🎼 زن آتش🎤 شعر و صدا: #حسنا_محمدزاده 🥀 @hosna_mohamadzade
انتشار: 2026/08/13 19:20 UTCدریافت: 2026/08/15 01:19 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:19 UTC
🎼 زن آتش🎤 شعر و صدا: #حسنا_محمدزاده 🥀 @hosna_mohamadzade
پستهای تلگرام — زنِ آتش «حسنا محمدزاده»
زنِ آتشزنِ آتش از تيرۀ كوه بوديه كوهي كه تونل شد و جاده شدچهلسال اونورتر چشمهاش،يه شب از دل ابر آبستنی زاده شدچهلسال دائم تكون خورد، امّا نريختبرای به خورشيد پيوستن آماده شدزنِ آتش از تيرۀ سنگ بوديه سنگی كه عاشق نمیشد، وليخودش عشقِ بالفطره بودبه سودای تنديسبودن تراشيدنشنفهميدن امّا چه جوری تشعشع گرفتچه جوری جهان ريخت در انحنای تنشزنِ آتش از تيرۀ آب بوديه آبی كه جاری شد، امّا زمينگيرِ دريای هيچكس نشد موهاش امتدادِ دُمِ اسبای وحشی بودموهاش رام دستای هيچكس نشد زنِ آتش از تيرۀ باد بوديه بادی كه ـ هرچند تأخير كرد ـشبی در ركاب قلمهای توفنده دنيا رو تسخير كرديه پل بود مابين بود و نبودنفهميد آخر، عدم بوده از اوّلش يا وجودتو چشماش دو تا گوی يخبسته داشتميگن روحِ زيبايیشو منجمد كرده بودنفهميد هيچكس نگاهش به كی خورد و چشماش چی ديد؟! كه هرچی زنه رو زمين بند انگشتهاشو بريدنفهميد هيچكس چرا خاك شد تكتك عضوهاشچرا میوزيد اونور مويرگهاش بادی شديد؟!چرا ناگهان قطرهای خون شد و ريخت روی خودشچرا از همون قطرهخون شعلهای بیهوا سركشيد؟چرا عنكبوتا شبی تار بستند دور گلوش... به گردن گرفتند خون صداشو درختای بيد؟ردش كردن از صافی تنگ و بیشكلِ مرگ و جنونسوا شد رو ديوارههای نگاهش سياه از سفيدتنش دستهدسته كبوتر شد و دستهدسته كلاغچه گنجشكهایی كه از روزن دكمههاش میپريد!يكی داشت دنبالِهم قفلای قلبشو وامیكردنفهميد چی شد كه دستای خشكش شدن شاكليدنفهميد چی شد كه تحليل رفتند آيينههاشنفهميد چی شد فقط تكتك ناخناشو جويدولي من خبر دارم: اون سرِّ ناگفته چشم تو بود...... كه اون شب ـ كه مو بر تن لحظهها راست میشد ـ دميد[زن آتش از تيرۀ خواب بوديه خوابي كه بیوقفه تأويل شداوايل با تنهايی درگير بودولی رفتهرفته به تنهایی تبديل شد برای همينه كه ماهو بغل ميكنهبرای همينه كه دائم ويار غزل میكنهكه بخيه نمیخواد زخمای باز دلشكه میرقصه دنيا به ساز دلش]#دکتر حسنا محمدزاده 📚 زن آتشt.me/+GiELeFq7o4c1Zjk0
یادداشتی به مناسبت زادروز عباس زریاب خویی؛پیوند میان نوآوری و حافظه تاریخی عباس زریابخویی و مسئلۀ تداوم در گسست شعر معاصرعباس زریاب خویی در نگاه خود به شعر معاصر، بر پیوند میان نوآوری و حافظۀ تاریخی زبان تأکید میکند. او اگرچه ضرورت تحوّل شعر را متناسب با تغییرات اجتماعی و فرهنگی میپذیرد، بر این باور است که زبان شاعرانه نمیتواند از ریشههای تاریخی خود جدا شود.سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حسنا محمدزاده؛ شاعر، پژوهشگر و مدرس دانشگاه: تحولات شعر معاصر فارسی را نمیتوان صرفاً در تغییر قالبها و عبور از وزن و ساختارهای کلاسیک خلاصه کرد؛ زیرا آنچه در ژرفای این دگرگونی رخ داده، تغییر در شیوۀ ادراک جهان و نسبت انسان معاصر با زبان و تجربۀ تاریخی بودهاست. از این منظر، مسئلۀ اصلی شعر نو، نه گسستن از گذشته، بلکه چگونگی گفتوگو با میراث فرهنگی در افقی تازه است.📎 ibna.ir/x6JsC@Chraghdaran
