
مرکزآموزش خودشناسی به روش پروفسوریونگ (نقشه راه درست زندگی بعداز ۳۰سالگی)88524100-3bonyadonline.comاینستاگرام؛instagram.com/bonyadfarhangzendegپشتیبانی تلگرام:@bfzadmin
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 15 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 15 پست مشاهدهشده و 1 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
دردهای شنیدنی مردانپدرش آدم زورگویی بود.خشونت با مادر و بچهها، بخشی از زندگی هر روزهشان بود.شغل پدر هم جایی بود که میتوانست همین اقتدار و خشونت را به دیگران نشان دهد.میگفت:«اعصاب و روان برای ما در خانواده نمانده بود.»بزرگ که شد، تخصصی پیدا کرد که به او قدرت زیادی میداد.آنقدر در کارش حرفهای بود که رزومهاش را که میدیدند، سریع استخدامش میکردند.اما وقتی وارد سازمان میشد، شروع میکرد به پیدا کردن نقاط ضعف مدیرعامل.در جلسات، او را به چالش میکشید و گاهی تا مرز تحقیر پیش میرفت.مدیرعامل هم از ترس اینکه رفتن او به سازمان آسیب بزند، کوتاه میآمد.او احساس قدرت میکرد.تا اینکه در سه سازمان آخر، اتفاق مشابهی افتاد.هر سه سازمان، به شکلی متفاوت او را دور زدند و با بهانهای از مجموعه بیرونش کردند.آنجا بود که فهمید:پدرش کاری با او کرده بود که تمام عمر دلش میخواسته هر صاحب قدرتی را پایین بکشد.اما این بازی، چیزی جز عمر خودش را پایین نکشیده بود.مرد دیگری میگفت پدرش از مادرش جدا شده و مهاجرت کرده بود.او با مادر، خالهها و مادربزرگ بزرگ شده بود.مادر هر روز از بیمسئولیتیها و پلیدیهای پدر برایش گفته بود.او از کودکی یک تصمیم گرفته بود:باید روزی پدرش را پیدا کند و تلافی کند.بدنسازی رفت.ورزش رزمی رفت.خودش را برای آن دیدار آماده کرد.بزرگ شد.کسبوکار راه انداخت.کارخانه ساخت.اما اتفاق عجیبی افتاد.از مردها متنفر شد.وقتی مردان کارگاه را میدید، احساس میکرد با آدمهای کثیفی روبهروست.با آنها رفتارهایی خشن داشت که بعدها خودش هم از یادآوریشان ناراحت میشد.اما در مقابل زنان زندگیاش، بیش از اندازه کوتاه میآمد.در برابر همسرش.در برابر خالههایش.در برابر خواستههایی که گاهی خودش هم میدانست ناصواباند.کم کم در عین این که دوست داشت به زنان حمایت دهد و دوستشان داشته باشد، ولی این اواخر حس بدی داشت که دایم از آن ها فاصله می گرفت.یک روز متوجه شد تصویری که از «مرد خوب» در ذهنش ساخته، چیزی جز این نیست:مرد خوب، مردی است که در برابر زنان کوتاه بیاید.و همین تضاد، او را از درون میخورد.سالها از پدرش بد شنیده بود.آنقدر که کمکم تمام خشمش از پدر، به خشم از مردان تبدیل شده بود.و تمام ترسش از تبدیل شدن به پدر، او را به سوی نوع دیگری از مردانگی برده بود.روزی به مناسبتی پدرش را دید.پدر او را بغل کرد.از زندگی خودش گفت.او هنوز احساس خاصی نسبت به پدر نداشت.و در چهل و دو سالگی حسی برای انتقام هم نداشت!اما بعد از آن دیدار، یک چیز را دیگر نمیتوانست نبیند:پدرش سالها در زندگی او حضور نداشت، اما نبودنش داشت زندگی او را اداره میکرد.این دو داستان، فقط داستان دو مرد نیستند.داستان مردانی هستند که ممکن است سالها بعد، وقتی به زندگیشان نگاه میکنند، بفهمند بخش بزرگی از آن را در واکنش به پدری ساختهاند که یا بیش از اندازه خشن بوده، یا بیش از اندازه دور، یا اصلاً حضور نداشته است.یکی تمام عمر میخواهد قدرت را شکست دهد.یکی تمام عمر از قدرت میترسد.یکی میخواهد ثابت کند از پدرش قویتر است.یکی آنقدر از شبیه شدن به پدر میترسد که حتی از مردانگی خودش فاصله میگیرد.و گاهی پدر سالهاست از زندگی ما رفته...اما فرمانش هنوز دست ماست.شاید یکی از مهمترین اتفاقات زندگی یک مرد این باشد که یک روز متوجه شود:«این انتخاب واقعاً انتخاب من است، یا هنوز دارم به پدرم پاسخ میدهم؟»آن روز، آغاز آزادی است.