تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 03:46 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
کتاب بخوانیم تا جهان جای بهتری باشد.مدیر:@DrRezaeipour
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 24 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
📓 دیوانه (۴)✍🏻 جبران خلیل جبران🔄 برگردان: موسی بیدج📚 نشر افق، ۱۳۹۵🧔🏻♂ کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۷مترسکیکبار به مترسکی گفتم: «خسته نشدهای از اینکه تکوتنها در این کشتزار نشستهای؟»گفت: «من از ترساندن بسیار لذتمیبرم؛ برای همین از کارم راضیام و خسته نمیشوم.»کمی فکرکردم و گفتم: «راست میگویی، زیرا من نیز پیشتر این تجربه را داشتهام.»گفت: «تو اشتباهمیکنی؛ برای اینکه طعم چنین لذتی را کسی نمیفهمد مگر اینکه مثل من تنش پر از کاه باشد.»اینجا بود که من از پیش او رفتم درحالیکه نفهمیدهبودم آیا از من تعریفکردهبود یا بدم را گفتهبود؟یکسال گذشت و در این فاصله مترسک، فیلسوف و علامه شدهبود. وقتی بار دیگر از کنارش گذشتم، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش آشیانه میسازند.📖 ص ۲۰@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📓 دیوانه (۳)✍🏻 جبران خلیل جبران🔄 برگردان: موسی بیدج📚 نشر افق، ۱۳۹۵🧔🏻♂ کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۶ای دوست!دوست من! وقتی به آسمانت فرامیشوی، من به دوزخم فرومیروم. با اینکه مرا از تو فاصلهای عبورناپذیر جدامیکند اما تو همچنان مرا خطابمیکنی که «ای دوست! ای رفیق!» و من پاسختمیدهم «ای دوست! ای رفیق!» زیرا نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی. چراکه شعلهاش چشمانت را میسوزاند و دودش بینیات را میگیراند. و من بیمناکم مبادا کسی چون تو از دوزخم دیدارکند، چراکه ترجیحمیدهم در دوزخم تنها باشم.📖 ص ۱۸@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📓 دیوانه (۲)✍🏻 جبران خلیل جبران🔄 برگردان: موسی بیدج📚 نشر افق، ۱۳۹۵🧔🏻♂ کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۵ای دوست!دوست من! من آنی نیستم که تو میبینی. ظاهرم جامهای است که با نخ نرمش و نیکی بهدقت بافته شدهاست. ... اما باطن پنهان و بزرگی که آن را «من» خطابمیکنم، رازی است مبهم که در اعماق خاموش خویشتنم نهفته است و جز من، هیچکس دیگری به آن دسترسی ندارد. این راز درون، همیشه پنهان و نهفته باقیمیماند.📖 ص ۱۶@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📓 دیوانه (۱)✍🏻 جبران خلیل جبران🔄 برگردان: موسی بیدج📚 نشر افق، ۱۳۹۵🧔🏻♂ کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۴خدا... هزارسال دیگر منتظر شدم و باز برای چهارمینبار از کوه مقدس بالارفتم و رو به خداوند گفتم ای خدای دانا و حکیم! ای کمال و دليل من! من ديروز توام و تو فردای منی. من ریشه تو در تیرگیهای زمینم و تو غنچههای من در روشنیهای آسمان. من و تو پیش روی آفتاب با هم میبالیم.در این موقع بود که خداوند بر من رحمآورد، بر سرم خمشد و در گوشم کلماتی گفت که از شدت شیرینی و زیبایی ذوبمیشدند. خداوند همانگونه که دریا جویباری را که بهسوی آن سرازیر میشود، در آغوش میگیرد، مرا در اعماق خود فراگرفت. آنگاه زمانی که به جلگهها و درهها فرودآمدم، خدا هم آنجا بود.