در سالروز درگذشت #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، عموماً کارنامۀ او از منظر شعرهای تغزلی، لحن حماسی-اجتماعی یا…
انتشار: 2026/08/10 11:44 UTCدریافت: 2026/08/15 01:19 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:19 UTC
در سالروز درگذشت #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، عموماً کارنامۀ او از منظر شعرهای تغزلی، لحن حماسی-اجتماعی یا نوآوریهای نیماییاش بازخوانی میشود؛ اما فراتر از کلمات و وزنها، حیاتِ شعری سایه در فضایی از سکوتها، نجواها و پژواکهای درونی است. #سایه تنها شاعرِ واژهها نیست، بلکه معمارِ جهانی شنیداری است؛ جهانی که در آن غیابِ معشوق، دردِ رنج و زمزمههای طبیعت، طنینِ ماندگارِ روحِ انسانی است که مرگ و زمان را به صدا درمیآورد و «شنیدن» شیوهای برای ادراک جهان میشود؛ «آواز غم» شعری است که در آن احساسی شخصی به «حضوری صوتی» بدل میشود؛ یعنی خودِ غم، تبدیل به آواز میشود: «خاموشم امادارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش وقتی کسی آواز میخواندخاموش باید بود غم داستانی تازه سر کردهستاینجا سراپا گوش باید بود»در این سطرها ـ بهویژه در سطر «دارم به آوازِ غمِ خود میدهم گوش» ـ موضوعِ شنیدن، جهانِ بیرون نیست، بلکه درونِ خودِ شاعر است. ترکیب «آوازِ غم»، غم را از مفهومی انتزاعی عبور میدهد و به «صدا» بدل میکند. مردمِ عادی میگویند: «غم دارم»، «غمگینم» یا «درد دارم»؛ اما شاعر از «آوازِ غم» سخن میگوید. این بدان معناست که غم، حالتی روانی و خاموش نیست، بلکه موجودی شنیداری است که نه سخن میگوید و نه فریاد میزند، بلکه «آواز میخواند».این شعر پیوندِ عجیبی با شعرِ «در این سرای بیکسی» دارد. در آن شعر با مجموعهای از صداهایی مواجهیم که رخ نمیدهند: «کسی به در نمیزند»، «پرنده پر نمیزند»، «درِ سحر نمیزند»، «یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند»، «ندا به گوش کر نمیزند»، «کسی تبر نمیزند». این تکرار، صرفاً تکرارِ یک فعل نیست؛ شاعر به جای آنکه متکلفانه بگوید «اینجا پر از سکوت است»، جهان را چنان بازمیآفریند که صدا باید اتفاق بیفتد، اما نمیافتد. به بیان دیگر، در جهان شعری سایه حتی سکوت نیز به صورت امری شنیداری تجربه میشود و «شنیدن» به مسئلهای پدیدارشناختی بدل میشود، اما در شعر «آواز غم» شنونده و شنیدهشونده در یک وجود گرد هم آمدهاند. از اینرو، میتوان از مفهوم «خودِ شنیداری» سخن گفت؛ بهاینمعنا که انسان فقط کسی نیست که جهان را میشنود، بلکه گاه خود به جهانی بدل میشود که باید به آن گوش فرا داد. بدینسان، «رنج» ـ بهعنون آخرین قلمروِ خاموشِ انسان ـ نیز شنیدنی میشود.«صدا» در شعرهای سایه میچرخد و هر بار به شیوهای نو پدیدار میشود. در شعر «ارغوان»، انسانِ محبوس امکان گفتگو با انسانهای دیگر را ندارد؛ ازاینرو طبیعت (ارغوان) را مخاطب قرار میدهد تا در نهایت، ارغوان نغمۀ ناخواندۀ او را بخواند و به «زبان و دهانِ شاعر» تبدیل شود:«ارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد میگرید...چون دلِ من که چنین خونآلودهر دم از دیده فرو میریزد[...]تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ منارغوان،شاخۀ همخونِ جدا ماندۀ من...»در شعر «در این سرای بیکسی»، با صداهای غایب و انسدادِ ارتباط مواجه بودیم که باعث رکود جهان میشد. در «ارغوان»، با صدای محبوسی روبهروییم که میخواهد آزاد شود. در نهایت هم گریۀ ارغوان و گریۀ خونآلودِ شاعر یکی میشوند؛ یعنی شاعر حس درونی خود را به درخت واگذار میکند تا طبیعت بارِ رنجِ او را به دوش بکشد. مرز میان شنونده و شنیدهشونده در این شعر سیّال است. این امر صرفاً یک صنعت ادبی (تشخیص/جانبخشی) نیست، بلکه نشاندهندۀ ظهور یک «سوژۀ شنیداری» است که در آن، طبیعت هم مخاطب است و هم گوینده.#حسنا_محمدزاده نوزدهم مردادماه ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade

