عشق بر پیر ِراه دان (بخش نخست)ای ضیآء الحق؛ حُسامُ الدّین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف ِ پیرگر چه…
انتشار: 2026/08/04 09:10 UTCدریافت: 2026/08/14 16:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 16:42 UTC
عشق بر پیر ِراه دان (بخش نخست)ای ضیآء الحق؛ حُسامُ الدّین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف ِ پیرگر چه جسم ِ نازکت را زور نیستلیک بی خورشید، ما را نور نیستبر نویس احوال ِ پیر ِ راه دانپیر را بگزین و عین ِ راه دانپیر را بگزین که بی پیر این سفرهست بس پر آفت و خوف و خطر ...چنانکه از سراسر غزلیات دیوان شمس و مثنوی معنوی بر می آید؛ وجود رهبری جهاندیده و کارآزموده برای سفر معنوی ِ مشتاقان ِ ملاقات ِ خداوند در همین دنیای مادی لازم ست . در عصرمولانا بر خلاف قرون ِ نخستین ِ پاگیری ِ عرفان ِ اسلامی ؛ اکثر جمعیت های دینی و عرفانی درمساجد و مدارس و خانقاهها رهبر و راهنما و مدرس و پیری داشتند. مجالس برقرار و روش هامتفاوت بود. پیرانی چون شمس تبریزی هم بودند که سرسپردهٔ کسی نبوده و شهر ها را زیر پانهاده مسافران ِ خانقاهی و کاروانسرایی بودند.سالهای بعد که مولانا در جمع یاران و مریدان خودبه نظم مثنوی پرداخت ، موضوع ِ پیر و پیروی به یکی از پایه های اندیشهٔ عارفانهٔ وی تبدیل شد.اما بر خلاف دیگر متصوفه به تبلیغ ِ عقاید ِ سلسلهٔ خاصی نپرداخت ؛ بلکه مانند دیگر نام آورانعرفان چون بایزید و خرقانی و دیگران موضوعات معنوی را بصورت کلی عرضه میداشت. امابه شیوه عطار در قالب حکایات ِ عارفانه بیان می کرد. برای مثال مثنوی معنوی با حکایت شاهو کنیزک آغاز شده و تا دفتر ششم با داستان دژ هوش ربا به پایان میرسد. شخصیت و منششمس تبریزی در اغلب حکایات حضوری پر رنگ دارد. در اندیشهٔ مولوی ولی ِ حق نیز بیواسطهمیتواند از خداوند وحی و الهام بگیرد:لوح محفوظ ست او را پیشوااز چه محفوظ ست ؟ محفوظ از خطانه نجوم ست و نه رمل ست و نه خوابوحی ِ حق، اللهُ اعلم بالصّواباز پی ِ روپوش ِ عامه در بیانوحی ِ دل گویند آن را صوفیانوحی ِ دل گیرش که منظرگاه ِ اوستچون خطا باشد؟ که دل آگاه ِ اوست ...اصلا وجود وی از نوری معنوی ساخته شده است:اولیا اطفال ِ حق اند ای پسردر حضور و غیبت؛ ایشان با خبرجسم شان را هم ز نور اسرشته اندتا ز روح و از ملک بگذشته اند ....پرسیدنی ست با این اوصاف ، اختلاف مشایخ و طریقت های گونه گون تصوّف ازکجاست؟ همین پرسش را می توان گسترد و پرسید اختلاف مذاهب از کجا پدیدارشده ست ؟ البته پاسخ را تاریخ اندیشهٔ بشری هم نمی تواند بدهد . اما مولوی درهمین زمینهٔ پیر و پیروی، سالکان را از شیادانی که سخن پیران راه را می دزدند برحذر می دارد :چون بسی ابلیس ِ آدم روی هستپس به هر دستی نشاید داد دستحرف ِ درویشان بدزدیده بسیتا گمان آید که هست او خود کسیخرده گیرد در سخن بر بایزیدننگ دارد از وجود ِ او یزیدچون که پیدا گشت کو چیزی نبود ،عمر ِ طالب رفت و آگاهی چه سود ؟؟؟البته مولانا در همین دفتر اول می افزاید که به ندرت اتفاق می افتد همان اعتقاد ازروی صداقت قلبی بر مراد ِ مزوّر بستن سالک را به مقصود رسانده در شمار ِ نجاتیافتگان میآ ورد :لیک نادر طالب آید کز فروغ در حق ِ او نافع آید آن دروغ او، به قصد نیک ِ خود جایی رسد گر چه جان پنداشت ، و آن آمد جسد ..یعنی مرید در وجود ِ شیخ دروغین ِ خود چنان اعتقاد بسته بود که اغراض ِ جسمانی را در او تشخیص نمی داد و وی را یکسره روحی الهی می دید . پرسیدنی ست سالک ازچه معیاری در شناخت شیخ میبایست استفاده می کرد که اکنون حسرت و اندوه برعمر فانی شده نخورد ؟ مولانا پاسخ آن را با مقولهٔ عشق ، از نوع افلاطونی آن میدهد (ادامه دارد )@didarmasnaviادبیات عرفانی

