شمس ِ پرنده(عوام شمس تبریزی را گاهی «آفاقی » و جادو و پرنده نیز لقب داده بودند . خود وی در مقالاتش…
انتشار: 2026/07/26 22:42 UTCدریافت: 2026/08/14 16:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 16:42 UTC
شمس ِ پرنده(عوام شمس تبریزی را گاهی «آفاقی » و جادو و پرنده نیز لقب داده بودند . خود وی در مقالاتش جایی اشاره بر لقب پرنده دارد: «از بامداد تا شامگاه راه غلط کرده بودم و رفته ؛ من سه روزه بودی از بالای کوه ؛ نشیبی عظیم و پیشآبِ بزرگ و از هر سو جاده و ده ؛ و نشیب چندان که آن دِه؛ حلقهُ انگشترین مینمود. و کمرهای کوه به چه صفت/// دل به مرگ دادم و از بالا خیزکردم. از آن ده خلقی مینگریستند که :» این حیوان باشد؟ پلنگ باشد؟ یا غیره»/// فرو افتادم؛ حاصل چون به ده آمدم؛ همه آمدند و در پای من در افتادند و در من حیران شده ؛ که این پری ست ؟ خضرست؟( مقالات شمس به تصحیح موحد ص ۲۷۶)@didarmasnavi
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — دیدار معنوی مثنوی
قرار می دهد معلوم نیست می خواهد مسخره اش کند و یا واقعا آن بینوا را می نوازد؟ )اکنون عاشق می خواهد خود را بیازماید:چاره آن باشد که خود را بنگرمورنه او خندد مرا : «من کی خرَم؟ ) ۸گفتم :«آخر خویش را من یافتمدر دو چشمش، راه ِ روشن یافتم » ۹گفت وَهمم* :« کآن خیال* ِ توست هان!ذات ِ خود را از خیال ِ خود بدان !» ۱۰نقش ِ من از چشم ِ تو آواز داد :که : «منم تو، تو منی در اتحاد ۱۱کاندرین چشم ِ مُنیر ِ بی زوالاز حقایق ، راه کَی یابد خَیال؟» ۱۲****«در دو چشم ِ غیر ِ من تو نقش ِ خودگر ببینی ، آن خیالی دان و رَد !! ۱۳چشم ِ من چون سُرمه دید از ذوالجلالخانهٔ هستی ست ؛ نه خانهٔ خیال» ۱۴ابیات ۸ و ۹ : نخیر؛ نخست باید خود را بسنجم [ که اصلا لیاقت ِ صیدِ چنین معشوقیرا دارم؟ ] وگرنه؛ نکند او به مسخره ام گرفته و به زبان حال میگوید: « مگر خریدارتم؟ »با خود گفتم : سرانجام؛ آن خود ِ حقیقی ِ خویشتن را پیدا کردهام، زیرا در چشمانش کهمشتاق ِ من اند، راهی روشن و بی ابهام میبینم .بیت ۱۰ : وهم و خیال .[ در این بیت و ابیات آینده خیال به معنای جهان ِ خیالی و برزخینیامده است.مولانا نظر به مراتب ِ شناخت ِ آدمی از مواجهه با واقعیتی ناشناخته دارد.نخست «وهم» داوری می کند؛ سپس خیال ِ او پس از آن «شک» میبرد که چیست،وتقریبا واقعه را تفسیر کرده « مظنون» میشود. نهایتا آن را با تجارب قبلی خود سنجیدهبه «یقین» رسیده و حکمی میدهد. آن هم مراحلی دارد . به هر حال وهم و خیال؛ لرزان وبدون پشتوانه اند.] در این بیت؛ پایین ترین مرحلهٔ شناخت ـ وهم ـ برای فرد حکمی داده :« توخیال کرده ای معشوق تو را میخواهد. حقیقت ِ خود را از خیال ِ خویش بازشناس»ابیات ۱۱ و ۱۲ : نقش ِ حقیقی و ذات من از چشمان تو مرا خواند و گفت : « من توام و تومنی در این یگانگی که می بینی. زیرا در این چشم ِ روشنگر ، که هرگز از حقایق تهی و بیبهره نیست ، دیگر چه جایی برای ورود خیال و شک و وهم باقی مانده است ؟» مولانا دراین دو بیت شاهکاری از هنر شعر و خیال آورده ست . معمولا دو نفر که یکدیگر را نگاهمیکنند، هر کدام خود را در آیینهٔ مردمک چشم ِ دیگری میبیند. اکنون خود ِ حقیقی ِآنسالک از آیینهٔ مردمک ِ چشم ِ پیر به او میگوید: « مطمئن باش تو خودِ ذاتی ِ خویش رادر این جا می بینی زیرا در چشمان ِ پیر، هرگز خیال و وهم وارد نمی شوند.» منظور آنکهاگر می بینی پیر تو را خوانده است ، بدان که حقیقت دارد و قصد شوخی و گمراه کردنترا ندارد. او تورا برگزیده ست.