تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-15 00:55 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
روزنوشتهای دکتر فرهنگ مهروشدانشیار دانشگاه آزاد اسلامی گرگان[email protected]
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 3 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
فرهنگ روشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزنوشتهای فرهنگ مهروشضرورتِ بازآموزیِ طبقهبندی...فرستۀ سوم و پایانی.ادامه از فرستۀ دوم.اینجا به یک نکتۀ کلیدی میرسیم: این ضعف با حساسیت نداشتن به تناقضاتِ فکری پیوندی مهم دارد. کسی که نظامِ طبقهبندیِ ذهنیِ مستحکمی ندارد، تناقضات را نه بهعنوانِ مسئلهای که باید حلش کرد، که بهعنوانِ ویژگیِ طبیعیِ جهان میپذیرد. چنین شخصی میتواند همزمان از یک سو، به آرمانهایِ والایی چون عدالت و آزادگی ارج بنهد، و از سوی دیگر، رفتارهایِ آشکارا ضدِّ اخلاقی افرادی را که ظاهراً از همان آرمانها دفاع میکنند نادیده بگیرد یا توجیه کند؛ بیآنکه کوچکترین احساسِ تناقضی داشته باشد. بهنظرم این فقدانِ مرز، نهتنها در عرصۀ دین و اخلاق، که در همۀ حوزهها از سیاست تا علم و هنر ما ایرانیان جاری است. آدمها در چنین فضایی، یکروز بر مبنایِ یک اصلِ کلی رأی میدهند و فردا بر مبنایِ اصلیِ کاملاً متضاد؛ امّا هیچکدام از این دو رأی به چشمشان متناقض نمیآید؛ چون برایشان یا هیچ اصل «اساسی» معنا ندارد و اصول مختلف، جایگاهِ روشن و اولویتبندیِ دقیقی در نظامِ طبقهبندیِ ذهنیشان نیافته است.اکنون به بحثی بنیادیتر میرسیم: نسبتِ طبقهبندی با آگاهی و هوشیاری، یعنی همان امری که اساسِ جهان مدرن است. اساساً مدرنیته از جایی شروع شد که آدمها هوشیار و آگاه شدند که باید جهان را با چشمی متفاوت از پیشینیان خود ببینند و تحلیل کنند: مثلاً نباید هر بیماری که در وجودِ خود یا هر کژی که در ساختار جامعه دیدند به عوامل ماورائی نسبت کنند؛ یا مثلاً، نباید با انتسابِ امور به عواملِ ماورائی‘ تأثیرِ عواملِ مادّی را کمرنگ بِیَنگارند.اساساً هر طبقهبندیای از هر امری برپایۀ یک آگاهی و شناخت از آن صورت میگیرد. من وقتی چیزی را در طبقۀ کتابها قرار میدهم یعنی آن را کتاب دانستهام! حکم کردن به اینکه فلان چیز از فلان جنس است و با بقیۀ افرادِ آن جنس هم فلان وجوه شباهت و تمایز را دارد عین طبقهبندی، و عین شناخت ماهیتِ آن چیز است. اکنون بر همین پایه یادآور میشوم هوشیاری و آگاهیای که سبب شکلگیری جهان مدرن شد هم خود را در چند طبقهبندی جلوهگر کرد. جهانِ مدرن بر سه پایۀ اصلیِ طبقهبندیِ علوم، طبقهبندیِ حقوق (تفکیکِ قوا)، و طبقهبندیِ زمان (برنامهریزی) شکل گرفت.اگر بپذیریم که ضعفِ طبقهبندی، ریشهٔ بسیاری از مُعضِلاتِ فردی و جمعیِ ما است، آنگاه آموزشِ طبقهبندی خود میتواند یک فعالیتِ اخلاقی و آموزشی بسیار مهم و ارزشمند برای ایرانیان تلقّی شود؛ چراکه به نظمبخشیِ عقلانیِ زندگیِ فردی و اجتماعی میانجامد. این بازسازی دشوار و زمانبر است؛ امّا تنها راهی است که میتواند ما را از زیستنِ تدافعی در برابرِ تنشهای اجتماعی و اضطرابات وجودی به زیستنِ فعّالانه و مسئولانه برساند.