
@didarmasnaviادبیات عرفانی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 22 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 23 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
قرار می دهد معلوم نیست می خواهد مسخره اش کند و یا واقعا آن بینوا را می نوازد؟ )اکنون عاشق می خواهد خود را بیازماید:چاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا : «من کی خرَم؟ ) ۸گفتم :«آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش، راه ِ روشن یافتم » ۹گفت وَهمم* :« کآن خیال* ِ توست هان!ذات ِ خود را از خیال ِ خود بدان !» ۱۰نقش ِ من از چشم ِ تو آواز داد :که : «منم تو، تو منی در اتحاد ۱۱کاندرین چشم ِ مُنیر ِ بی زوالاز حقایق ، راه کَی یابد خَیال؟» ۱۲****«در دو چشم ِ غیر ِ من تو نقش ِ خودگر ببینی ، آن خیالی دان و رَد !! ۱۳چشم ِ من چون سُرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستی ست ؛ نه خانهٔ خیال» ۱۴ابیات ۸ و ۹ : نخیر؛ نخست باید خود را بسنجم [ که اصلا لیاقت ِ صیدِ چنین معشوقیرا دارم؟ ] وگرنه؛ نکند او به مسخره ام گرفته و به زبان حال میگوید: « مگر خریدارتم؟ »با خود گفتم : سرانجام؛ آن خود ِ حقیقی ِ خویشتن را پیدا کردهام، زیرا در چشمانش کهمشتاق ِ من اند، راهی روشن و بی ابهام میبینم .بیت ۱۰ : وهم و خیال .[ در این بیت و ابیات آینده خیال به معنای جهان ِ خیالی و برزخینیامده است.مولانا نظر به مراتب ِ شناخت ِ آدمی از مواجهه با واقعیتی ناشناخته دارد.نخست «وهم» داوری می کند؛ سپس خیال ِ او پس از آن «شک» میبرد که چیست،وتقریبا واقعه را تفسیر کرده « مظنون» میشود. نهایتا آن را با تجارب قبلی خود سنجیدهبه «یقین» رسیده و حکمی میدهد. آن هم مراحلی دارد . به هر حال وهم و خیال؛ لرزان وبدون پشتوانه اند.] در این بیت؛ پایین ترین مرحلهٔ شناخت ـ وهم ـ برای فرد حکمی داده :« توخیال کرده ای معشوق تو را میخواهد. حقیقت ِ خود را از خیال ِ خویش بازشناس»ابیات ۱۱ و ۱۲ : نقش ِ حقیقی و ذات من از چشمان تو مرا خواند و گفت : « من توام و تومنی در این یگانگی که می بینی. زیرا در این چشم ِ روشنگر ، که هرگز از حقایق تهی و بیبهره نیست ، دیگر چه جایی برای ورود خیال و شک و وهم باقی مانده است ؟» مولانا دراین دو بیت شاهکاری از هنر شعر و خیال آورده ست . معمولا دو نفر که یکدیگر را نگاهمیکنند، هر کدام خود را در آیینهٔ مردمک چشم ِ دیگری میبیند. اکنون خود ِ حقیقی ِآنسالک از آیینهٔ مردمک ِ چشم ِ پیر به او میگوید: « مطمئن باش تو خودِ ذاتی ِ خویش رادر این جا می بینی زیرا در چشمان ِ پیر، هرگز خیال و وهم وارد نمی شوند.» منظور آنکهاگر می بینی پیر تو را خوانده است ، بدان که حقیقت دارد و قصد شوخی و گمراه کردنترا ندارد. او تورا برگزیده ست.ابیات ۱۳ و ۱۴ :چنانچه خود را در آیینهٔ چشمان دیگری ببینی ، آن گمراهی وهم و خیال ستنه چشم ِ من که دارندهٔ شکوه و جلال ( خداوند) بر آن سرمه کشیده ست.بر آیند ِ سخن آن که مولانا معیار و میزان ِ چالش ِ انتخاب ِ پیر را نه در تلاش و تیزهوشیسالک بلکه در اخلاص و همت ِ وی برای رسیدن به حضرت حق می داند.باقی ماجرا دردست ِ قضا و قدر الهی ست که وی را بر سر راه پیران راه قرار دهد. پیرانی که با قدرتیالهی می توانند هر زمان که بخواهند در ذهن و ضمیر رهروان تصرف کنند، چرا که :کهربا دارند چون پیدا کنند،کاه ِ هستیّ ِتو را شیدا کنندکهربای خویش چون پنهان کنندزود تسلیم ِ تو را طغیان کنند ...با وجود ِ همهٔ این احوال، چالش ِ انتخاب ِ پیر همچنان بر جاست .ادامه دارد#محمدبینش(زیبا روز)@didarmasnaviادبیات عرفانی