📖 ص ۱۴ و ۱۵@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📔 دیوانه✍🏻 جبران خلیل جبران🔄 موسی بیدجص📚 نشر فرهنگ/ افقها، چاپ پنجم، ۱۳۹۵جبران خلیل جبران (۱۹۳۱-۱۸۸۳)، شاعر، نویسنده و نقاش لبنانی و از پرخوانندهترین نویسندگان عربزبان جهان است. آثار او آمیزهای از شعر، عرفان، فلسفه و تأمل درباره انسان، عشق، آزادی و معنای زندگیاند.دیوانه (The Madman) مجموعهای از حکایتها، تمثیلها و قطعات کوتاه است که نخستینبار در ۱۹۱۸ منتشرشد. جبران در این کتاب با زبانی شاعرانه و گاه طنزآمیز، به مفاهیمی چون هویت، آزادی، حقیقت، ریاکاری اجتماعی و نسبت فرد با جامعه میپردازد که خواننده را به بازنگری در باورهای عادتی و مرز میان «عاقل» و «دیوانه» دعوتمیکند.موسی بیدج، شاعر و پژوهشگر ادبیات عرب، از مترجمان شناختهشده آثار عربی معاصر است. او با ترجمه آثار متعددی از نویسندگان عرب، در معرفی ادبیات و فرهنگ معاصر عرب به خواننده فارسیزبان نقش داشتهاست. ترجمه او از «دیوانه» نیز امکان خواندن یکی از آثار مهم جبران را با نثری فارسی و شاعرانه فراهمکردهاست.از فردا فرازهایی از این کتاب را باهم میخوانیم.@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
راهی که به پایان نمیرسدتأملی بر «راه بیکناره» ناصر ایرانی✍🏻 ناصر رضاییپور ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵«راه بیکناره» را میتوان یکی از رمانهای شاخص گروه سنی نوجوان در ادبیات دفاع مقدس دانست؛ اثری که در عین روایت جنگ، از بسیاری از کلیشههای این حوزه فاصلهمیگیرد. ناصر ایرانی، که در آثارش، همیشه دغدغه «انسان» داشته، در این رمان بیشازآنکه به بازنمایی عملیات نظامی علاقهمند باشد، به تجربه زیسته انسان در دل جنگ میپردازد. جنگ، در اینجا نه قهرمان اصلی، بلکه بستری برای آزمودهشدن انسان است.🔸 از دیدگاه قالباگر کتاب را در دوره زمانی خودش و بدون درنظرداشتن قواعد داستاننویسی نوین دهه حاضر بخوانیم، «راه بیکناره» از نثری روان، موجز و تصویری بهرهمیبرد؛ نثری که برای مخاطب نوجوان نوشتهشده، اما هرگز به سادهانگاری نمیافتد. روایت با ضرباهنگی متعادل پیشمیرود و نویسنده، از توصیفهای طولانی یا شعارهای مستقیم پرهیزمیکند. این ایجاز باعثمیشود بار عاطفی بسیاری از صحنهها، نه با توضیح، بلکه از خلال موقعیتها و رفتار شخصیتها منتقلشود.یکی از ویژگیهای مهم یک رمان موفق، حرکت پیوسته روایت است. در این کتاب نیز، نهتنها «راه بیکناره»، نمادی از معنا و محتوای داستان است، بلکه ساختار داستان نیز بر پایه حرکت شکلگرفتهاست. شخصیتها مدام در مسیرند؛ از نقطهای به نقطه دیگر میروند و همین حرکت بیرونی، بهتدریج به سفری درونی تبدیلمیشود. راه، در این رمان، استعارهای از رشد، انتخاب و تجربه است.🔸 از دیدگاه محتوااگرچه داستان در بستر جنگ ایران و عراق رخمیدهد، اما موضوع اصلی آن جنگ نیست. آنچه ناصر ایرانی روایتمیکند، زیستن در شرایط جنگ است؛ اینکه انسان چگونه میان ترس و مسؤولیت، دلبستگی و وظیفه، امید و ناامیدی تصمیممیگیرد.ازهمینرو، شخصیتهای رمان، بیشازآنکه نمادهایی ایدئولوژیک باشند، انسانهایی با تردیدها و احساسات واقعیاند. نویسنده میکوشد از جنگ، تصویری انسانی ارائهدهد؛ تصویری که در آن، شجاعت همواره در کنار اضطراب و دلتنگی معنامییابد.یکی دیگر از امتیازهای رمان، پرهیز از دوگانهسازیهای ساده است. «راه بیکناره» نه جنگ را رمانتیک میکند و نه آن را صرفاً عرصه ویرانی میبیند. جنگ در این اثر، واقعیتی است که آدمها را تغییرمیدهد؛ برخی را پختهتر میکند، برخی را فرسودهتر، اما هیچکس از آن بیتأثیر عبورنمیکند.