از همینجا است که ضرورتِ آموزشِ جدّیِ طبقهبندی در نظامِ آموزشیِ ما، از دبستان تا دانشگاه، روشن میشود. دانشجویی که بیاموزد مفاهیمِ انتزاعیِ سیاسی، دینی، علمی و اخلاقی را با معیارهایی عینی و بیناذهنی طبقهبندی کند، نهتنها در پژوهش و تحصیلِ خود موفقتر خواهد بود، در زندگیِ روزمره نیز کمتر دچارِ سردرگمی، تناقضپذیری و وابستگی به تصمیماتِ اجتماعات هویتگرا و خودکامه و غیراخلاقی خواهد شد.شاید مهمترین پیامِ این بحث برای ما، بهویژه برای کسانی که دغدغۀ اصلاحِ روشهایِ فکریِ نسلِ جوان را دارند، این باشد که راهِ تشخیصِ درست از نادرست، نه صرفاً در حساسیّتِ اخلاقی، که در دقّتِ طبقهبندیِ مفاهیم است. هر کس بتواند میانِ پدیدههایِ گوناگونِ جهان، مرزهایِ استوار و معقولی ترسیم کند، تناقضها را میبیند و از آنها رنج میبرد و همین رنج، خود گواهی بر سلامتِ روشِ زیستِ او است.@FarhangeRvesh
فرهنگ روشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزنوشتهای فرهنگ مهروشضرورتِ بازآموزیِ طبقهبندی...فرستۀ دوم از سه فرسته.ادامه از فرستۀ نخست.در ساختارِ قدرتِ استبدادی کهنِ ایران طبقهبندیِ دقیقِ اجتماعی (مثل نظامِ طبقات اجتماعی یا اداری ساسانی یا مثلاً دیوانسالاریِ پیچیدۀ صفوی) وجود داشت؛ این طبقهبندی بیش از آنکه برای فهمِ جهان به کار آید، ابزاری بود برای کنترلِ تودهها با القاء حسی از یک نظمِ تثبیتشده که باید بدون انتقاد، صرفاً آن را پذیرفت. به عبارتِ دیگر، مردم فرانمیگرفتند که طبقهبندی امور در جهان را چهگونه نقد کنند؛ میآموختند که باید نظام کائنات را که در نظم اجتماعی بازتاب مستقیم یافته است عیناً بپذیرند و جایِ خود را نیز در آن (و درواقع، در نظامِ قدرت) بیابند.طبقهبندیها از امور هستی صرفاً متعبدانه حفظ میشد؛ نه اینکه کشف و نقد شود. نیز، بهجای آنکه به رشدِ عقلانیِ فرد بِیَنجامد، صرفاً ابزاری برای بقاء نظم سیاسی بود. بخشِ قابلتأمّلی از نقاط ضعف ما ایرانیان در زندگی اجتماعی و اخلاقی و باورها و مدیریتهایمان، به همین انتخابِ تاریخی بازمیگردد. ما در یکچنین وضعیتی زیستنِ بدونِ تنش و با اعتماد به نظمِ ادعاءشدۀ موجود را بهجای زیستنِ آگاهانه و نقد طبقهبندیها انتخاب کردیم. ما برای آنکه از فشارِ پیچیدگیهایِ جهانِ دائماًدیگرگونِ محیطِ پرتنشمان در امان بمانیم، ترجیح دادیم خود را از پیچیدگیِ تفکرِ طبقهبندیشده محروم کنیم و از آن «هوشیاری» و «آگاهی» که گفتم خود را دور نگاه داریم.بهجز این ساختار قدرت استبدادی، عملاً با توسعۀ تفکرات صوفیانه در فرهنگ ما، به قول لوسین لوی براول، ما به سمت «ذهنیت پیشمنطقی» هم رفتیم. عرفان جایی است که در آن دو دو تا چهار تا نیست و اجتماع مُتَناقِضَین‘ مُحال نمینماید و هر چیزی میتواند همزمان واجد وصفی باشد یا نباشد. نتیجه آن میشود که همه جور آشفتگیِ ذهنی توجیهات عالی و معنوی و ماورائی داشته باشند و هر سطحی از بینظمی را بشود بهنحوی تفسیر کرد که حاکی از یک نظم پنهان و راستین در کائنات انگاشته شود. رواج این «ذهنیتِ پیشمنطقی» ــبهاصطلاح لوی براولــ نیز به فرار از مسئولیتِ تشخیصِ دقیقِ حق از باطل و درست از غلط و کشف تناقضات و درک جایگاه درست اشیاء و امورِ عالَم (یعنی همان طبقهبندی) انجامید.