
كاش در رسم وفادارى ما انسان هااحتياجى به هزار آيه و سوگند نبود#كارن_مقدم ★ ڪارنیــــــسم ★@karen1985 پیشنهاد /انتقاد / 👈
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 40 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/15
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 28 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
آرامش را در رهایی یافتم و رهایی را در امید نبستن به هیچکس و هیچ چیز..... @karen_moghadam
زمان میگذرد و ما پیر میشویم. امّا با تو نشستن، تنها با تو، همه چیز است. دورترین جاهای دنیا را که زیر و رو کنی و گُلهای همهٔ بلندیها را که بچینی و گرد آوری، چیزی بیش از این ندارد. وقتی تو میآیی، همه چیز تغییر میکند، حتی فنجانها و نعلبکیها. با خودم گفتم زندگی حقیر ما که به خودی خود زشت است، بی تردید تنها در زیر نگاه عشق، عظمت و معنا میابد.📕 موجها✍🏽 #ویرجینیا_وولف@karen_moghadam
برسان سلام ما را ..به رفو گران هجران ...که هنوز پارهی دل ..دو سه بخیه کار دارد ..!#شهریار@karen_moghadam
شکل توام ! چنانکه گمان میکنم فقط ،موی تو را در آینه کم دارم از خودت !#کارن_مقدم @karen_moghadam
چقدر بعد تو، روی گناه لغزیدمکه اشك مى چكد از غسلهای تعمیدم...تمام عمر، اگر سر به زیر، لرزیدمگلی نمیشکفد از جوانهی بیدمدلم گرفته و درگیر بارشم! ای کاشمرا به قوس قزح میکشید خورشیدم...چه حرفها که نشد روی پات گریه کنم،چه دردها که برایش تو را نبوسیدم...اگر پس از تو مسیرم به باد افتاده،بدان به دیدن خود رفته است امیدممنی که شهره به سرسخت بودنم، حالاچگونه گریه کنم؟ در تولدم... عیدم...گلایه میکنم از کوربختیام، ای کاشکمی نگاه... نه! اصلاً تو را نمیدیدم!#کارن_مقدم @karen_moghadam
علی زند وکیلی🎤فصل پریشانی
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی! سايهنشينِ آب و هم پيالهی تشنگی سلام، سلام،اولادِ اولينبوسه از شرمِ گُلو گونههایحلال، سلام،ستارهی از شب گريختهی هم روز من، عزيزِ هميشه و هنوزِ من ،سلام !#سيدعلیصالحی
زندگی جریانی است که منتظر هیچ کس نمی ماند.مردی بود که بیست سال تمام، بدون حتی یک روز وقفه، پیش از سپیده دم بیدار میشد، شال و کلاه میکرد و مسیر سخت و پر پیچ و خم قله کوه را بالا میرفت تا به تماشای باشکوهترین اتفاق هر روزه جهان، یعنی طلوع خورشید بنشیند. برای او، این یک عادت نبود، بلکه یک نیایش خاموش بود؛ لحظهای که در آن با تمام هستی یگانه میشد.روزی، یکی از آشنایان پرهیاهو و پرمشغلهاش که آوازه این کار او را شنیده بود، به سراغش آمد و گفت: «من هم امروز با تو میآیم تا ببینم این خورشیدی که بیست سال است برای دیدنش از خوابت میزنی، چه تفاوت عجیبی با بقیه خورشیدها دارد!» مرد پیر با آرامش پذیرفت و هر دو در تاریکی و سکوت مطلق شب به سمت قله به راه افتادند.وقتی به بالاترین نقطه کوه رسیدند، آسمان کمکم شروع به تغییر رنگ کرد. نواری از رنگهای ارغوانی، طلایی و نارنجی بر لبه افق کشیده شد و خورشید با عظمتی وصفناپذیر شروع به رخنمایی کرد. در همان لحظه که سکوت و شکوه کوهستان به اوج خود رسیده بود، مرد تازهوارد سکوت را در هم شکست. او که از دیدن این منظره به شدت هیجانزده شده بود، شروع کرد به حرف زدن و قدم زدنهای عصبی: «وای خدای من! چقدر قشنگه! اون سایه درخت کاج رو روی صخره ببین! گوشیم کجاست؟ باید یه عکس بگیرم... نه تار شد، بذار یکی دیگه بگیرم. البته خب، تو که بیست ساله داری میای اینجا دیگه مخ برات نمونده، حتماً این چیزا برات خیلی عادی و تکراری شده! ای وای، کاش زنم رو هم با خودم میآوردم، اون عاشق این منظرههاست. کاش به رفیقم هم میگفتم بیاد... اصلاً باورم نمیشه، باید از این زاویه هم یه ویدیو بگیرم که بفرستم توی گروههامون...»او بیوقفه از این طرف به آن طرف میدوید، دکمه دوربینش را فشار میداد، حسرت نبودن دیگران را میخورد و مدام حرف میزد. در تمام این مدت، مرد پیر در گوشهای نشسته بود، چشمهایش را به افق دوخته بود، نسیم خنک صبحگاهی را روی پوستش حس میکرد و در سکوتی عمیق، طلوع را «مینوشید».