تازگی گردآوری
تلاش دوباره برای گردآوری- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-13 23:59 UTC
- وضعیت گردآوری
- stats_running
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
Admin: @PouyaPanaکتاب خواندن نوعی سبک زندگیست. در این دنیای پوچ و تاریک به دو چیز علاقه دارم کتاب خواندن و سفر. سفر پول زیادی میخواد پس دیوانهوار کتاب میخوانم. شاید روزی دیوانهوار سفر کردم. @KitapHayattir@PouyaKetab📚 تاریخ ایجاد کانال: 2016.01.01
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 27 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
✅ شکنجههای خیالم که پیوسته از آرزوهای واپسزده تیره میشد، دردسرهای زندگیم که ناکامی مدام غمآلودش میساخت، مرا، مانند مردان روزگاران پیش که از سرنوشت خود به تنگ آمده خویشتن را در صومعهای زندانی میکردند، ناگزیر ساخته بود که به مطالعه پناه برم. مطالعه در من به صورت سودائی درآمده بود که میتوانست برایم شوم باشد، زیرا در دورانی که جوانان میباید خود را به فعالیت افسونساز طبیعت بهاری خود بسپارند مرا در خود زندانی میکرد.📚 زنبق دره✍️ اونوره دو بالزاک 🇫🇷📁 صفحات ۲۱ - ۲۲📱 @PouyaKetab 📚
✅ میلر: فقط سه روز در زندگی زناشویی کافی بود چشم یک مرد را به حقیقت باز کند.📚 شادترین انسان روی زمین✍️ مری دیربورن📁 صفحه ۸۰📱 @PouyaKetab 📚
✅ من با انتخاب قفس، آزادی رو انتخاب کردم... نوعی آزادی که هیچی محدودش نمیکنه... نه سنت، نه قدرت، نه وسایل راحتی و نه حتی...📚 هنرمند گرسنگی📚 خروج از هنرمند گرسنگی✍️ فرانتس کافکا 🇩🇪✍️ تادئوش روژهویچ 🇵🇱📁 صفحه ۴۸📱 @PouyaKetab 📚
👩⚕️ در سکانس معروفی از فیلم «شبکه» ساختهی سیدنی لومت (۱۹۷۶)، هاوارد بیل، گویندهیاخبار تلویزیونی، با حال پریشان و صدای بلند از زوال اخلاقی حرف میزند، و در پایان از بینندگانش میخواهد جلوی پنجره بروند و با فریاد بگویند «من عصبانیام، و دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم!»📚 خودنمایی با اخلاق✍️ جاستین تسی✍️ برندن وارمکه📁 صفحه ۷۲📱 @PouyaKetab 📚
💬 در جهانی بیخدا، جهانی که ما خدا را کشتهایم و جایی که، همانطور که نیچه میگوید، حتی متوجهش نشدهایم، این فلسفهی اگزیستانسیال زاده میشود. فلسفهی کییرکگور و شستوف، که در «خدای مقتول» به اوج میرسد، میتواند فرد را (دستکم در مورد متفکری که عجله دارد؛ و کیست که عجول نباشد؟) به این باور رهنمون شود که این فلسفه صرفاً «بازگشتی» از سر خستگی به ایمانِ از دست رفته، و نیاز به امنیت و آسایش است، و نه از سر وحشت از آسایش، امنیت و قطعیت (معنایی که در واقع دارد.) میتوان باور کرد که اینها ارواح خستهاند؛ و نه ارواحی «خطرناک» (چیزی که هستند) که میخواهند آرامش را تماماً بر هم بزنند تا، با پرسش، امکان پاسخ را اعاده کنند.📚 دوشنبه اگزیستانسیال✍️ بنژامن فوندان 🇹🇩🇫🇷📁 صفحه ۸۶📱 @PouyaKetab 📚