غلبۀ فرهنگِ شفاهی بر فرهنگِ نوشتاری نیز بهنظرم یک عامل دیگر در توسعۀ بینظمی ذهنی ما بود. سیوطی در جایی از کتاب الإِتقان فی علوم القرآن خیلی راحت و بیآنکه حس بدی داشته باشد از این میگوید که یک استاد حکیم گاه درس را خوب در کتابش توضیح نمیدهد تا متعلمان کماکان به او وابسته بمانند! با بینشی قدرتجویانه از همین جنس بود که اجازه داده نشد صنعت چاپ در جهان اسلام رشد کند. همه قرار بود منقاد و تابع مراجع علمی خاص و محدودی بمانند که هرچه میگفتند عین خط کتاب و معتبر بود!حتی در سخن از کتابی مقدس مثل قرآن و حدیث، نخستین معجمها و کشفالآیاتها را غربیان پدید آوردند. ما اساساً دنبال این نبودیم که نظمها و نمایههایی دقیق پدید بیاوریم که بشود در هر لحظه هر چیز پنهانی را پیش چشم آورد و به همه نشان داد و همه را قانع کرد که درست و غلط چیست. در فرهنگ شفاهی ما چیزهایی دائم پیش چشم بودند که در خاطرات جمعیمان تکرار میشدند. هرچه از خاطراتِ جمعی دور بود بهدشواری میشد آن را از فضای نخبگانیِ عمق یک کتاب به سطح جامعه کشید. هرچه هم در ذهنها حاضر بود ممکن بود حتی تا سطح تلقّیِ جمعی به مثابۀ آیهای از قرآن هم پیش برود؛ مِثلِ مِثالِ اصولیِ «اُحِلَّ لکم ما فی الارض جمیعاً» که بعضی عالمان قدیم آنقدر که شنیده بودند گمان کرده بودند آیهای از قرآن است.ذهنِ جمعیِ ما، بهجای ایجادِ نظامهایِ طبقهبندی بر اساس معیارهایی عینی و مقبولِ همگان که بشود با تکیه بر آنها امورِ پنهانی را هر وقت لازم شد در صحن جامعه احضار کرد، به سمتِ انباشتِ اطلاعاتِ پراکنده و وابسته به موقعیت رفت؛ به جای تأکید بر شواهدِ عینی که هر کسی در هر لحظه بتواند ببیند، بر پذیرش تعبدیِ نظر کارشناسانی تکیه کرد که قدرتها همچون مرجعِ آگاهی از آن شواهدْ میشناساندند.بقیه در فرستۀ سوم.@FarhangeRvesh
فرهنگ روشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزنوشتهای فرهنگ مهروشضرورتِ بازآموزیِ طبقهبندیبهمثابۀ یک مهارتِ بنیادینِ زیستیفرستۀ اول از سه فرسته.به اطراف که مینگریم نمونههای پرشماری از آشفتگی در امور زندگی روزمره را میبینیم که نشاندهندۀ ضعفمدیریتها هستند: یک برنامۀ ساده درست برنامهریزی نشده است، میان بخشهای یک اداره همآهنگی کافی برقرار نیست، رفتن به ادارهای برای کاری ساده مثل دادن مدارک استخدامی ممکن است سبب شود از پنج صبح تا غروب در صف معطل و گشنه بمانید، کوچهای را امروز آسفالت میکنند و فردا صبح برای لولۀ گاز میکَنَند، بنزین گران میشود و مقام مسئول میگوید خودش از تلویزیون شنیده است....خیلی از ماها گرچه نسبت به این روندها بهشدت معترض میشویم، اگر کسی گوشهوکنار زندگی شخصیمان را هم بجوید میبیند خودمان هم به همان وضع گرفتار ایم. خیلی از ماها مقاله برای مجله مینویسیم و اسمش را پنج تا حرف دی انگلیسی میگذاریم، بعدِ چند روزی که اسمش یادمان رفت، صبح تا غروب دنبال فایلش میگردیم و یادمان نمیآید با چه اسمی ذخیره کرده بودیم؛ چون روی میز کار رایانۀ خود سی تا فایل 123 و یییی و 5678 و 5684++جدید و... داریم که خیلیهایشان را میبایست سالها پیش برای همیشه از حافظۀ رایانه حذف میکردیم!