ابیات ۱۳ و ۱۴ :چنانچه خود را در آیینهٔ چشمان دیگری ببینی ، آن گمراهی وهم و خیال ستنه چشم ِ من که دارندهٔ شکوه و جلال ( خداوند) بر آن سرمه کشیده ست.بر آیند ِ سخن آن که مولانا معیار و میزان ِ چالش ِ انتخاب ِ پیر را نه در تلاش و تیزهوشیسالک بلکه در اخلاص و همت ِ وی برای رسیدن به حضرت حق می داند.باقی ماجرا دردست ِ قضا و قدر الهی ست که وی را بر سر راه پیران راه قرار دهد. پیرانی که با قدرتیالهی می توانند هر زمان که بخواهند در ذهن و ضمیر رهروان تصرف کنند، چرا که :کهربا دارند چون پیدا کنند،کاه ِ هستیّ ِتو را شیدا کنندکهربای خویش چون پنهان کنندزود تسلیم ِ تو را طغیان کنند ...با وجود ِ همهٔ این احوال، چالش ِ انتخاب ِ پیر همچنان بر جاست .ادامه دارد#محمدبینش(زیبا روز)@didarmasnaviادبیات عرفانی
پرسیدنی ست؛ سالک از چه معیاری باید استفاده کند تا از انتخاب پیر پشیمان نگردد ؟مولانا پاسخ آن را با مقولهٔ عشق ، از نوع افلاطونی آن میدهد. ـ انتخابی بدون ِ اراده ـ !!مثلا در ابتدای دفتر دوم تاکید میکند که سالک ِ تنها رونده به سوی حق را نا امیدی وملال دست میدهد و چه بسا عقل ِ جزوی ِ وی که سوداگر و سودپرست است ، حکمکند که از این همه ریاضت و نفسکشی و عزلت چه حاصل؟ همین چند رکعت نماز وهمراهی با شریعت و عافیت طلبی کافی ست. باقی عمر را باید به راحتی زیست . امامولوی عشقی الهی را پیشنهاد میکند که راهی پر فراز و نشیب دارد و البته قربانی هممیگیرد .در ابیات آینده سایهٔ پنهان ِ آموزه های شمس دیده میشود که می گفت :« مقصود از وجود دو عالم ملاقات ِ دو دوست بوَد؛ که روی در هم نهند؛جهت خدا ، دور از هوا » ( مقالات ص۳۰ ج۱ )نفس با نفس ِ دگر چون یار شدعقل ِ جزوی عاطل و بیکار شدچون ز تنهایی تو نومیدی شویزیر ِ سایهٔ یار؛ خورشیدی شوییار، چشم ِ توست ای مرد ِ شکاراز خس و خاشاک او را پاک دار....سالکی که با صفای دل در راه ِ طلب پای نهاده و خواستار دیدار خداوند باشد، بتدریج وپرده پرده استعداد ِ ادراک و دریافت محبت ِ الهی را در خود پرورش داده ، به ذوق عشقمی رسد .یعنی می تواند گونه گونه زیبایی را در جهان اطراف در طبیعت و در حیوانات وآدمیان تشخیص داده و مجذوبشان گردد؛ بشرط آنکه ابتدا خود زیبنده و متناسب با جهانهستی شود.یعنی ابتدا از درون ِ خود آغاز کرده و زشتی ها را کنار بزند:چون شدی زیبا بدان زیبا رسیکو رهاند روح را از بی کسی ...« آن زیبا» می تواند حضرت حق باشد.[مانند حال و روز آن شبان که تنها با خواندن ِ عاشقانهٔوی، از موسای پیامبر پیشی گرفت و به وصال رسید.] البته چنین سعادتی نادر بدست می آید.و نیز میتواند پیری راستین و کارآزموده باشد که برای دستگیری رخ نموده در همان «اولنظر»دل از سالک میرباید:اول نظر ار چه سرسری بودسرمایه و اصل ِ دلبری بود ...که خاطرهٔ نخستین ملاقات با شمس را زنده میکند.