🌟 شکی نیست که زندگی همچنان برای بسیاری از انسانها به سختی میگذرد، و هنوز در شهرهای اروپا و آمریکا، محلههای فقیرنشین و عاری از هر گونه امکان نشاط و شادی وجود دارد. ولی اکثر انسانهایی که در کارخانهها کار میکنند و حتی بسیاری از بیکارانِ امروز، از رفاهی بیشتر از بسیاری از شهسواران قرون وسطا در قصرهایشان، برخوردارند. آنها غذای بهتری میخورند، و برتر از همه، سالمترند و بنا به قاعده، طول عمر بیشتری دارند، که حتی در گذشتهای نزدیک، مصداق نداشته است. از دیرباز انسانها در رؤیای یک «عصر طلایی» به سر بردهاند، و اکنون برای بسیاری از افراد، چیزی نزدیک به آن تحقق یافته است، ولی کجاست انسانی که حاضر به پذیرش آن باشد. ولی این گفته را نمیتوان برای آن کشورهای اروپای شرقی صادق دانست که به زور ارتش روسیه وادار به پذیرش نظام کمونیستی شدند. وضع برای ساکنان آلمان شرقی به ویژه دشوار بود، کسانی که میدیدند چگونه در گذر سالهای بعد از جنگ، زندگی همسایگان غربیشان بسیار از آنچه بود، بهتر شده است؛ تا روزی فرا رسید که دیگر حاضر نشدند به آن از خودگذشتگیهای سنگینی تن در دهند که نظام اقتصادی کمونیستی ایجاب میکرد.📚 تاریخ جهان✍️ ارنست گامبریج📁 صفحات ۳۷۸ - ۳۷۹📱 @PouyaKetab 📚
جغدی که به بیخوابی دچار شده استشبِ انسانها مرا به وحشت میافکند، - آنان دانش را دوست دارند و به آن عشق میورزند، - در حالیکه دانشمندان را دوست نمیدارند - به انسانیت عشق میورزند، اما مردم را دوست نمیدارند. - برای زن نغمهسرایی میکنند، اما زنان را کراهتانگیز میدانند. - چیزی را آشکار میکنند و در شبی عجیب و غریب، - نقیض آن را انجام میدهند، - و بعد از آن از جغدها میپرسند: - چرا آنها به بیخوابی مبتلا شدهاند؟📚 عاشق آزادی✍️ غادةالسمان📁 صفحه ۳۴ - طاقچه📱 @PouyaKetab 📚
👩⚕️ حیا مانع از آن میشود که جانهای شریف رنجهای خود را بر زبان آورند. آنها از سر غرور و با دلسوزی لذتبخشی دامنهی بدبختیهای خود را از کسانی که دوست میدارند پنهان میکنند.📚 زنبق دره✍️ اونوره دو بالزاک 🇫🇷📁 صفحه ۱۸۰📱 @PouyaKetab 📚
کلارنس دارو یکی از انساندوستترین نویسندگانی است که تاکنون زیسته است. او هم معتقد است زندگی یک شوخی دهشتناک است. او میگوید آنچه تاکنون در جهان اتفاق افتاده و میافتد بدون هدف و مقصود است. این دنیای پیر فرتوت و فرسوده با تولد، زندگی و مرگ جلو میرود و تمام این اعمال از ابتدا تا انتها کور و بیهدف است. او در جای دیگری از کتاب خود مینویسد: زندگی مانند کشتی روی دریاست، با هر موج و بادی به طرفی میغلتد. کشتیایست که هدف آن هیچ ساحل و بندری نیست، نه سکان دارد، نه قطبنما و نه ناخدا. فقط برای مدتی روی آب شناور است و بعد در امواج گم میشود. چه دریای بیساحلی و چه اندوه بیحاصلی! علاوه بر بیهدفی زندگی و جهان، حقیقت مرگ نیز وجود دارد. او میافزاید: «من به تمام دوستانم علاقمندم، اما همه باید به پایان یک تراژدی برسیم. مرگ چیز وحشتناکی است و دهشتناکتر از آن دلبستگی به امور دنیاست.»📚 سیمای فلسفی زندگی✍ محسن فرشاد📄 صفحه ۱۸📙 @PouyaKetab 📙
ما شبیه موشهایی هستیم که درون چرخهای گرداناند: هر قدر هم که تند بدویم واقعاً به جایی نمیرسیم.📚 حرفهایی با دخترم درباره اقتصاد✍ یانیس واروفاکیس 🇬🇷📄 صفحه ۱۰۳📖 @PouyaKetab 📖