در سالروز درگذشت #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، عموماً کارنامۀ او از منظر شعرهای تغزلی، لحن حماسی-اجتماعی یا نوآوریهای نیماییاش بازخوانی میشود؛ اما فراتر از کلمات و وزنها، حیاتِ شعری سایه در فضایی از سکوتها، نجواها و پژواکهای درونی است. #سایه تنها شاعرِ واژهها نیست، بلکه معمارِ جهانی شنیداری است؛ جهانی که در آن غیابِ معشوق، دردِ رنج و زمزمههای طبیعت، طنینِ ماندگارِ روحِ انسانی است که مرگ و زمان را به صدا درمیآورد و «شنیدن» شیوهای برای ادراک جهان میشود؛ «آواز غم» شعری است که در آن احساسی شخصی به «حضوری صوتی» بدل میشود؛ یعنی خودِ غم، تبدیل به آواز میشود: «خاموشم امادارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش وقتی کسی آواز میخواندخاموش باید بود غم داستانی تازه سر کردهستاینجا سراپا گوش باید بود»در این سطرها ـ بهویژه در سطر «دارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش» ـ موضوعِ شنیدن، جهانِ بیرون نیست، بلکه درونِ خودِ شاعر است. ترکیب «آوازِ غم»، غم را از مفهومی انتزاعی عبور میدهد و به «صدا» بدل میکند. مردمِ عادی میگویند: «غم دارم»، «غمگینم» یا «درد دارم»؛ اما شاعر از «آوازِ غم» سخن میگوید. این بدان معناست که غم، حالتی روانی و خاموش نیست، بلکه موجودی شنیداری است که نه سخن میگوید و نه فریاد میزند، بلکه «آواز میخواند».این شعر پیوندِ عجیبی با شعرِ «در این سرای بیکسی» دارد. در آن شعر با مجموعهای از صداهایی مواجهیم که رخ نمیدهند: «کسی به در نمیزند»، «پرنده پر نمیزند»، «درِ سحر نمیزند»، «یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند»، «ندا به گوش کر نمیزند»، «کسی تبر نمیزند». این تکرار، صرفاً تکرارِ یک فعل نیست؛ شاعر به جای آنکه متکلفانه بگوید «اینجا پر از سکوت است»، جهان را چنان بازمیآفریند که صدا باید اتفاق بیفتد، اما نمیافتد. به بیان دیگر، در جهان شعری سایه حتی سکوت نیز به صورت امری شنیداری تجربه میشود و «شنیدن» به مسئلهای پدیدارشناختی بدل میشود، اما در شعر «آواز غم» شنونده و شنیدهشونده در یک وجود گرد هم آمدهاند. از اینرو، میتوان از مفهوم «خودِ شنیداری» سخن گفت؛ بهاینمعنا که انسان فقط کسی نیست که جهان را میشنود، بلکه گاه خود به جهانی بدل میشود که باید به آن گوش فرا داد. بدینسان، «رنج» ـ بهعنون آخرین قلمروِ خاموشِ انسان ـ نیز شنیدنی میشود.«صدا» در شعرهای سایه میچرخد و هر بار به شیوهای نو پدیدار میشود. در شعر «ارغوان»، انسانِ محبوس امکان گفتگو با انسانهای دیگر را ندارد؛ ازاینرو طبیعت (ارغوان) را مخاطب قرار میدهد تا در نهایت، ارغوان نغمۀ ناخواندۀ او را بخواند و به «زبان و دهانِ شاعر» تبدیل شود:«ارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد میگرید...چون دلِ من که چنین خونآلودهر دم از دیده فرو میریزد[...]تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ منارغوان،شاخۀ همخونِ جدا ماندۀ من...»