شاید بههمیندلیل، به گمان من، این رمان پساز گذشت چند دهه از انتشار توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، همچنان خواندنی است؛ چراکه ارزش آن تنها در روایت بخشی از تاریخ معاصر ایران نیست، بلکه در یادآوری این حقیقت است که در دل هر جنگ، پیشاز هرچیز، سرگذشت انسانها جریاندارد؛ انسانهایی که باید در مسیری بیانتها، میان بیم و امید، راه خود را پیداکنند.@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
👆👆پایان مرور فرازهایی خواندنی و جذاب از کتاب خواندنی «راه بیکناره» نوشته شادروان ناصر ایرانیبا سپاس از همکاری خانم مرضیه اسماعیلی فردا هم یادداشتی درباره این کتاب را خواهیمخواند.و اینکه، بهزودی هم کتاب درجهیک دیگری را با هم میخوانیم.از همراهیتان سپاسگزاریم.✳️ اگر میخواهید به #کتابخون کمککنید، لطفا همراه باشید و دوستان کتابخوانتان را به این کانال دعوتکنید. اگر هر نفر تنها یک عزیز را به گروه دعوتکند، ظرف چندروز تعداد کتابخونها دوبرابر میشود. 😊👇👇👇@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۶)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۳ از ماشين پیادهشد، رفت كنار مشرضا به نردههاى پل تکیهداد و به منظره روبهرو چشمدوخت و فکرکرد:دز از بالاى پل، كبودرنگتر از هنگامی است كه از نزدیک، از روى تختهسنگی در حاشیه آب، به آن نگاهمیکنی. پاکیزگیاش هم از اينجا ديدهنمىشود. اگر قرار باشد دز را فقط از اين بالا بشناسی، هیچ درنمییابى كه چقدر پاکیزه است، چقدر زلال است. هوهویش هم در اينبالا گنگ به گوش میرسد، درحالیکه وقتی در كنارش نشستهباشی، هوهويش به وضوح با تو حرفمیزند.📖 ص ۹۵ و ۹۶@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۵)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۲ ملکخانم ضمن سخنگفتن از ماجراهاى زندگیش كشفکرد، و از اين کشف خوششآمد، كه تلخترين ماجراها كه روزى آنهمه او را رنجدادهبود، حالا عبدالله را، كه با آنهمه تعصّب مادرش را دوستداشت، شاد میکرد. بدخواهیها و بدزبانیها و اذيتهاى صغراخانم، قهرکردن مشرضا سر یک کاسه آب كه ملکخانم دير به دستش داد، افتادن فاطمه در آبانبار كه خفه شدهبود و مردهبود اگر مرحوم چراغعلى، شوهر کبراخانم، تصادفاً سرنرسيدهبود و از دريچه آبانبار پايين نپریدهبود و بچه نيمهخفهشده را بيرون نياوردهبود و سرازيرش نكردهبود كه آبها از شكمش خالىشود و تنفّس مصنوعيش ندادهبود. همهوهمه اين ماجراها و ماجراهاى نظير آنها، عبدالله را مجذوب و محظوظ مىكردند. معلوم بود گذشت روزگار شيره تلخ آنها را بهکلّى خشكاندهبود و به قصهاى پرماجرا و جذاب و شيرين تبديلشان كردهبود. ملکخانم خوششآمدهبود كه روزگار چنین هنرى دارد.📖 ص ۹۰@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۴)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۱ «وقتى پسرها و شوهرها و برادرها از جبههها خسته به خانههاشان برمیگردنند، مادرها و زنها و خواهرها خدمتشان را میکنند تا خستگی از تنشان دربرود. وقتى پسرها و شوهرها و برادرها از جبههها مجروح به خانههاشان برمیگردند، مادرها و زنها و خواهرها مرهم روى زخمهاشان میگذارند تا سلامتی.