📕 راه بیکناره (۶)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره…
انتشار: 2026/08/01 05:32 UTCدریافت: 2026/08/15 03:46 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:46 UTC
📕 راه بیکناره (۶)✍🏻 ناصر ایرانی📚 کانون پرورش، چاپ سوم، ۱۳۶۸👥 کتابخوان: ناصر رضاییپور📝 فراز شماره ۱۳۰۳عبدالرحيم از درى كه دواتاق را به هم وصلمىكرد، واردشد وبه همگان سلامكرد و دوزانو جلوى ملکخانم نشست. مشرضا در آستانه در، خودى نشانداد و رفت. ملوکخانم و فاطمه و زهرا و بتول و عذرا و مريم حلقهاى را كه دور او بستهبودند، تنگتر كردند. عبدالرحيم نگاهی پرسنده به ملوکخانم انداخت. ملوکخانم سر تكانداد.عبدالرحيم كف دستهايش را روى زانوهايش فشارداد و گفت: «عزيز...» كمى مكثكرد. نگاه از نگاه ملکخانم برنمىداشت.«عزيز! متأسفانه عبدالله زخمى شده.»ملکخانم از همان جای دورِ بىزمانومكان مىتوانست بفهمد كه عبدالرحيم دارد زمينهچینی مىكند. اين بود كه منتظر شد او حرف اصليش را بزند. عبدالرحيم نمىدانست او در كجاست، و در آن كجا چه مصونيتى دارد دربرابر هر ضربهاى، وگرنه حرفش را بىمقدمه مىزد. و با صراحت.«عزيز! چرا چیزی نمىگویی؟ نمىخواهى بدانى عبدالله كجا زخمى شده، چطوری زخمى شده؟»ملوکخانم دست چپ ملکخانم را گرفت، فاطمه دست راستش را. عبدالرحيم كمى جلوتر خزيد، دست گذاشت روى زانوى او و با لحن التماسآميزى گفت: «عزيز! چیزی بگو آخر.»ملکخانم با صدايى خفه، كه بهسختى از گلوی خشكيدهاش بيرون مىآمد، گفت: «جنازه بچهام كجاست؟»📖 ص ۳۳@Ketabkhun | کتابخون📚〰〰〰〰️〰️〰📚