آن چیزی که مردم بنا به عادت عشقاش مینامند و چیزی دارای جسم و ملموس است، عشق نیست. دوست من باور کنید عشق آن زنی نیست که با او حرف میزنیم، راز و نیاز میکنیم، مباحثه و مجادله میکنیم، آشتی میکنیم و باز مجادله میکنیم تا باز آشتی کنیم. عشق، آن زنی نیست که در آغوشاش میگیریم، میبوسیماش و پرستشاش میکنیم، تا لذت ببریم و لذت میبریم تا به تباهی و نابودی بکشانیم. نه این عشق نیست. عشق رؤیاست و باید آن را به صورت رؤیا حفظش کرد. عشق جاودانگیست که فراموش و محو نمیشود. اما قابل چشیدن هم نیست. عشق نوریست که هرگز خاموشی نمیپذیرد و چیزی نیست که بشود آن را مثل یک پرنده شکار کرد. آرمانی است که کهنه نمیشود، اما عملی هم نمیگردد تا به وسیلهای برای لذت جسمانی بدل شود. ذهنیتی است که فرسوده نمیشود، اما تجسم نیز نمییابد و به ما تعلق نمیگیرد. نیازهای آن هراسانگیز و دلنشین است. آه، بینهایت دلپذیر و بینهایت رنجآور است که انسان پیکار کند تا هرگز پیروز نشود و طلب کند تا هرگز دست نیازد. عشق مثل یک درام نیست که آغاز و اوج و پایان دارد. عشق مثل یک تراژدی است که نه پرده دارد و نه آنتراکت. عشق تنها آغاز دارد اما هرگز پایانی ندارد. تنها ولادت مییابد، اما هرگز نمیمیرد...📚 باغ سیب، باران✍ آلکساندر شیروانزاده 🇦🇲📄 صفحات ۳۷۵ - ۳۷۶📓 @PouyaKetab 📓
بودلر: «در برابر عشق زنی هرزه، فضیلت و غرور میگوید بگریز، طبیعت میگوید کجا میگریزی...؟»«عشق و شرافت قابل جمع نیستند.»«عشق جنایتی که از داشتن شریک جرم گریزی نیست.»بودلر مینالد که: «بیش از آنچه بخواهم زندگی کنم، میخواهم بخوابم.»📚 یاس فلسفی✍ مصطفی رحیمی📄 صفحه ۸۸📖 @PouyaKetab 📖
انسان باید بودنش را توجیه کند. او برای پرسش «فایدهی من چیست؟» انواع پاسخها را که عمدتاً بسته به سن اوست ارائه میدهد. کودک خود را با اطاعت توجیه میکند: «من خوبم. والدینم را خشنود میکنم.» نوجوان با نوید به خود: «آدم مهم، موفق و خوشبختی خواهم شد.» جوان بالغ با جاذبهی جنسی: «فلانی به نظرم دوستداشتنی میآید، او را شادمان میکنم.» میانسال با مسئول بودن: «همسرم، بچهها و بقیه به من احتیاج دارند، بدون من از عهدهی کارها برنمیآیند.» شخص سالمند با احساس اقتدار: «همسرم، بچهها، همکاران و غیره را کنترل میکنم.» بسیار سالخورده با بازماندگی: «من مقاوم بودم؛ هنوز زندهام.» هر یک از این نظریات اهمیت شخص را در دنیا ثابت میکند. به نظر میرسد که شخص بدون چنین تأییداتی مریض شود، بمیرد، خودکشی کند یا دچار یک «شکست روحی» بشود.📚 گناه دوم✍ توماس ساس 🇺🇸📄 صفحه ۴۹📙 @PouyaKetab 📙
جیمز لکینگتون (کتابفروشی قرن هجدهم) وقتی جوان بود، همسرش را در شب عید کریسمس با نیم کرون (همهی پولی که داشتند) فرستاد تا شام کریسمس بخرد. گذر او به یک کتابفروشی قدیمی افتاد و با افکار شبانهی یانگ در جیبش، بدون بوقلمون زیر بغلش، به خانه برگشت. او به همیر گرسنهاش گفت: «فکر کنم کار خردمندانهای کردهام، چون اگر شام میخریدم، آن را تا فردا خورده بودیم و لذتش به زودی تمام میشد، ولی اگر عمرمان پنجاه سال دیگر هم طول بکشد، افکار شبانه را داریم که با آن جشن بگیریم.📚 اعترافات یک کتابخوان معمولی✍ آنه فدیمن 🇺🇸📄 صفحه ۲۴۶ - طاقچه📗 @PouyaKetab 📗