پرسیدنی ست؛ سالک از چه معیاری باید استفاده کند تا از انتخاب پیر پشیمان نگردد ؟مولانا پاسخ آن را با مقولهٔ عشق ، از نوع افلاطونی آن میدهد. ـ انتخابی بدون ِ اراده ـ !!مثلا در ابتدای دفتر دوم تاکید میکند که سالک ِ تنها رونده به سوی حق را نا امیدی وملال دست میدهد و چه بسا عقل ِ جزوی ِ وی که سوداگر و سودپرست است ، حکمکند که از این همه ریاضت و نفسکشی و عزلت چه حاصل؟ همین چند رکعت نماز وهمراهی با شریعت و عافیت طلبی کافی ست. باقی عمر را باید به راحتی زیست . امامولوی عشقی الهی را پیشنهاد میکند که راهی پر فراز و نشیب دارد و البته قربانی هممیگیرد .در ابیات آینده سایهٔ پنهان ِ آموزه های شمس دیده میشود که می گفت :« مقصود از وجود دو عالم ملاقات ِ دو دوست بوَد؛ که روی در هم نهند؛جهت خدا ، دور از هوا » ( مقالات ص۳۰ ج۱ )نفس با نفس ِ دگر چون یار شدعقل ِ جزوی عاطل و بیکار شدچون ز تنهایی تو نومیدی شویزیر ِ سایهٔ یار؛ خورشیدی شوییار، چشم ِ توست ای مرد ِ شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار....سالکی که با صفای دل در راه ِ طلب پای نهاده و خواستار دیدار خداوند باشد، بتدریج وپرده پرده استعداد ِ ادراک و دریافت محبت ِ الهی را در خود پرورش داده ، به ذوق عشقمی رسد .یعنی می تواند گونه گونه زیبایی را در جهان اطراف در طبیعت و در حیوانات وآدمیان تشخیص داده و مجذوبشان گردد؛ بشرط آنکه ابتدا خود زیبنده و متناسب با جهانهستی شود.یعنی ابتدا از درون ِ خود آغاز کرده و زشتی ها را کنار بزند:چون شدی زیبا بدان زیبا رسیکو رهاند روح را از بی کسی ...« آن زیبا» می تواند حضرت حق باشد.[مانند حال و روز آن شبان که تنها با خواندن ِ عاشقانهٔوی، از موسای پیامبر پیشی گرفت و به وصال رسید.] البته چنین سعادتی نادر بدست می آید.و نیز میتواند پیری راستین و کارآزموده باشد که برای دستگیری رخ نموده در همان «اولنظر»دل از سالک میرباید:اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل ِ دلبری بود ...که خاطرهٔ نخستین ملاقات با شمس را زنده میکند.(برگزیدهٔ ابیات از شماره ۷۲ به بعد؛دفتر دوم)آینهٔ دل چون شود صافی و پاکنقش ها بینی برون از آب و خاک ۱هم ببینی نقش و هم نقاش رافرش ِ دولت را و هم فَرّاش را ۲چون خلیل آمد خیال ِ یار ِ منصورتش بُت؛ معنی ِ او بت شکن ۳شُکرْ یزدان را، که چون او شد پدیددر خیالش، جان؛ خیال ِ خود بدید ۴خاک ِ درگاهت دلم را می فریفتــ خاک،بر وَی کو ز خاکت میشِکیفت* ــ ۵او چو میخوانَد مرا؛ من بنگرملایق ِ جذبم و یا بد پیکرم ۶ــ گر لطیفی زشت را در پی کند*تَسخُری باشد که او بر وی کند ۷ابیات ۱ و ۲ :آنگاه که آینهٔ دل از زنگار ِ آرزوهای دنیایی پاک گردد، استعدادِ فهم و دیدن ِنقشهای جهان و آفریننده اش را بدست میآوری. مصرع آخر اشاره دارد به معنای آیهٔ۴۸ سوره ذاریات : (وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ)« و زمین را بگستردیم و چه نیکو گهواره ای بگستردیم »ابیات ۳ و ۴ : درون ذهنم خیالی از معشوق آمد که به صورت و ظاهر، بتی بود امادر باطن و معنی، همانند ابراهیم ِ خلیل؛ بت شکن.