چند دقیقه بعد، خورشید کاملاً از افق جدا شد، رنگهای جادویی آسمان جای خود را به نور تند و سفید روز دادند و آن لحظه سحرآمیز به پایان رسید. مرد پیر آرام از جای خود بلند شد، نگاهی عمیق و پر از ترحم به آشنایش که هنوز درگیر تنظیمات دوربین گوشیاش بود انداخت و با صدایی محکم اما آرام گفت:«چقدر حرف زدی... چقدر دویدی... تمام شد!»مرد تازهوارد با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید: «چی تمام شد؟»پیرمرد گفت: «طلوع خورشید! آن لحظه جادویی شکافتن تاریکی، کلاً دو دقیقه بود. و تو در تمام این دو دقیقه، به جای آنکه آن را با چشمانت ببینی و درونت حس کنی، درگیر لنز دوربینت بودی، حسرت کسانی را خوردی که اینجا نبودند، و درباره زیباییِ چیزی حرف زدی که اصلاً نگاهش نمیکردی. تو تمام این زیبایی را از دست دادی، چون اینجا نبودی؛ جسمت روی قله بود، اما ذهنت در گذشته و آینده پرسه میزد.«زندگی» ما انسانهاست. زندگی دقیقاً مانند همان طلوع خورشید است؛ کوتاه، گذرا، بینهایت زیبا و به شدت بیتفاوت نسبت به حواسپرتیهای ما. اگر حواسمان نباشد، در همان لحظاتی که درگیر حواشی هستیم، تمام میشود.ما انسانها اغلب فراموش کردهایم که چگونه زندگی کنیم. ما مدام در تلاشیم تا زندگی را به چنگ بیاوریم، آن را ثبت کنیم، برای دیگران تعریفش کنیم یا برای فردایی که هنوز نیامده برنامهریزی کنیم. در لحظاتی که باید صرفاً «باشیم»، درگیر «شدن» و «دویدن» هستیم فردی که در یک رستوران زیبا، خوشمزهترین غذای ممکن را میخورد، اما در تمام طول صرف غذا، ذهن درگیر قسطهای ماه آینده یا دعوای روز گذشته با همکارش است. او غذا را میجود، اما طعم آن را هرگز نمیفهمد.زوجی که به زیباترین نقطه طبیعت سفر میکنند، اما به جای گوش دادن به صدای رودخانه و پرندگان، تمام وقتشان را صرف بحث بر سر این میکنند که چه کسی مقصر مشکلات گذشته است یا از چه زاویهای عکس سلفی بگیرند که در شبکههای اجتماعی بهتر دیده شود.زندگی در لحظاتی که حواست نیست، در لحظاتی که درگیر گذشته و آیندهای، به سرعت برق و باد میگذرد. زندگی جریانی است که منتظر هیچکس نمیماند. اگر تو درگیر به چنگ آوردن آن باشی، اگر بخواهی آن را تحلیل کنی، اگر بخواهی مدام دربارهاش حرف بزنی، درست در همان لحظه از دستش دادهای.قانون هستی بسیار ساده و در عین حال قاطع است: زندگی در «بودن» است، نه در «داشتن» و نه حتی در «ثبت کردن».زندگی در شاهد بودنِ زیباییهاست، بدون آنکه بخواهی آنها را تصاحب کنی.کاش بشهکاش بشه اینو درک کنیم.@karen_moghadam
آنچه را عاشقانه دوست میداری،بیاب،و بگذار تو را بکُشد. بگذار خالیات کند،از هرچه هستی.بگذار بر شانههایت بچسبد،سنگینت کند،به سوی یک پوچی تدریجی.بگذار بکشدتو باقیماندهات را ببلعد.زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،دیر یا زود.اما چه بهتر که آنچه دوست میداری،بکشدت.#چارلز_بوکوفسکی@karen_moghadam
تا به کی روی دور تکراریتا به کی ای ترانهی لجبازتا کجا تا کجا بخوانمت اِیشعر شورآورِ بلنـد آواز...آن عقابم که با اشارهی توتا قفس میکشد مرا پروازسر به سر از تو خاطرم لبریزلب به لب سر به مهرم از این رازای تو تأنیسِ تَـهْـمْتَن ، ای زن !رخشِ روی دوپای خود بهفراز!شمس از مولوی تو را میخواستشیهه کن! سوی تازیانه بتاز!من سرابم تو سر به سر طغیانآه ؛ من الکنم! الههینازشعر باش و شراره برپا کنشعله در قلب ِ تیرگی اندازبا تو بُر خوردهام ؛ مرا تو بریزبرگ سر رو کن ای قمارنبازمو به مو با تو زندگی شده امچنگ باش و به «مرده» ات بنوازپادشاهی کن ای همیشه ی تاجروی تخت تو میشوم سربازگفتی از یاد خود مرا بتکانابرها را چگونه خاکانداز...؟مردگانم تو را طلب دارنددست بر من بکش غریبنوازاز تو پامال اگر شوم مَردَمهی خرابم کن و دوباره بسازعاشقانه مرا بُکُش ای منای نگاهِ کبوترانهی بازریشه ام ! رگ به رگ بهارم کناز زمین! از تنم ، درخت بساز#کارن_مقدم@karen_moghadam
👌🎧خوب شد دردم دوا شد خوب شددل به عشقت مبتلا شد خوب شد ...