هیچ کس بهتر از من احساسات انسانهایی را درک نمیکند که در جهانی متولد شدهاند که با روحیهی آنان سازگار نیست و به آنجا تعلق ندارند. عدهای در پیکرهی نامناسبی قرار گرفتهاند، برخی دیگر در جای نامناسبی قرار گرفتهاند. در حالی که آنها فقط در مکانی که نباید باشند پاگذاشتهاند. سیاه بدبختی آنها به یک نقص در شخصیت آنها نسبت داده میشود، در حالی که در واقع آنها در جایی هستند که متعلق به آنجا نیستند.📚 گذرگاه دانایی✍ موریل باربری 🇫🇷📄 صفحات ۱۵۷ - ۱۵۸📔 @PouyaKetab 📔
- مرد: آنقدر شادم که دلم میخواهد در این شادی بمیرم...- زن: چرا بمیری؟- مرد: چون حس میکنم در میان شادیام دانهی غم رشد میکند و مثل شعلهای آن را میخورد و تباه میکند... شادی مادام نیست و دمبهدم رو به کاهش و نیستی است. شادی تمام میشود و غم جایش را خواهد گرفت.📚 نمایش یک رؤیا✍ آگوست استریندبرگ 🇸🇪📄 صفحه ۸۱📖 @PouyaKetab 📖
کاش میشد مُرد، فقط همین.📚 سونات اشباح✍ آگوست استریندبرگ 🇸🇪📄 صفحه ۵۰📕 @PouyaKetab 📕
ویسواوا شیمبورسکا: «وقتی جوان بودم، دربارهی همه چیز مطمئن بودم. خب، چنین مشکلی البته از نبود آگاهی کافی و تجربهی کافی زندگی نشأت میگرفت. خوشبختانه، شانس این را داشتم که باهوشتر بشوم و فهمیدم که هیچکس نمیتواند دربارهی همه چیز مطمئن باشد. زمان زیاد و تأملی طولانی لازم است تا کسی بتواند به خودش جرئت بدهد که بگوید «میدانم» و یا اینکه دربارهی کسی یا چیزی قضاوت کند.»📚 دوازده بعلاوه یک✍ مجموعه نویسندگان📄 صفحه ۲۲۶ - طاقچه📖 @PouyaKetab 📖
عشق؟ چی هست؟ بیشتر یک قرص مسکن طبیعی است.📚 زندگی تعطیلات بین دو دنیاست✍ ویلیام باروز 🇺🇸📄 صفحه ۶۳📙 @PouyaKetab 📙
برای مااهل شکهر روز رازی استکتابی بستهبا احتیاط بازش میکنیمچند برگی را به خط ناپیدا میخوانیمدودل میشویم و عزیمت میکنیماز ناراستی روزمیگردیم و چیزی نمییابیمچیزها نشانههای نامفهوماندما در آوازای بینت سرگردانیمروزهای اهل شک اینطور میگذردبه پایان نزدیک میشویم اماهمچنان دوریم.📚 عشق با گامهای مینور✍ آریلد نیکوئیست 🇳🇴📄 صفحه ۸۳📓 @PouyaKetab 📓
در روزهای تابستان، روبروی خانهی پدریام، آن روز پشتِ سرم گورستان بود، و امروز رودرروی من است. ساعتها بازی میکردیم. بازی میکردیم به رغم زمان و پشت به دیواری گرم. جیبهایمان را خالی میکردیم از هرچه سکه بود؛ سکههایی که دیگر رایج نبودند. کودکی هزینهبر است. حق همیشه با کودکی است. قاپهای استخوانی؛ به هوا میاندازیمشان و باز میافتند در پشتِ دستانمان، مانند مرگ، همان که به خود اجازه میدهیم به ریشاش بخندیم، زیرا موعد رسیدناش دیر است و دور. حالا همه چیز زیباست و دلنشین. دلنشین. از کجا فراخواهد رسید آنچه سعی در گفتنش داریم. گفتن و نوشتنش نیز. اندکی. گاهی. پیش از آنکه بلغزیم.📚 جستارهایی اندر مصایب نوشتن✍ فیلیپ کلودل 🇫🇷📄 صفحات ۱۱۲ - ۱۱۳📔 @PouyaKetab 📔