مولانا جایی دیگر از مثنوی؛ از دامگستری ِ اولیا برای کشیدن سالکان به راه حق ؛ چنین یاد میکند که :آن خیالاتی که دام ِ اولیاستعکس ِ مهرویان ِ بستان ِ خداست .. (۱/۷۲)یعنی آنان در طبیعت تصرف کرده، عکسی از زیبارویان ِ گلستان ِ الهی را دام ِ دل ِسالکانمیگردانند. منظور آن که می توانند معانی انتزاعی را ــ مثلا مفهوم عشق را ــ در قالب ِزیبا رویان ِ زمینی انعکاس داده کسی را عاشق کنند. اکنون در بیت ۳ میگوید آن خیالیکه از رخسار ِ معشوق در ضمیرم متمثّل شده، تمام بت های دیگر را در سوزانده است.بیت ۴ : خدا را شکر که صورت ِ خیالی ِ خود را در صورت خیالی ِ او مشاهده کردم. یعنیدر عالم خیال، خود و او را یکی دیدم. [ بنا بر دیدگاه نوافلاطونیان، آنچه در عالم برزخ رویدهد نظیرش در جهان مادی ظهور می کند؛ ـ که آنرا عالم ِ «هَوَرقلیایی» نیز نامیدهاند. ــبیت ۵ : * شکیفتن ؛شکیبیدن - تاب آوردن.در اینجا مولانا رو به خداوند میگوید:« من کهاز پیش همچنان عاشق و دلبردهٔ رسیدن به خاک ِ درگاهت بودم ـ تا به دستبوست رسم ـ(مصراع دوم جملهٔ معترضه است ) ای خاک بر سر آن بی احساس و کوردلی که نشانی ازدرگاهت دیده، اما تاب بیاورد و صبر و قرار داشته باشد.( یعنی در برابر معشوق بیقرارم)بیت ۶ و ۷ : مولانا رو به خود کرده می گوید: « حالا که معشوق مرا خوانده و در خیالم بامن سخنها دارد؛ باید ببینم تحمل ِ ناز آوری هایش را دارم؟ خوب و متناسب و در خور ِخواستهایش هستم؟ وگر نه شاید این ها توهم باشد و او تنها رخ ِ زشت مرا به مسخره وشوخی گرفته باشد.» * در پی کردن؛ دنبال ِ کسی راه افتادن و او را خواندن.( اینجا مولانااز اصطلاحات شاهد بازان استفاده کرده است. معمولا وقتی معشوق، عاشق را مخاطب
معنی قرآن ز قرآن پرس و بس و از کسی کآتش زده ست اندر هوس .مولانا یکی از معدود عارفانی ست که توانست بر عادات و آرزوهای نفسانی خویش لگام زند .یعنی همه هوس های خود را یکسره سوزاند و خاموش کرد الا هوس دیدار خداوند در زمان زندگی زمینی که به آن هم رسید : هوسی ست در سر من که سربشرندارممنازبنهوسچنانمکهزخودخبرندارم حکایتیدرمثنوینیستکهاشارهایبهآیات قرآنی در آن نباشد.@didarmasnaviادبیات عرفانی
عشق بر پیر ِراه دان (بخش نخست)ای ضیآء الحق؛ حُسامُ الدّین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف ِ پیرگر چه جسم ِ نازکت را زور نیستلیک بی خورشید، ما را نور نیستبر نویس احوال ِ پیر ِ راه دانپیر را بگزین و عین ِ راه دانپیر را بگزین که بی پیر این سفرهست بس پر آفت و خوف و خطر ...چنانکه از سراسر غزلیات دیوان شمس و مثنوی معنوی بر می آید؛ وجود رهبری جهاندیده و کارآزموده برای سفر معنوی ِ مشتاقان ِ ملاقات ِ خداوند در همین دنیای مادی لازم ست . در عصرمولانا بر خلاف قرون ِ نخستین ِ پاگیری ِ عرفان ِ اسلامی ؛ اکثر جمعیت های دینی و عرفانی درمساجد و مدارس و خانقاهها رهبر و راهنما و مدرس و پیری داشتند. مجالس برقرار و روش هامتفاوت بود. پیرانی چون شمس تبریزی هم بودند که سرسپردهٔ کسی نبوده و شهر ها را زیر پانهاده مسافران ِ خانقاهی و کاروانسرایی بودند.