(برگزیدهٔ ابیات از شماره ۷۲ به بعد؛دفتر دوم)آینهٔ دل چون شود صافی و پاکنقش ها بینی برون از آب و خاک ۱هم ببینی نقش و هم نقاش رافرش ِ دولت را و هم فَرّاش را ۲چون خلیل آمد خیال ِ یار ِ منصورتش بُت؛ معنی ِ او بت شکن ۳شُکرْ یزدان را، که چون او شد پدیددر خیالش، جان؛ خیال ِ خود بدید ۴خاک ِ درگاهت دلم را می فریفتــ خاک،بر وَی کو ز خاکت میشِکیفت* ــ ۵او چو میخوانَد مرا؛ من بنگرملایق ِ جذبم و یا بد پیکرم ۶ــ گر لطیفی زشت را در پی کند*تَسخُری باشد که او بر وی کند ۷ابیات ۱ و ۲ :آنگاه که آینهٔ دل از زنگار ِ آرزوهای دنیایی پاک گردد، استعدادِ فهم و دیدن ِنقشهای جهان و آفریننده اش را بدست میآوری. مصرع آخر اشاره دارد به معنای آیهٔ۴۸ سوره ذاریات : (وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ)« و زمین را بگستردیم و چه نیکو گهواره ای بگستردیم »ابیات ۳ و ۴ : درون ذهنم خیالی از معشوق آمد که به صورت و ظاهر، بتی بود امادر باطن و معنی، همانند ابراهیم ِ خلیل؛ بت شکن.مولانا جایی دیگر از مثنوی؛ از دامگستری ِ اولیا برای کشیدن سالکان به راه حق ؛ چنین یاد میکند که :آن خیالاتی که دام ِ اولیاستعکس ِ مهرویان ِ بستان ِ خداست .. (۱/۷۲)یعنی آنان در طبیعت تصرف کرده، عکسی از زیبارویان ِ گلستان ِ الهی را دام ِ دل ِسالکانمیگردانند. منظور آن که می توانند معانی انتزاعی را ــ مثلا مفهوم عشق را ــ در قالب ِزیبا رویان ِ زمینی انعکاس داده کسی را عاشق کنند. اکنون در بیت ۳ میگوید آن خیالیکه از رخسار ِ معشوق در ضمیرم متمثّل شده، تمام بت های دیگر را در سوزانده است.بیت ۴ : خدا را شکر که صورت ِ خیالی ِ خود را در صورت خیالی ِ او مشاهده کردم. یعنیدر عالم خیال، خود و او را یکی دیدم. [ بنا بر دیدگاه نوافلاطونیان، آنچه در عالم برزخ رویدهد نظیرش در جهان مادی ظهور می کند؛ ـ که آنرا عالم ِ «هَوَرقلیایی» نیز نامیدهاند. ــبیت ۵ : * شکیفتن ؛شکیبیدن - تاب آوردن.در اینجا مولانا رو به خداوند میگوید:« من کهاز پیش همچنان عاشق و دلبردهٔ رسیدن به خاک ِ درگاهت بودم ـ تا به دستبوست رسم ـ(مصراع دوم جملهٔ معترضه است ) ای خاک بر سر آن بی احساس و کوردلی که نشانی ازدرگاهت دیده، اما تاب بیاورد و صبر و قرار داشته باشد.( یعنی در برابر معشوق بیقرارم)بیت ۶ و ۷ : مولانا رو به خود کرده می گوید: « حالا که معشوق مرا خوانده و در خیالم بامن سخنها دارد؛ باید ببینم تحمل ِ ناز آوری هایش را دارم؟ خوب و متناسب و در خور ِخواستهایش هستم؟ وگر نه شاید این ها توهم باشد و او تنها رخ ِ زشت مرا به مسخره وشوخی گرفته باشد.» * در پی کردن؛ دنبال ِ کسی راه افتادن و او را خواندن.( اینجا مولانااز اصطلاحات شاهد بازان استفاده کرده است. معمولا وقتی معشوق، عاشق را مخاطب
معنی قرآن ز قرآن پرس و بس و از کسی کآتش زده ست اندر هوس .مولانا یکی از معدود عارفانی ست که توانست بر عادات و آرزوهای نفسانی خویش لگام زند .یعنی همه هوس های خود را یکسره سوزاند و خاموش کرد الا هوس دیدار خداوند در زمان زندگی زمینی که به آن هم رسید : هوسی ست در سر من که سربشرندارممنازبنهوسچنانمکهزخودخبرندارم حکایتیدرمثنوینیستکهاشارهایبهآیات قرآنی در آن نباشد.@didarmasnaviادبیات عرفانی

