زندگی جریانی است که منتظر هیچ کس نمی ماند.مردی بود که بیست سال تمام، بدون حتی یک روز وقفه، پیش از س…
انتشار: 2026/08/13 13:28 UTCدریافت: 2026/08/17 05:08 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 05:08 UTC
زندگی جریانی است که منتظر هیچ کس نمی ماند.مردی بود که بیست سال تمام، بدون حتی یک روز وقفه، پیش از سپیده دم بیدار میشد، شال و کلاه میکرد و مسیر سخت و پر پیچ و خم قله کوه را بالا میرفت تا به تماشای باشکوهترین اتفاق هر روزه جهان، یعنی طلوع خورشید بنشیند. برای او، این یک عادت نبود، بلکه یک نیایش خاموش بود؛ لحظهای که در آن با تمام هستی یگانه میشد.روزی، یکی از آشنایان پرهیاهو و پرمشغلهاش که آوازه این کار او را شنیده بود، به سراغش آمد و گفت: «من هم امروز با تو میآیم تا ببینم این خورشیدی که بیست سال است برای دیدنش از خوابت میزنی، چه تفاوت عجیبی با بقیه خورشیدها دارد!» مرد پیر با آرامش پذیرفت و هر دو در تاریکی و سکوت مطلق شب به سمت قله به راه افتادند.وقتی به بالاترین نقطه کوه رسیدند، آسمان کمکم شروع به تغییر رنگ کرد. نواری از رنگهای ارغوانی، طلایی و نارنجی بر لبه افق کشیده شد و خورشید با عظمتی وصفناپذیر شروع به رخنمایی کرد. در همان لحظه که سکوت و شکوه کوهستان به اوج خود رسیده بود، مرد تازهوارد سکوت را در هم شکست. او که از دیدن این منظره به شدت هیجانزده شده بود، شروع کرد به حرف زدن و قدم زدنهای عصبی: «وای خدای من! چقدر قشنگه! اون سایه درخت کاج رو روی صخره ببین! گوشیم کجاست؟ باید یه عکس بگیرم... نه تار شد، بذار یکی دیگه بگیرم. البته خب، تو که بیست ساله داری میای اینجا دیگه مخ برات نمونده، حتماً این چیزا برات خیلی عادی و تکراری شده! ای وای، کاش زنم رو هم با خودم میآوردم، اون عاشق این منظرههاست. کاش به رفیقم هم میگفتم بیاد... اصلاً باورم نمیشه، باید از این زاویه هم یه ویدیو بگیرم که بفرستم توی گروههامون...»او بیوقفه از این طرف به آن طرف میدوید، دکمه دوربینش را فشار میداد، حسرت نبودن دیگران را میخورد و مدام حرف میزد. در تمام این مدت، مرد پیر در گوشهای نشسته بود، چشمهایش را به افق دوخته بود، نسیم خنک صبحگاهی را روی پوستش حس میکرد و در سکوتی عمیق، طلوع را «مینوشید».چند دقیقه بعد، خورشید کاملاً از افق جدا شد، رنگهای جادویی آسمان جای خود را به نور تند و سفید روز دادند و آن لحظه سحرآمیز به پایان رسید. مرد پیر آرام از جای خود بلند شد، نگاهی عمیق و پر از ترحم به آشنایش که هنوز درگیر تنظیمات دوربین گوشیاش بود انداخت و با صدایی محکم اما آرام گفت:«چقدر حرف زدی... چقدر دویدی... تمام شد!»مرد تازهوارد با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید: «چی تمام شد؟»پیرمرد گفت: «طلوع خورشید! آن لحظه جادویی شکافتن تاریکی، کلاً دو دقیقه بود. و تو در تمام این دو دقیقه، به جای آنکه آن را با چشمانت ببینی و درونت حس کنی، درگیر لنز دوربینت بودی، حسرت کسانی را خوردی که اینجا نبودند، و درباره زیباییِ چیزی حرف زدی که اصلاً نگاهش نمیکردی. تو تمام این زیبایی را از دست دادی، چون اینجا نبودی؛ جسمت روی قله بود، اما ذهنت در گذشته و آینده پرسه میزد.«زندگی» ما انسانهاست. زندگی دقیقاً مانند همان طلوع خورشید است؛ کوتاه، گذرا، بینهایت زیبا و به شدت بیتفاوت نسبت به حواسپرتیهای ما. اگر حواسمان نباشد، در همان لحظاتی که درگیر حواشی هستیم، تمام میشود.ما انسانها اغلب فراموش کردهایم که چگونه زندگی کنیم. ما مدام در تلاشیم تا زندگی را به چنگ بیاوریم، آن را ثبت کنیم، برای دیگران تعریفش کنیم یا برای فردایی که هنوز نیامده برنامهریزی کنیم. در لحظاتی که باید صرفاً «باشیم»، درگیر «شدن» و «دویدن» هستیم فردی که در یک رستوران زیبا، خوشمزهترین غذای ممکن را میخورد، اما در تمام طول صرف غذا، ذهن درگیر قسطهای ماه آینده یا دعوای روز گذشته با همکارش است. او غذا را میجود، اما طعم آن را هرگز نمیفهمد.زوجی که به زیباترین نقطه طبیعت سفر میکنند، اما به جای گوش دادن به صدای رودخانه و پرندگان، تمام وقتشان را صرف بحث بر سر این میکنند که چه کسی مقصر مشکلات گذشته است یا از چه زاویهای عکس سلفی بگیرند که در شبکههای اجتماعی بهتر دیده شود.زندگی در لحظاتی که حواست نیست، در لحظاتی که درگیر گذشته و آیندهای، به سرعت برق و باد میگذرد. زندگی جریانی است که منتظر هیچکس نمیماند. اگر تو درگیر به چنگ آوردن آن باشی، اگر بخواهی آن را تحلیل کنی، اگر بخواهی مدام دربارهاش حرف بزنی، درست در همان لحظه از دستش دادهای.قانون هستی بسیار ساده و در عین حال قاطع است: زندگی در «بودن» است، نه در «داشتن» و نه حتی در «ثبت کردن».زندگی در شاهد بودنِ زیباییهاست، بدون آنکه بخواهی آنها را تصاحب کنی.کاش بشهکاش بشه اینو درک کنیم.@karen_moghadam
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- زەوی سهخت و ئاسمان دوور · تطابق نزدیکِ متصل به نمونه مبنا — ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۵۹
- کارن مقدم · تطابق دقیق — ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۵:۰۸
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