سالهای بعد که مولانا در جمع یاران و مریدان خودبه نظم مثنوی پرداخت ، موضوع ِ پیر و پیروی به یکی از پایه های اندیشهٔ عارفانهٔ وی تبدیل شد.اما بر خلاف دیگر متصوفه به تبلیغ ِ عقاید ِ سلسلهٔ خاصی نپرداخت ؛ بلکه مانند دیگر نام آورانعرفان چون بایزید و خرقانی و دیگران موضوعات معنوی را بصورت کلی عرضه میداشت. امابه شیوه عطار در قالب حکایات ِ عارفانه بیان می کرد. برای مثال مثنوی معنوی با حکایت شاهو کنیزک آغاز شده و تا دفتر ششم با داستان دژ هوش ربا به پایان میرسد. شخصیت و منششمس تبریزی در اغلب حکایات حضوری پر رنگ دارد. در اندیشهٔ مولوی ولی ِ حق نیز بیواسطهمیتواند از خداوند وحی و الهام بگیرد:لوح محفوظ ست او را پیشوااز چه محفوظ ست ؟ محفوظ از خطانه نجوم ست و نه رمل ست و نه خوابوحی ِ حق، اللهُ اعلم بالصّواباز پی ِ روپوش ِ عامه در بیانوحی ِ دل گویند آن را صوفیانوحی ِ دل گیرش که منظرگاه ِ اوستچون خطا باشد؟ که دل آگاه ِ اوست ...اصلا وجود وی از نوری معنوی ساخته شده است:اولیا اطفال ِ حق اند ای پسردر حضور و غیبت؛ ایشان با خبرجسم شان را هم ز نور اسرشته اندتا ز روح و از ملک بگذشته اند ....پرسیدنی ست با این اوصاف ، اختلاف مشایخ و طریقت های گونه گون تصوّف ازکجاست؟ همین پرسش را می توان گسترد و پرسید اختلاف مذاهب از کجا پدیدارشده ست ؟ البته پاسخ را تاریخ اندیشهٔ بشری هم نمی تواند بدهد . اما مولوی درهمین زمینهٔ پیر و پیروی، سالکان را از شیادانی که سخن پیران راه را می دزدند برحذر می دارد :چون بسی ابلیس ِ آدم روی هستپس به هر دستی نشاید داد دستحرف ِ درویشان بدزدیده بسیتا گمان آید که هست او خود کسیخرده گیرد در سخن بر بایزیدننگ دارد از وجود ِ او یزیدچون که پیدا گشت کو چیزی نبود ،عمر ِ طالب رفت و آگاهی چه سود ؟؟؟البته مولانا در همین دفتر اول می افزاید که به ندرت اتفاق می افتد همان اعتقاد ازروی صداقت قلبی بر مراد ِ مزوّر بستن سالک را به مقصود رسانده در شمار ِ نجاتیافتگان میآ ورد :لیک نادر طالب آید کز فروغ در حق ِ او نافع آید آن دروغ او، به قصد نیک ِ خود جایی رسد گر چه جان پنداشت ، و آن آمد جسد ..یعنی مرید در وجود ِ شیخ دروغین ِ خود چنان اعتقاد بسته بود که اغراض ِ جسمانی را در او تشخیص نمی داد و وی را یکسره روحی الهی می دید . پرسیدنی ست سالک ازچه معیاری در شناخت شیخ میبایست استفاده می کرد که اکنون حسرت و اندوه برعمر فانی شده نخورد ؟ مولانا پاسخ آن را با مقولهٔ عشق ، از نوع افلاطونی آن میدهد (ادامه دارد )@didarmasnaviادبیات عرفانی
دو استاد مسلم در شناخت ادبیات عارفانه . بدون خواندن تحقیقات استاد کدکنی در باره اندیشه سنایی و عطار و ابوالخیر و بایزید و دیگر بزرگان پیش از مولانا ؛ ورود به فضای فکری مولانا بسیار مشکل است و بدون توجه به سخنان استاد محمد علی موحد در باره ظرایف اندیشه شمس تبریزی در مقالات نیز واکاوی نظرات مولوی غیر ممکن ست . این که نوشتهام غیر ممکن؛ البته تعارف و تعریف نیست. درپژوهش استاد موحد در باره شمس تبریزی مطالب نو بسیاری نهفته است.هر دو بزرگوار حق بزرگی بر گردن مولوی پژوهانِ سال های جدید دارند .@didarmasnaviادبیات عرفانی