در شعر «در این سرای بیکسی»، با صداهای غایب و انسدادِ ارتباط مواجه بودیم که باعث رکود جهان میشد. در «ارغوان»، با صدای محبوسی روبهروییم که میخواهد آزاد شود. در نهایت هم گریۀ ارغوان و گریۀ خونآلودِ شاعر یکی میشوند؛ یعنی شاعر حس درونی خود را به درخت واگذار میکند تا طبیعت بارِ رنجِ او را به دوش بکشد. مرز میان شنونده و شنیدهشونده در این شعر سیّال است. این امر صرفاً یک صنعت ادبی (تشخیص/جانبخشی) نیست، بلکه نشاندهندۀ ظهور یک «سوژۀ شنیداری» است که در آن، طبیعت هم مخاطب است و هم گوینده.#حسنا_محمدزاده نوزدهم مردادماه ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade
مترسکی که سالهاست ایستاده و نگهبان مزرعهای بیثمر شدهاست، به چه میاندیشد؟ به خودش یا آرزوی حاصلخیزی زمین؟ چه باید بر او گذشته باشد که با تمام هراسش از بیپناهی، سالها پناه گنجشکهای زخمخورده شود؟شاید او هم مدتها در دوگانگی درهم آمیختۀ حقیقت و رویا دستوپا زدهاست.یا ایستاده تا در برابر باد، با تکهپارههای باقیمانده از پیراهنش، محافظ قلبی باشد که هنوز میتپد. ولی من دیگر نه قلبی برای تپیدن دارم، نه پایی برای بندشدن در مزرعۀ سوخته، نه پیراهنی برای برافراشتن در باد.سبکم، به اندازه پر کاهی که سرشار است از تهیبودگی. تمام داراییام شعلهای بود که آرام آرام خاموش شد و از احساسم پشتهای خاکستر به جا گذاشت.آنچه بدل به بهمنی سنگین شد و یکباره در من فروریخت، گلوله برفی کوچک بود، آنقدر کوچک که گرمای دست تو میتوانست آبش کند. کجا بودی وقتی رشتههای یخ در مویرگهایم کشیده میشدند؟! در گلویم، در تارهای صوتیام، در استخوانهایم، در ذهنم... چیزی نمانده بود تا رسیدنشان به آستانۀ روح و قلب زنی که حالا ملکۀ سرزمینهای یخی است؛ و من هرچه فریاد زدم تو صدایم را نشنیدی.چه میشود کرد؟ من و فریادهای بیصدا، مدتهاست به همزیستی مسالمتآمیز رسیدهایم. فقط نمیدانم حنجرهام دنبال چه بود وقتی نامت را بیوقفه تکرار میکرد؟ شاید شنیدن صدایی از ناکجاآباد، شاید هم دیدن دستی که از دل تاریکی بیرون میخزد تا شعلهای بگیراند و شمعهای مرده را روشن کند، ولی ساعت چنان در سکوت فرورفت که خاموشی همهجا را فراگرفت.کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم و یک بار دیگر آن احساس را غلیظتر تنفس کنم. حس خواستن کسی که حضورش سهمگینترین اتفاق زندگیام بود.کسی که به جان کلماتم ریخت و از من زنی دیگر ساخت.پشیمان نیستم. این تنها حس روشنی بود که عمیق و بیپروا تجربه کردم، بیآنکه در تولدش و در بالیدنش نقشی داشته باشم.برای فراموشکردنت هم تلاشی نمیکنم. تو جایی در ذهنم نیستی که بتوان نادیدهاش گرفت، تو در تاروپودم ریشه کردهای.#حسنا_محمدزاده 🍃 ابراهیم۱۳ مرداد ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade
#شاملو شاعری بود که کوشید شعر را به زبان انسان معاصر تبدیل کند؛ به بهانۀ سالمرگ او اگر از زاویهای متفاوت به تلفیق شعر و جهانبینی او بنگریم معنای درونمتنی بند معروف شعر «در آستانه» بیشتر برایمان روشن میشود، آنجا که میگوید:«فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منتپذیرم و حقگزارم!