مترسکی که سالهاست ایستاده و نگهبان مزرعهای بیثمر شدهاست، به چه میاندیشد؟ به خودش یا آرزوی حاصلخ…
انتشار: 2026/08/04 02:35 UTCدریافت: 2026/08/15 01:19 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:19 UTC
مترسکی که سالهاست ایستاده و نگهبان مزرعهای بیثمر شدهاست، به چه میاندیشد؟ به خودش یا آرزوی حاصلخیزی زمین؟ چه باید بر او گذشته باشد که با تمام هراسش از بیپناهی، سالها پناه گنجشکهای زخمخورده شود؟شاید او هم مدتها در دوگانگی درهم آمیختۀ حقیقت و رویا دستوپا زدهاست.یا ایستاده تا در برابر باد، با تکهپارههای باقیمانده از پیراهنش، محافظ قلبی باشد که هنوز میتپد. ولی من دیگر نه قلبی برای تپیدن دارم، نه پایی برای بندشدن در مزرعۀ سوخته، نه پیراهنی برای برافراشتن در باد.سبکم، به اندازه پر کاهی که سرشار است از تهیبودگی. تمام داراییام شعلهای بود که آرام آرام خاموش شد و از احساسم پشتهای خاکستر به جا گذاشت.آنچه بدل به بهمنی سنگین شد و یکباره در من فروریخت، گلوله برفی کوچک بود، آنقدر کوچک که گرمای دست تو میتوانست آبش کند. کجا بودی وقتی رشتههای یخ در مویرگهایم کشیده میشدند؟! در گلویم، در تارهای صوتیام، در استخوانهایم، در ذهنم... چیزی نمانده بود تا رسیدنشان به آستانۀ روح و قلب زنی که حالا ملکۀ سرزمینهای یخی است؛ و من هرچه فریاد زدم تو صدایم را نشنیدی.چه میشود کرد؟ من و فریادهای بیصدا، مدتهاست به همزیستی مسالمتآمیز رسیدهایم. فقط نمیدانم حنجرهام دنبال چه بود وقتی نامت را بیوقفه تکرار میکرد؟ شاید شنیدن صدایی از ناکجاآباد، شاید هم دیدن دستی که از دل تاریکی بیرون میخزد تا شعلهای بگیراند و شمعهای مرده را روشن کند، ولی ساعت چنان در سکوت فرورفت که خاموشی همهجا را فراگرفت.کاش میتوانستم زمان را به عقب برگردانم و یک بار دیگر آن احساس را غلیظتر تنفس کنم. حس خواستن کسی که حضورش سهمگینترین اتفاق زندگیام بود.کسی که به جان کلماتم ریخت و از من زنی دیگر ساخت.پشیمان نیستم. این تنها حس روشنی بود که عمیق و بیپروا تجربه کردم، بیآنکه در تولدش و در بالیدنش نقشی داشته باشم.برای فراموشکردنت هم تلاشی نمیکنم. تو جایی در ذهنم نیستی که بتوان نادیدهاش گرفت، تو در تاروپودم ریشه کردهای.#حسنا_محمدزاده 🍃 ابراهیم۱۳ مرداد ۱۴۰۵🥀 @hosna_mohamadzade