شمس ِ پرنده(عوام شمس تبریزی را گاهی «آفاقی » و جادو و پرنده نیز لقب داده بودند . خود وی در مقالاتش جایی اشاره بر لقب پرنده دارد: «از بامداد تا شامگاه راه غلط کرده بودم و رفته ؛ من سه روزه بودی از بالای کوه ؛ نشیبی عظیم و پیشآبِ بزرگ و از هر سو جاده و ده ؛ و نشیب چندان که آن دِه؛ حلقهُ انگشترین مینمود. و کمرهای کوه به چه صفت/// دل به مرگ دادم و از بالا خیزکردم. از آن ده خلقی مینگریستند که :» این حیوان باشد؟ پلنگ باشد؟ یا غیره»/// فرو افتادم؛ حاصل چون به ده آمدم؛ همه آمدند و در پای من در افتادند و در من حیران شده ؛ که این پری ست ؟ خضرست؟( مقالات شمس به تصحیح موحد ص ۲۷۶)@didarmasnavi
شاید از آنجا که آدمی تنها آفریده ای ست که می داند روزی میمیرد خود را از تمام طبیعت جدا می داند . نمیدانم اکهارتولاین موضوع را در نظر داشته که چنین گفته است ؟ به فیلم زیر نگاه کنید لطفا#محمدبینش
دوستان مهربان البته قرار نبوده و نیست که این صفحه به پیام وپند خوشبخت زیستن بپردازد .اما این نخستین مورد است که می بینم یک پژوهشگر فرهنگی بر انضمام ورزش در کنار فرهنگتاکید میکند. استاد بصورت کلی اشاراتی به تاثیر همراهی ورزش و ادب دارد . من توضیحاتی در اینباره می دهم: نخست آن که به خزعبلات اینترنت در باره شناخت عرفان توجه نفرمایید .خودتان از کشفیات شخصی استفاده کنید .خیلی افرادغیر متخصص که اصلا نمی دانند خدا چیست برای تولید محتوی و لایک گرفتن و پول در آوردن ؛ محتوای عرفانی ساختهاند.دیگر آن که بزرگترین مانع پیشرفت اکثر ما شرقیان کمال گرایی ست .یعنی فکر می کنیم در هر موضوعی باید تا حد اعلای آن سعی کرد و وقت گذاشت وگرنه فورا دلسردشده؛ صبر نداریم و دنبالهی مطلب را رها میکنیم. و اما خلاصه ای از موضوع سخن استاد پرویز شهبازی از زبان بنده : الف: ورزش را در برنامه زندگی خود وارد کنید .آن را به نسبتفرصت هایی که زندگی به شما می دهد زمانبندی کنید.پیاده روی و یا دویدن ملایم و دوچرخه سواری در طبیعت حداقل چهل دقیقه در روز همراه با مرور ابیات زیبا « نه فقط از مولانا ؛ بلکه از هر شاعر انسان گرای دیگر مانند حافظ و سپهری و سعدی و دیگران که مثبت میاندیشند ؛ » در طول این چهل دقیقه روح را جلا می دهد و افکار مثبت در ما ایجاد میکند .ونیز خواندن ترانه و سرود.ب : و من اضافه میکنم پذیرفتن تمام قوایذهنی و فرم بدنی که در حال حاضر داریم و با انزندگی میکنیم؛ یک گام مثبت و بلند برای کسب آرامش درون ست . مقایسه خودبا دیگران و حسادت ویا غبطه به جوانی فلان و زیبایی بهمان و ثروت این و شانس آن دیگری و آرزوهای غیر قابل دستیابی در زندگی کنونیِ خود و غیره و غیره ؛ و مرور چنین اندیشه هایی در طول دویدن و ورزش و غیره؛ سمی ست برای سلامت روانبهجای چنین افکار مسمومی میتوانمتوجه طبیعتی که ما را در آن لحظهفراگرفتهشد.درختی رادراغوشکشید؛ بوسهایبهگل و گیاه فرستاد؛ در سکوت به وزشبادگوشفرا داد؛ با چشمان بسته به خورشید نگریست...ج: مراقبه در طول روز !!ترجیحا صبحهاان هنگام که از خوابی با کیفیت برخاستهایم ؛ عالی ست و باعث کاهش دردهاو نگرانی درون می شود . در پایان اضافه می کنم در این زمانه ی دردهای بزرگ اجتماعی برای همه ی ایرانیان نمیتوان چون جزیره ای دربسته خود را از طوفانحوادث جدا دانست .اما حداقل این ست که با انجام چنین ترفندهایی می توان زندگی را برای خود و اطرافیان قابل تحمل کرد. حقیارتان بادا❤️#محمدبینش