شان را دوباره بهدستبيارند. وقتى معلول برمىگردند، مادرها و زنها و خواهرها دست و پا و چشمشان را با آنها تقسيممیکنند تا لنگ نمانند. وقتى شهيد برمىگردند، مادرها و زنها و خواهرها قلبشان را با جسد آنها چالمیکنند تا زير خاک تنها نمانند. زنها با محبتهاشان به مردها قوتقلب میدهند، با رنجهاشان آنها را همراهیمیکنند، و با گریههاشان ظلم دشمن را به گوش همه میرسانند.»📖 ص ۷۴@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۳)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۱۰ «ميدان جنگ زنها بيشتر از هرجاى ديگر، همان گوشه خانههاشان است، اسلحهشان همان محبّتها و رنجها و گریههاشان. در تمام روزهايى كه مردها در جبههاند و سختیهاى جبهه را تحملمیکنند، خيالمیکنى زنها در خانه راحتند؟ نه، آنها قدمبهقدم همراه پسرها و شوهرها و برادرهاشانند. در تمام روزهايى كه راديو و تلويزيون خبر حمله را پخشمیکنند و مردها در جبهه زخمى و كشته میشوند، خيالمیکنى زنها در خانه آسودهخاطرند؟ نه، آنها هم همراه پسرها و شوهرها و برادرهاشان زخمى و کشته میشوند. خيالنكن فقط مادرها و زنها و خواهرهاى رزمندگانی كه كشته و مجروح مىشوند، همراه عزيزانشان كشته و مجروح میشوند؛ مادرها و زنها و خواهرهاى رزمندگانی هم كه سالم میمانند، هزاردفعه كشته میشوند و زنده میشوند تا خبر سلامتى عزيزانشان برسد؛ كه خيلیوقتها دير میرسد چون هيچکس خبر ندارد دلشوره و بیخبرى در آن روزها چه با قلب اين بیچارهها میکند.📖 ص ۷۴@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۲)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۹ «تو پا رو احساسات خودت مىگذاری بدون اينكه حسابکنی با اين كارت دل دخترى را مىشكنى كه اميد داشته زندگیش را براى هميشه به زندگی تو پيوندبدهد. و اصلاً متوجه نيستى كه واسه هر زنى، واسه هر دخترى، شكستهشدن دل هزارهزاربار بدتر از سوختن در كنار مردش است...»ملکخانم كمى مکثکرد تا نفس تازهکند. بسکه به هيجان آمدهبود، قلبش تِبتِب مىزد. خوشبختانه نگاه عبدالرحيم كه حالا انديشناک شدهبود، از هيجان او كاست و صدايش را پایینآورد.«چرا فکرنمیکنى شريفه هم در همين راهى است كه تو پیشگرفتهاى؟ بهخدا جز خودبينى نيست اگر مردها خيالکنند فقط خودشانند كه در راه خدا جهادمیکنند؛ اگر فقط اسلحه خودشان را ببینند و ميدان جنگ خودشان را، و اسلحه و ميدان جنگ زنها را نبینند...»📖 ص ۷۳@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۸یکى از شبهايى كه با عبدالله و فاطمه و سيدکاظم و مريم به دعاى کمیل رفتهبود، عبدالله جلوی مسجد با جوان باریکاندامى سلامعليک كردهبود كه چانه و فكش درنتيجه اصابت تركش ازبينرفتهبود. جرّاحان یک چانه پلاستیکی صورتىرنگ برايش گذاشتهبودند كه خود، ظاهرى دلخراش داشت ولى آنچه دل ملکخانم را کباب كردهبود، جاى خالى لبها بود و دهن او كه به طرف گونه راست كج شدهبود و فکهاى پلاستیکی صورتىرنگش را نمايان میکرد. آن شب ملکخانم چه گریهاى كردهبود. بهخاطر آن جوانٍ باریکاندام كه فقط چشمهایش مىخنديدند وقتى با عبدالله سلاموعلیک میکردند. آخر لب نداشت كه با آن بخندد.جعفر عليزاده كه بالاى كوچهشان مىنشست، لب داشت، يا نداشت؛ پای راستش از بيخ ران قطع شدهبود، پای چپش از زانو بهپايين. مادرش معصومهخانم هرروز بعدازظهر او را روى صندلى مىنشاند، میبرد دفتر بسيج اقتصادى مسجد، غروبها مىرفت مىآوردش. مىگفت پسرم تا پا داشت، در بسیج نظامى خدمتمیکرد، حالا كه دست دارد، در بسیجِ اقتصادى خدمتمیکند. اين را با غرور مادرانه تحسينانگیزی مىگفت. با همين غرور هم، صندلى چرخدار پسرش را هلمیداد و جلو میبرد.