من متوجه شدم که در پیچیدهترین آشوبهای درونم،آرامشی عمیق وجود دارد ...من متوجه شدم کهدر اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود دارد ...و اینها به من شادی میدهندو به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد، زیرا در درونم چیزی قویتر، با آن مقابله میکند ...آلبر_کامو@karen_moghadam
پاکبازم ! باز در دام خطر خوابیده امسال ها در جنگ با دل بی سپر خوابیده امروح سرگردانِ یک قفلم ، به دنبال کلیدتا ابدکوهی که با فکر سفر خوابیده امآنچنان در عشق تسليمم كه شايد سال هاست_ دست ها را برده بر بالای سر_ خوابیده امشرح کابوسِ مرا از آهِ بالينم بخواهلکه ی ابرم که هر شب بارور خوابیده اماینکه سر بر روی بالین می گذارم خواب نیستشب به شب تمرین مردن بود اگر خوابیده امهرزه هاى شهر اندوه مرا فهميده اندهر كه از "او" گفت ، با او بيشتر خوابيده امکیمیای رنگ موهایش چه با من کرد که هر شب از اندوه او در آب زر خوابیده امشوکران خوردم که شام اخرم باشد ولیوای اگر فردا بفهمم بی ثمر خوابیده ام#کارن_مقدم@karen_moghadam
هرروز یه شروع جدیده…نفس عمیق بکش،لبخند بزنو دوباره شروع کن… روزبخیر 🩷@karen_moghadam
از هر دو جهان بگذر تنها زَن و تنها خورتا مُلک و مَلک گویند:"تنهات مبارک باد!"#مولانا@karen_moghadam
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینمدمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآیددمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینممرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینمقناعت میکنم با درد چون درمان نمییابمتحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینمخوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانهکه من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینمنم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریمچرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینمکنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شدبه امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم#سعدی@karen_moghadam
در سرم زهر مار می ریزمدر جهانی که رنج موهبت استدست هاشان نمى رسد به سرممار بر روی گنج موهبت استعطسه کردم که کم کنم از خودهر چه مو رفته در دماغم راباید امشب به خانه اش ببرمآخرین غولِ بی چراغم رالطف چشمم تمام عمر فقطدیدن مختصاتِ تاریکی ستگریه روشن نمیکند من راگريه شاخِ نباتِ تاريكى ستبه خودم وعده داده ام خود رامن رسولِ پس از خودم شده امپشتِ جَزرم به مدّ ِ خود گرم استمن زیادم اگر چه کم شده امپاى قومِ شغال پَروَرِ خودسر به دار و نجيب مى ميرمگرچه بیمارِ خوابِ این شهرمبا لباس ِطبیب می میرماین کفن ها قواره ی من نیستهر كه در اين قبيله مُرد ، منمقبر من را عمیق تر بکنیدیک نفر نیستم كه بيشتَنَمکِرم ها از حلال من بخوریددسترنجِ عذاب خود هستممن به دست خودم هلاک شدمکشته ی انقلاب خود هستممن که رفتم ولی پس از مرگمهر کسی چشم و گوش داشت ، منمهر كسى شب بخير گفت به خوابهر که بِرنو به دوش داشت ، منم#کارن_مقدم@karen_moghadam
تسلای این جهان این است که رنجِ مدام وجود ندارداندوهی میمیرد و شادیای دوباره زاده میشوداین دو در تعادلاند و جهان، جهانِ جبرانهاستاما قلبحافظهی خودش را داردو منهیچچیز را فراموش نکردهامآلبر کامو @karen_moghadam
سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگدر کفِ دست زمین گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن خیره شدندپی گوهر باشیدلحظهها را به چراگاه رسالت ببرید#سهراب_سپهری@karen_moghadam
🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک
هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست میدهد: موقعيتهای از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمیتوانيم دوباره بهدست بياوريم.اين بخشی از آن چيزيست كه معنیاش زندهبودن است.اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه میداريم، اتاقی شبيه قفسههای كتابخانه و برای درک عملكرد قلبمان بايد مدام كارتهای مرجع جديد درست كنيم. بايد هر چندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدانها را عوض كنيم. تو برای ابد در كتابخانهء خصوصی خودت زندگی میكنی...✍🏾 #هاروکی_موراکامی📕 کافکا در ساحل@karen_moghadam
بخواب ، وقت فروپاشیِ شبانه ی توستبخواب ، نوبتِ اندوهِ جاودانه ی توستدل از امید شبِ شعرِ عاشقانه ببُرکه بوفِ خیره سری در کتابخانه ی توست تو سال هاست که آوارِ روی خود هستیبخواب کوه غمت داغدار شانه ی توستچه شد که مشت نشسته به صد دهانِ خرابعزا گرفته و امروز زير چانه ى توست"عذاب" هر چه کشید از قمارِ چشمت بودچه گریه ها که در اوهامِ شاهدانه ی توستدرون آينه هر روز با خودت طى كنتو مرده ای و چپ سینه سردخانه ی توستبه اين نمردنِ بيهوده ات ادامه ندهكه پشتِ مرگ ، اگر خم شد از بهانه ى توست !#کارن_مقدم@karen_moghadam
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتیام دراَندازد میان قلزمِ پرخونزند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافدکه هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون▪️مولانا@karen_moghadam
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
مقدار یار همنفسچون من نداند هیچکسماهی که بر خشک اوفتدقیمت بداند آب را#سعدی@karen_moghadam
«سلام بر آنان که در تنهایی خودشان نیز نجیب ماندند..»-صبحبخیر🌱@karen_moghadam
✿خدا کند انگورها برسندجهان مست شود..تلوتلو بخورند خیابانهابه شانهی هم بزنندرئیسجمهورها و گداهاتفنگها یادشان برود دریدن را..کاردها یادشان برودبریدن راقلمها آتش راآتشبس بنویسند ...خدا کند کوهها به هم برسنددریا چنگ بزند به آسمانماهش رابدزدد..به میخانه شوند پلنگها با آهوها ...خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند..پنجرههادیوارها را بشکنند.. ✿الیاس علوی/شاعر افغان@karen_moghadam
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی ...@karen_moghadam#حافظ
کارن مقدم pinned «جبرئيلان در بارگاهت سر بريدند پيغمبرم را بى تو راهى بجز تو ندارم كاش مىكشت خيرم ، شرم را نام من گریهی آبشار است ضجهی هفت دریا بهار است هفت دریا که با ماتم تو میشناسند چشم ترم را تيغ با شانه فرقى ندارد خون و گريه مرا مىبهارد یا بُکُش یا بغل کن ! که امشب…»
جبرئيلان در بارگاهتسر بريدند پيغمبرم رابى تو راهى بجز تو ندارمكاش مىكشت خيرم ، شرم رانام من گریهی آبشار استضجهی هفت دریا بهار استهفت دریا که با ماتم تومیشناسند چشم ترم راتيغ با شانه فرقى نداردخون و گريه مرا مىبهاردیا بُکُش یا بغل کن ! که امشبمیسپارم به دستت سرم راای اتاق پر از قو و دریاتا کنار تو باران بگیرم ،هم خودم میدوم سوی آن! هم_سوى خود مىدوانم درم رابى تو اندوهِ در احتزازمکوه دردم! رقیبی نباز امميکشانم به آغوشِ تنگمغصههاى مدالآورم را !بى تو كابوس مىترسد از خواببى تو شب از خودش مىهراسدمیکُشد بیتو "خاموش" هر شبآتشِ زيرِ خاكسترم رایک قدم مانده باران بگیرمباید از مُردنم جان بگیرمتابِ ققنوسمیری ندارمشعلهور کن پـَر آخرم را#کارن_مقدم#کارن_مقدم
اگر برای یک لحظه بر بالینت بنشینمگلهای تابستان از تنم خواهد شکفتو کشتزارهادرون چشمانم جوانه خواهند زد...#نزار_قبانی@karen_moghadam