکشید و میخندید مرا: شکستهای از سرشکستگانِ جهانمرا: شکستهدلی از قلوبِ بیضربانمرا: خمیدهکمر، بیخبر، بریدهزبانشما مناید و مرا میکشید و میخندید منی که فرصتِ خود را تباه میکردمبه چهرههای اثیری نگاه میکردمدر اعتمادِ عبث اشتباه میکردمشما «من»اید که بر دوش خویش میبُردمهمیشه در هوسِ کشفِ همنفس مُردمتمام حافظهام حسرتِ ندامتهاستمسیح دربهدرِ مردگان بیفریادخدای معجزههایی که رفتهاند از یادبهخوننشستهٔ جغرافیای خونآباددر این تکثّرِ قوّادهای بس شیّادچه میکنند دلآزردگانِ رفته به باد؟آنگاه عیسی به شاگردانش گفت: هر که میخواهد مرید من باشد، باید خود را فراموش کند و صلیب خود را برداشته، مرا پیروی کند.دریغا عیسای رفته از دستدر آخرالزمان گروهی با مشتی سکهٔ قلبعشق را معامله میکنندو ایمان و ازخودگذشتگی را—چنان که مردی جذامی را—از شهر بیرون میرانندبا ریشخندی تلخ.فراموش و تنها با صلیبی نامریی بر دوشزائر سرگردان در ترسی بزرگ رها شده است.در آخرین رمقهای انزوا همواره چیزی نهفته استآن واپسین دمپیش از فروپاشیهذیان وهمآلود خیالات ذوبشده رنگ میگیردو تصویری رهاییبخش و معصوم باری دیگرتجسم مییابدیک لحظه رستگاریِ بیهوده وسپس مرگاگر چه زندگی از مرگ خوشتر است ولیبهقصد رَستن از آن دیوهای روزافزونبه شام مرگ قسم! لحظهای که میمیرم برای زندگیام خوشترینِ فرصتهاستبرای هیچ در این ملعنت فرو رفتیبرای هیچ سزاوارِ رنجِ راه شدمبرای هیچ دویدی و گم شدی فرزیندهان حادثهها جیغ میکشند! سرم!بهرغمِ چرخشِ سرگیجهها تمرکز کننمان میان جنونهای گُنگِ گوناگونضمیرِ گمشدهٔ اسمهای گم در خون!کجاست راویِ پنهانِ ماجرا اکنونصدای کیست که این شعر را رقم زده استمنم؟ تویی؟ چه کسی؟ این کدام غمزده است؟بهجای پرسش بیپاسخ از زمین و زمانبپرس زندگیات را چهکار کرده جهان؟سؤال: زندگیام کو؟ کجاست زندگیام؟جواب: زندگیات کشتهٔ رذالتهاست۱۸ مرداد ۱۴۰۵◾️فرزین منصوری
یاران شفیق و همدل، سلام. امروز چاپ دوّم کتاب شعرم «شاعرِ گُداختن» منتشر شد. انگار سرنوشت بعضی کتابهاست که در هیاهوی جنایت و جنگ منتشر شوند. و برای کتابِ من اگر چنین رقم نمیخورد جای شگفتی داشت. چراکه این شعرها همواره صدای بلند «نسلِ بمب و خون و تنفّر» بودهاند.…سلام عزیزانم.بهنظرم زمانش رسیده که چاپ دوم را هم تمام کنیم و در این امرِ مهم و ضروری بیش از این تعلّل نکنیم. برای تهیهٔ نسخه امضاشدهٔ «شاعرِ گُداختن» پیام دهید:@farzinmansoori