📖 ص ۶۳@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱۰)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۷ هردو ماشين راهافتادند. وقتى از چند خيابان گذشتند و به پل نو رسيدند، خورشيد به افق مغرب نزدیک شدهبود و بخشى از دزِ پاكيزه و زلال را قرمز كردهبود. ملکخانم شيشه پنجره عقبى پیکان را كمى پایینكشيد تا هوهوى دز را بهتر بشنود. هوهوى دز همواره به او آرامش مىداد. دز در خيال او زنى بود رنجکشيده كه با صلابتی عظيم، با روحيهاى شکستناپذير، و به آهنگی پرشكوه، رنجهاى خود را فریادمىكشد. در كنار چنین زنى بودن و هوهوى بىانقطاع او را شنيدن، همواره ملکخانم را متقاعد مىكرد كه رنجها و غمهاى او، در مقايسه با رنجها وغمهاى اين زن بزرگ طبيعى، کوچک است، تحملپذیر است، بهحسابنيامدنى است.📖 ص ۶۲@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۹)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۶ آقارحمت گفت: «به تعبير يک دوست باصفاى اهلدل كه من دارم، اينهمه آهكشيديم امّا یک آخ ازمان شنيدهنشد. او مىگوید آه، نشانه سوختن و ساختن است -كه مرام اهل درد است- امّا آخ، صداى شكستهشدن است، صداى ازجادررفتن است -كه عاقبت آدم سستقدم است.»📖 ص ۵۹📖 Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۸)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۵ عبدالرحيم هنوز برنگشتهبود به جبهه. منتظر بود ملکخانم بحران غم را پشتسر بگذارد. با دايماً دوروبر ملکخانم پلکیدنش اين را مىشد فهميد؛ با حرفهايى كه از جبهه میزد؛ با داستانهايى كه از رزمندگان تعريفمیکرد. همه آن داستانها، با وجود تفاوتهايى كه داشتند، در یکچیز مشترک بودند؛ اينكه رزمندگان با شور و اشتياق در اين راه قدمگذاشتهاند؛ اينكه میدانند در اين راه، چارهای جز جانسپردن نيست؛ اينكه دلشوره آنان، از چهوقت و چهجا و چهگونه جانسپردن نيست، اصلاً... .📖 ص ۵۲@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۷)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز ۱۳۰۴وقتى اين را مىگفت، تصوير مادرى را در ذهن داشت كه از پسرش فقط یک پا باقى ماندهبود -كه آن را پیچیدهبودند در بستهاى و آوردهبودند تحويل او بدهند. او لابهمىكرد بسته را بازكنيد تا پای بچهام را ببينم. خويشاوندان ديگر نمىپذیرفتند. مىترسيدند نتواند طاقتبياورد. ولى او دستبردار نبود. آنقدر دستبهدامن اينوآن شد تا بالاخره بسته را بازكردند. زانوزد جلوى پای بريده پسرش و اشکريزان و زاریکنان آن را خوب ديد و بوسيد. آنوقت دستهايش را روبه آسمان گرفت و فريادزد: «خدايا! شكرت كه همين را هم برايم پسفرستادى. بسَم است همين. خدايا، شكرت. حالا از بچم چیزی دارم كه چالشكنم و كنارش گریهکنم.»📖 ص۴۰ @Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۶)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۳عبدالرحيم از درى كه دواتاق را به هم وصلمىكرد، واردشد وبه همگان سلامكرد و دوزانو جلوى ملکخانم نشست. مشرضا در آستانه در، خودى نشانداد و رفت. ملوکخانم و فاطمه و زهرا و بتول و عذرا و مريم حلقهاى را كه دور او بستهبودند، تنگتر كردند. عبدالرحيم نگاهی پرسنده به ملوکخانم انداخت. ملوکخانم سر تكانداد.عبدالرحيم كف دستهايش را روى زانوهايش فشارداد و گفت: «عزيز...» كمى مكثكرد. نگاه از نگاه ملکخانم برنمىداشت.«عزيز! متأسفانه عبدالله زخمى شده.»ملکخانم از همان جای دورِ بىزمانومكان مىتوانست بفهمد كه عبدالرحيم دارد زمينهچینی مىكند. اين بود كه منتظر شد او حرف اصليش را بزند. عبدالرحيم نمىدانست او در كجاست، و در آن كجا چه مصونيتى دارد دربرابر هر ضربهاى، وگرنه حرفش را بىمقدمه مىزد. و با صراحت.«عزيز! چرا چیزی نمىگویی؟ نمىخواهى بدانى عبدالله كجا زخمى شده، چطوری زخمى شده؟»ملوکخانم دست چپ ملکخانم را گرفت، فاطمه دست راستش را. عبدالرحيم كمى جلوتر خزيد، دست گذاشت روى زانوى او و با لحن التماسآميزى گفت: «عزيز! چیزی بگو آخر.»ملکخانم با صدايى خفه، كه بهسختى از گلوی خشكيدهاش بيرون مىآمد، گفت: «جنازه بچهام كجاست؟»📖 ص ۳۳@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۵)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۲برایآنکه خودش را دلداریدهد و آرام کند، در ذهنش گفت دستكم خوبيش اين است كه دو پسرم با هم به جبهه مىروند و مىتوانند مواظب هم باشند. اين فكر او را برانگیخت كه پاشود برود به اتاق بغلى كه مشرضا و عبدالرحيم و عبدالله در آن خوابيدهبودند، به دو پسرش سفارشكند كه مواظب هم باشند.نشست، ولى پيشازآنكه برخيزد، به اين فكر افتاد كه بيدارکردن پسرانش در اين موقع شب، كه قطعاً ديگران را هم از خواب خواهدپراند، كار درستى نیست. در تاریکى شب نگاهی به مريم و عذرا انداخت كه در دوطرف او خوابيدهبودند. تاریکى روى آندو پرده كشيدهبود. از زير پرده صداى نفسهاى منظم مريم شنيدهمىشد. عذرا چیزهای مبهمى در خواب مىگفت، بهآرامى قانوقون بچه شيرخوارهاى. ملکخانم در ذهنش خطاب به آندو گفت: «خوش بهحالتان! خوش بهحالتان كه هنوز مادر نشدهايد..» آنوقت دوباره سرش را روى متکا گذاشت و آنقدر به سقف تاریک اتاق زلزد تا خواب آمد و بىخبرى آمد.📖 ص ۲۵@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۴)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۱ملکخانم نزدیک بود به عذرا و مريم بتوپد که «لازمنكرده واسه من دلسوزىکنيد» ولى، درست پيشازاينكه اين حرف به زبانش بيايد، ديد، در قلبش ديد، كه در اينلحظه خيلى احتياجدارد به اينكه كسى براى او دلسوزىبكند. اين بود كه حرفش را خورد.عذرا گفت: «دكتر، اين دفعه آخر كه عزيز را پيشش برديم... خوب است كه خود عبدالله هم بود و با گوشهايش شنيد، دكتر گفت نبايد بگذاريد مادرتان ناراحت بشود، عصبانى بشود، غصهبخورد. اينچيزها واسهش از زهر بدتر است. حالش را بدتر مىكند. آنوقت دودش توى چشم خودتان مىرود.»📖 ص ۱۹ @Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۳)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۰وقتى عبدالله پرسيد «قلبت دردمیکند؟» همه به چشمهای ملکخانم چشمدوختند جز عبدالرحيم، كه نشانمیداد آنقدر در خودش فرورفتهبود که شايد سؤال عبدالله را نشنيدهبود. اگر شنيدهبود، حتماً به چشمهاى ملکخانم نگاهمیکرد. مثل ديگران. تا ببيند در چشمهاى او اثرى از درد قلب هست يا نه. ملکخانم دوستنداشت درد قلبش در چشمهايش خواندهشود. دوستنداشت ديگران بهجایآنكه به درد دل عبدالرحيم برسند، نگران درد قلب او باشند.