در روزهای تابستان، روبروی خانهی پدریام، آن روز پشتِ سرم گورستان بود، و امروز رودرروی من است. ساعت…
انتشار: 2026/07/24 02:31 UTCدریافت: 2026/08/06 23:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 23:55 UTC
در روزهای تابستان، روبروی خانهی پدریام، آن روز پشتِ سرم گورستان بود، و امروز رودرروی من است. ساعتها بازی میکردیم. بازی میکردیم به رغم زمان و پشت به دیواری گرم. جیبهایمان را خالی میکردیم از هرچه سکه بود؛ سکههایی که دیگر رایج نبودند. کودکی هزینهبر است. حق همیشه با کودکی است. قاپهای استخوانی؛ به هوا میاندازیمشان و باز میافتند در پشتِ دستانمان، مانند مرگ، همان که به خود اجازه میدهیم به ریشاش بخندیم، زیرا موعد رسیدناش دیر است و دور. حالا همه چیز زیباست و دلنشین. دلنشین. از کجا فراخواهد رسید آنچه سعی در گفتنش داریم. گفتن و نوشتنش نیز. اندکی. گاهی. پیش از آنکه بلغزیم.📚 جستارهایی اندر مصایب نوشتن✍ فیلیپ کلودل 🇫🇷📄 صفحات ۱۱۲ - ۱۱۳📔 @PouyaKetab 📔