چنین گفت بامدادِ خسته.» بهتر است این سطرها را نه جملههایی احساسی، بلکه موضعی فلسفی بدانیم که میتوان آن را دستکم از چند منظر خواند:1. اگزیستانسیالیسم؛ پذیرش زندگی با همه رنجهایش؛ یعنی ارزش زندگی به آسانی آن نیست، بلکه به یگانگی تجربه زیستن است. کامو میگوید انسان باید با وجود پوچی، زندگی را تأیید کند؛ اما شاملو یک گام جلوتر میرود. او نمیگوید «تحملش میکنم»، بلکه میگوید «منتپذیرم». این واژه، بار اخلاقی و سپاسگزارانه دارد و شعر را از صرفِ عصیان اگزیستانسیالیستی دور میکند.2. فلسفۀ زمان؛ شاملو میگوید ممکن است زندگی کوتاه باشد، اما اگر حقیقت وجود در آن تجربه شده باشد، چیزی کم ندارد. این سطر بازتابدهندۀ اندیشۀ «شدتِ زیستن مهمتر از طولِ زیستن» است. 3. فلسفۀ نیچه؛ یعنی پیوند با مفهوم «عشق به سرنوشت» که نیچه آن را Amor Fati مینامد، یعنی انسان نهتنها سرنوشت خود را تحمل کند، بلکه آن را چنان بپذیرد که اگر دوباره فرصت زندگی داشت، همان زندگی را با همۀ رنجهایش انتخاب میکرد.شاملو دقیقاً همین ساختار را میسازد:▫️فرصت کوتاه بود ← زندگی کامل و ایدهآل نبود.▫️سفر جانکاه بود ← رنج واقعی بود.▫️ اما... ← این «اما» همان لحظه فلسفی است؛ لحظهای که آگاهی به رنج، به نفی زندگی نمیانجامد.▫️یگانه بود ← زندگی ارزشمند است، نه چون خوشبخت است؛ چون یگانه است. نیچه معتقد است ارزش زندگی از نبودن رنج نمیآید. اتفاقاً رنج، بخشی از فرایند آفرینش انسان است. شاملو نیز نمیگوید زندگی خوب بود؛ میگوید: «یگانه بود.» یگانگی، ارزش زندگی را میسازد، نه آسودگی آن. این اندیشه با نیچه همآواست: زندگی را باید همانگونه که هست پذیرفت، زیرا هیچ زندگی دیگری در کار نیست.▫️به جان منتپذیرم ← پذیرش عاشقانۀ زندگی. واژۀ «منتپذیر»، به نظر من، وزن فلسفی تمام سطر را دگرگون میکند. این همان چیزی است که نیچه «آری گفتن به زندگی» مینامد. بازگشت جاودان (Eternal Recurrence). یکی از آزمونهای مشهور نیچه این است: اگر دیوی به تو بگوید باید همین زندگی را، با تمام جزئیاتش، بینهایت بار تکرار کنی، چه خواهی کرد؟ اگر نفرینش بدانی، هنوز به زندگی «آری» نگفتهای. اگر بگویی «آری، همین را دوباره میخواهم»، به والاترین مرتبه رسیدهای. حالا سطر شاملو را از این منظر بخوانیم: «فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه...» اما شاعر در پایان نمیگوید «کاش چنین نبود»، بلکه میگوید: «به جان منتپذیرم.» اگر این جمله را در آزمون نیچه قرار دهیم، پاسخ شاعر به دیو، به احتمال زیاد، «آری» است.تفاوت مهم نگاه شاملو و نیچه این است که نیچه معمولاً از افتخار، قدرت و آفرینش خویشتن سخن میگوید. «آری» گفتن او، لحنی قهرمانانه دارد، اما لحن شاملو بیش از غرور نیچهای، رنگی از سپاس انسانی دارد.در فضای روشنفکری دهههای چهل و پنجاه، نیچه از فیلسوفان اثرگذار محسوب میشد. اما نمیتوان با قطعیت گفت این سطر اقتباسی از نیچه است. درستتر آن است که بگوییم این سطر همافق با برخی اندیشههای نیچه، بهویژه Amor Fati است، نه اینکه لزوماً از آن برگرفته شده باشد.#حسنا_محمدزاده دوم مرداد ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بوداما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منتپذیرم و حقگزارم!(چنین گفت بامدادِ خسته.) #احمد_شاملو (۲۱ آذر ۱۳۰۴ – ۲ مرداد ۱۳۷۹)🥀 @hosna_mohamadzade