تعیین تکلیف برای زندگی دیگران کار بسیار خطرناکی است و من همیشه از اعتمادبهنفس بسیار سیاستمداران، اصلاحطلبان و آدمهایی مثل آنها که همیشه آمادهاند به همنوعان خود روشهایی را تحمیل کنند که رفتارها، عادات و دیدگاههای آنان را تغییر دهد، بسیار متعجب شدهام، همیشه در نصیحت کردن دیگران دوار تردید میشوم، چطور یک نفر به دیگری میتواند بگوید که چطر رفتار کند مگر این که او را هم به اندازهی خودش بشناسد. من خودم را هم به اندازهی کافی نمیشناسم. چه رسد به این که دیگران را بشناسم. ما فقط میتوانیم افکار و احساسات همسایههای خود را حدس بزنیم. هر فردی زندانی یک سلول انفرادی است و با دیگر زندانیها که همان نوع بشر هستند با علایم قراردادی ارتباط برقرار میکند که برای آنها هم همان معنایی را ندارد که برای خود دارد. و زندگی، بدبختانه، چیزی است که فقط یکبار آن را تجربه میکنید، اشتباهات معمولاً جبرانناپذیر هستند و من که هستم که به این و آن بگویم که چطور زندگی کنند؟ زندگی سخت است و به نظر من آنقدر سخت که من رندگی خودم را به سختی سروسامان دادهام. اصلاً مایل نیستم به همسایهام یاد بدهم که با زندگیاش چهکار کند.📚 باران✍ سامرست موام 📄 صفحات ۳۶۳ - ۳۶۴📗 @PouyaKetab 📗
دختر بچه از همان سالهای اول یاد میگیرد که زندگی، چه برای کوچکها و چه برای بزرگها، رنجآور است. آدم باید کور باشد تا این را نبیند، و امیدی نیست که آدم تا مدتها بچهی کوچک باقی بماند یا فوراً بزرگ بشود واقعاً امیدی نیست. و تازه اگر به همین قناعت نکنی، از این بدتر هم میرسد.📚 دانه زیر برف✍ اینیاتسیو سیلونه 🇮🇹📄 صفحه ۳۹۰📙 @PouyaKetab 📙
نزاع میان جوانان و بزرگسالان جنگِ زمان است. جوانی حماقتِ زمان است، امری که دوام نمیآورد. یا به بلوغ میرسد یا مخالف و دشمنش را به بزرگسالی میرساند و کسی به درستی نمیتواند بگوید که در چه نقطهای از مرز میان این دو میگذرد. بزرگسالی هم دیری نمیپاید اما تفاوتش این است که به مرگ میانجامد، امری قطعی و انکارناپذیر.📚 کتاب ۱۹۸۵✍ آنتونی برجس 🇬🇧📄 صفحه ۱۲۶📗 @PouyaKetab 📗
ما از همون بد تولد شروع به مردن میکنیم. چیه مرگ اینقدر عجیبه؟ جای تعجبی که نداره، یه بخشی از زندگیه. یه تغییره.📚 هرولد و مود✍ کالین هیگینز 🇦🇺🇺🇸📄 صفحه ۱۴۳📔 @PouyaKetab 📔
میلوش: در کارزار جهان، ما در چرخهی ملعون مصائب قرار گرفتهایم - تکاپو و تقلا... برای شوپنهاور رهایی به معنی ایستادن خارج از چرخهی ابدی حیات و مرگ بود. هنر باید خارج از آن چرخه بایستد تا با آن بتوانیم بدون اندوه و آرزو و به صورت کاملاً بیطرف به سراغ یک موضوع برویم.📚 آنهنگام که رخت از شهر سوزان میبستیم✍ چسلاو میلوش 🇵🇱📄 صفحه ۱۰۵📓 @PouyaKetab 📓
شوپنهاور: همین که انسان مدام فکر میکند دیگری خوشبخت است دلیل بدبختی اوست. یکی از مهمترین دلایل بدبختی انسانها این است که آنها نمیتوانند کسی را ببینند که دائماً خوشبخت است. انسانهای خوشبخت شبیه پرندگان دامند - آنها نمایندهی طبقهای هستند که بقیهی بشریت را در آرزویی محال فریب داده و به دنبال خود میکشانند.📚 سیمای فلسفی زندگی✍ محسن فرشاد 📄 صفحه ۱۵📘 @PouyaKetab 📘