📖 ص ۱۶@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۲)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۲۹۹عبدالرحيم چارزانو شد و چندثانيهاى سرش را پایینانداخت و فرورفت توى خودش. بعد، بىآنكه سرش را بلندکند يا خفيفترين تکانى بخورد، گفت: «من... از حاجمحمّد كه خداحافظىکردم، چون حالتى داشتم كه نمىخواستم با آن حالت بروم دم دكان يا بيايم خانه، پیاده راهافتادم بهطرف شهيدآباد، كه هم سرى به دوستانم بزنم و فاتحهاى بخوانم، هم فکرکنم. خوب كه فکرکردم، ديدم وجود من یک عیب عجيبى دارد. عیب خيلىعجيبى. آن عیب، كه قبلاً اصلاً متوجهش نشدهبودم، اين است كه وجود من درست به دوقسمت تقسيمشده؛ نصفش مال عشق الهى است، نصفش مال عشق زمينى. نصفش پر از عشق خداست، نصفش پر از عشق بنده خدا. ديدم هروقت در جبهه بودهام، نصف دلم اينجا بوده؛ هروقت اينجا بودهام، نصف دلم در جبهه بوده. اين است كه، حتم دارم، نه خدمت خيلىخيلى ناچیزم در جبهه مقبول خداوند بوده، نه محبتى كه به اين بنده خدا داشتهام، ذرهاى به دردش مىخورده. حاجمحمّد درست مىگوید كه مىگوید محبت ناقص من، جز اينكه زندگی آن بنده خدا را تباهكند، فايده ديگری ندارد.📖 ص ۱۲@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره (۱)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۲۹۸«عبدالرحيم حتماً خيلى ناراحتشده.»ملکخانم حرف او را تصديقکرد: «آره... حتماً خيلى... خيلى بايد ناراحت شدهباشد بچم.»مريم گفت: «کاش الان اينجا بود ازش میپرسيديم چی شده.»عذرا گفت: «آره، کاش!»عبدالله، که بعداز رفتن منيرخانم به اتاق آمدهبود، گفت:«مىخواهيد بروم دنبالش؟»مريم پرسيد: «کجاست؟»ملکخانم اعتراضکنان گفت: «نه. ولشکنيد بچم را. بگذارید هروقت خودش خواست، بيايد خانه.»عبدالرحيم سرشب به خانه آمد. با پدرش. هردوشان گرفته. هردوشان ساكت. اينكه مشرضا بعداز نماز مغرب و عشاء به دكان برنگشتهبود و با عبدالرحيم یکراست آمدهبود خانه و زودى رفتهبود توى صندوقخانه، کتوشلوارش را درآوردهبود و آمدهبود نشستهبود گوشه اتاق، تکيهدادهبود به ديوار، و اينطور دمغ، دريغ از یک کلمه حرف، تندوتند تسبيح مىگرداند، نشانمىداد كه عبدالرحيم موضوع را به او گفته و او چقدر ناراحت است. عبدالرحيم، كه او هم نشستهبود گوشه اتاق و تکيهدادهبود به ديوار، ناراحتى کمترى بروزمیداد.ملکخانم كه نمیدانست چهطورى سر حرف را باز كند، پرسید: «شام را بكشم؟»📖 ص ۸@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
📕 راه بیکناره✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۶۸ناصر ایرانی (۱۳۱۶–۱۳۹۷) از نویسندگان، مترجمان و نظریهپردازان برجسته ادبیات معاصر ایران بود. او علاوهبر داستاننویسی، با آثار پژوهشی و آموزشی در حوزه ادبیات داستانی، ازجمله «هنر رمان»، در معرفی شیوههای نوین داستاننویسی و نقد ادبی نقش مهمی داشت. نثر دقیق، نگاه انسانی و توجه به مسائل اجتماعی از ویژگیهای آثار اوست.«راه بیکناره» رمانی است که در بستر جنگ هشتساله ایران و عراق روایتمیشود، اما بیشازآنکه روایتی صرف از میدان نبرد باشد، به تجربه انسان در رویارویی با جنگ، ترس، امید، مسؤولیت و انتخاب میپردازد. ناصر ایرانی، با پرهیز از شعارزدگی، تصویری انسانی از روزهای دفاع ارائهمیکند و نشانمیدهد که جنگ، افزونبر ویرانی، میدان آزمون شخصیت، ایثار و پایداری انسانها نیز هست. همین نگاه، «راه بیکناره» را به اثری ماندگار در ادبیات دفاع مقدس تبدیلکردهاست.با سپاس از خانم مرضیه اسماعیلی، برای تایپ بخشهای برگزیده، از امروز فرازهایی از این کتاب را باهم میخوانیم.@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