خیلیمان رساله به استاد راهنما میدهیم. بعد که آن استاد اشکالاتی از ما گرفت، به جای نسخۀ آخر که اسمش پنج تا دی انگلیسی بود، اشکالات را روی تحریر ماقبلآخر نسخۀ رساله که اسمش را پنج تا بی گذاشته بودیم برطرف میکنیم. گاهی هرگز نه خودمان و نه آن استاد متوجه نمیشود اشکالات نسخۀ نهایی بیشتر شده است....این ضعف در توانایی طبقهبندی خودش را در سادهترین کارهای ما نشان میدهد: از چیدنِ کتابها در قفسه یا نصب یک برنامه در وسطِ فایلهای شخصی در رایانه، تا نامگذاریِ فایلهای مربوط به رساله در رایانه به اسم «سسس جدید» و «سسس جدید123» و «سسس جدید12443» که آخرش یادمان میرود بالاخره کدامیک قدیمتر و کدام جدیدتر است... تا تصمیمگیری در شرایطِ پیچیدهای مثل مرتب کردن هزار تا فیش تحقیقاتی یک رساله یا مثلاً تنظیم ساعت دریافت مدارک توسط اداره که حتی آدمهای خوشفکر هم نیاز به تمرکز دارند و ماها با این سطح از توان ذهنی قطعاً نمیتوانیم توفیقی در امثال آن جور کارها را انتظار ببریم.داند آنکس که آشنای دل است/ که صفای خط از صفای دل است. برهمینقیاس باید گفت اغتشاش فایلها و برنامۀ کاری و نحوۀ تنظیم امور اداره هم از آشفتگی و اغتشاش ذهنی متصدی است! ما ایرانیها بهنظرم بهشدت نیاز داریم برای رسیدن به نظم ذهنی آموزش ببینیم. به نظرم به هر گوشه از وضعیت زندگیِ کنونیِ ما و حتی ادوار قدیم تاریخمان اگر کسی بنگرد، میتواند مثالهای متعددی از ضعف مهارت نظم ذهنی ببیند. این ضعفها بهشدت ما را در مدیریت امورمان ضعیف کرده است.نظمبخشی به محیط اطراف یا همان طبقهبندی فقط یک مهارتِ فنیِ ساده نیست که هر کس بتواند با چند روز تمرین یاد بگیرد. طبقهبندی، بیش از آنکه تعدادی تکنیک باشد، یک سبک زندگی و یک نحوۀ رویارویی با زندگی و یک ساختارِ هستیشناختی است؛ یعنی یک جور آگاهی و هوشیاریِ بخصوص است که انسانِ واجدِ آن با اتکاء به آن جهانِ پیرامونِ خود را ادراک میکند. طبقهبندیِ درست یعنی اولاً، تواناییِ تشخیصِ مرزهایِ معنادار میانِ پدیدهها، ثانیاً، تواناییِ ایجادِ سلسلهمراتبِ عقلانی برای اولویتبندی؛ و ثالثاً، تواناییِ برقراریِ روابطِ علّی و معلولی برای پیشبینیِ آینده.کسی که در این زمینه ضعف دارد، در مدیریتِ دانش، برنامهریزیِ بلندمدت، و مهمتر از همه، در حلِّ تعارضاتِ فکری خود هم ضعیف خواهد بود؛ زیرا ناتوانی در طبقهبندیِ دقیقِ مفاهیم، به ناتوانی در تشخیصِ تناقضاتِ درونیِ نظامهایِ فکری میانجامد. چنین فردی دائماً از کسانی مینالد که خودش دارد رفتارهای غلطشان را ندانسته بازتولید میکند؛ بیآنکه ذرهای احساس تناقض نماید.نمیدانم خوانندگان گرامی نظریۀ من را دربارۀ ضعف توانایی طبقهبندی ما ایرانیان قبول دارند یا نه؛ ولی من این به نظرم امری مسلم و مشکلی نیازمند چارهاندیشی جدی است. با پذیرش این مبنا فکر میکنم بخشی از ضعفِ ما ایرانیان در طبقهبندی، ریشه در تاریخِ زیستِ جمعیِ ما داشته باشد؛ گویی ما در طولِ قرنها، برای کاهشِ تنشهایِ سیاسی، اجتماعی و روانی، بهگونهای ناخودآگاه به سمتِ تضعیفِ توان ذهنیمان برای طبقهبندی حرکت کردهایم.بقیه در فرستۀ دوم.#نقد | #دلنوشت | #بحثعلمی @FarhangeRvesh