نه اینکه گذشته را پاک کنیم.نه اینکه پدرمان را محکوم کنیم.نه اینکه همه مشکلات زندگی را گردن او بیندازیم.بلکه بفهمیم چه چیزی از آن رابطه در ما مانده و چگونه سالهاست انتخابهای ما را شکل میدهد.مردان زیادی تمام عمر، سرمایه، رابطه و انرژی خود را در بازیهای ناخودآگاهی خرج میکنند که سالها پیش، در رابطه با پدرشان آغاز شده است.اما اگر بازی را ببینیم، میتوانیم قواعدش را عوض کنیم.میتوانیم جاده را عوض کنیم.میتوانیم باقی زندگی را از نو طراحی کنیم.شاید دیر فهمیدن بهتر از هرگز نفهمیدن باشد؛ اما هرچه زودتر بازی را ببینی، سالهای کمتری را به پدری که دیگر در زندگیات نیست، بدهکار خواهی بود.دعوت مردانه؛این جمع، یک جمع مردانه است؛ فقط درباره پدر غایب و تأثیر آن بر زندگی مردان گفتوگو خواهیم کرد.مخاطب این برنامه مردان ۳۰ تا ۵۰ سال هستند.برنامه شامل دو جلسه آموزش خصوصی و چهار جلسه آموزش عمومی آنلاین است.تا ساعت ۱۲ امشب، امکان استفاده از بیشترین تخفیف وجود دارد:۱۵.۴ میلیون تومان → ۷.۷ میلیون تومانامکان پرداخت در چهار قسط نیز وجود دارد.ثبت نام را از اینجا انجام دهید.گاهی پدر از زندگی ما رفته است؛ اما بازیای که با او شروع کردهایم، هنوز ادامه دارد.
مردانگی ؛رویایی دست نیافتنیجای مردانگی کجاست؟وقتی پسران در دوره مهد و دبستان توسط زنان تربیت می شوندوفتی پدران غایبند و مادر تصویر خود را از مرد به شکل دلخواه و بر اساس دریافت هایش از مرد به پسر القا می کندوقتی برخی چنان مردان و مردانگی را در سطح شبکه های اجتماعی محکوم می کنند و تنها با تمرکز بر وجوه ناسالم مردانگی، کلیت هویت مردان را به زیر سوال می برند واقعا باید از خود بپرسیم مردانگی سالم در کجا تعریف شد....از حضور پررنگ زنان در کودکی ما مردان که بگذریم به موضوع حساس و با اهمیت کلیدی در زندگی مردان می رسیم وقتی حضور زنان زیاد است یا خیلی کم به این معناست که پدر، برای تربیت جا خالی داده استیا بی عرضه استیا معتاد استیا پرخاشگر و عصبی استیا بی عاطفه است و غیبت احساسی داردیا سرگرم کارهایش استعاقبت پسران با تربیت زنانهو غیبت پدرانهموجودی فاقد اعتماد به نفسفاقد رویاهای بزرگ برای زندگی (او قبل از شروع خود را شکست خورده می داند)احساس بی کفایتی و بی لیاقتی( اگر هم به جایی برسد آن را شانسی می داند یا منتظر است که از او موقعیت گرفته شود)مردانی با پدران غایب:دیر ازدواج می کنند یا ازدواج نمی کننددیر بچه دار می شوند یا بچه دار نمی شوندجرا؟چون مردی که پدر غایب داشته است، به سختی خودش رابه عنوان یک مرد مقتدر که از پس خود و زن و بچه بربیاید، می بیند....و گاهی به شکل عجیب و غریب آن ،مرد فکر می کند ناتوان از اداره خودش است همین امر موجب تاخیر در شروع زندگی استو یا ترک این دنیا با دنیایی از حسرت و افسردگی است .حاصل یک پژوهش ده ساله در بنیاد فرهنگ زندگیدر حوزه مردان به ما نشان می دهدگه دنیای درونی مردان سطحی، آشفته و نامنظم است.وحشتناک نیست!ما در یک پکیج آموزشی شامل دو جلسه خصوصی (تهرانی ها به شکل حضوری) وچهار جلسه وبینار عمومی نوری در دنیای تاریک مردانه خواهیم انداختو مردان را برای خروج از بن بستی که اجازه نمی دهد مردانگی سالم را تجربه کنند، برای قرار گرفتن در مسیر سالم و تحلیل تروماهایی که موجب توقف زندگی او، و رشد اقتصادی، خانوادگی و... اوست، او را یاری خواهیم داد.نکات؛ دوره ویژه مردان است دو جلسه خصوصی، آقایانی که در تهران هستند، حضوری هم می توانیم در خدمتشان باشیم .(غیر از تهران ،آنلاین در خدمتشان خواهیم بود)آقایان بالای سی سال امکان حضور در دوره را خواهند داشت در بیست و چهار ساعت آینده از حداکثر تخفیف یعنی پنجاه درصد می توانید ثبت نام کنید و به جای ۱۵/۴ مبلغ ۷/۷ را پرداخت فرمایید.از اینجا را کلیک کنید که هم با دوره آشنا شوید و هم ثبت نام انجام دهید.
بنياد فرهنگ زندگی - سهیل رضایی pinned «تروما به زندگی ما استایل می دهد انتخاب های زندگی ما، بدون کسب اجازه از ما، از تروماهای ما فرمان می گیرند. تصور کنید وقتی ما هیچ نقشی در انتخاب های مان نداریم، بدیهی است که زندگی ما دایم با خواسته های ما فاصله عمیقی داشته باشد. پنج گفتگو از سهیل رضایی…»
هر صبح، انتخاب میکنم در کدام دنیا زندگی کنم؟یکی از کارهای هر روز صبح من، پیش از آنکه از رختخواب بلند شوم، حرف زدن با خودم است.اول، تمام دلایلی را که میتوانم پیدا کنم مرور میکنم تا به خودم ثابت کنم در بدترین زمان و بدترین نقطه تاریخ ایستادهام.به جنگها فکر میکنم...به خشونتهایی که هر روز بیشتر به چشم میآیند...به اتفاقاتی که در اطرافمان میافتد و نمیدانیم فردایشان چه خواهد بود.بعد میروم سراغ کارم.به این فکر میکنم که کاغذ دیگر بهراحتی وارد کشور نمیشود.کتاب، انگار دیگر جایگاه سابقش را ندارد.مردم برای آمدن به آموزش و مشاوره، با دشواریهای بیشتری روبهرو هستند.بعد نوبت پدر و مادرم میرسد.وضعیت دارو و درمان...نگرانی از آینده...و این سؤال که اگر نتوانم همه این مسائل را جمع کنم، چه؟بعد برمیگردم به خانه.به دخترم.به همسرم.و این روزها بیش از هر زمان دیگری، این فکر به سراغم میآید که شاید برای آنها دیگر آن مرد سابق نیستم.اگر نتوانم آنچه را برایشان آرزو کردهام فراهم کنم چه؟اگر اتفاقی برای آنها بیفتد چه؟اگر اتفاقی برای من بیفتد و دیگر کنارشان نباشم چه؟خلاصه...وقتی حسابی این ملغمه را در ذهنم به هم ریختم، تازه قسمت دوم گفتوگوی صبحگاهیام شروع میشود.به خودم میگویم:صبر کن...مگر تمام نقاط عطف زندگی بشر، از قبل قابل پیشبینی بودهاند؟ژاپن...کره جنوبی...آلمان...فروپاشی شوروی...چهره جهان بارها در مدت کوتاهی به طور معجزه آسایی تغییر کرده است.برق آمد.تلفن آمد.رسانهها آمدند.اینترنت آمد.چیزهایی که روزی غیرممکن به نظر میرسیدند، ناگهان بخشی از زندگی روزمره ما شدند.امروز هم عدهای آیندهای را میبینند که در آن هوش مصنوعی بسیاری از هزینهها را کاهش میدهد و مسئله بشر، تنها چگونگی پر کردن اوقات فراغتش خواهد بود.عدهای هم آینده ایران را روشن میبینند.و من میان این همه روایت، با خودم کلنجار میروم:امروز میخواهم در کدام دنیا زندگی کنم؟دنیای اول؟همان دنیایی که از صبح برای خودم ساختم؟دنیایی پر از بحران، ترس، فقدان، شکست و «اگر»؟یا دنیای دوم؟دنیایی که هنوز در آن امکان تغییر وجود دارد؟دنیایی که بارها با یک معجزه تغییر شکل داده استمن دنیای اول را خوب میشناسم.بارها در آن افتادهام.باتلاق عجیبی است.وقتی واردش میشوم، بیرون آمدن از آن فقط به تغییر فکر نیاز ندارد؛ باید تکهپارههای روانم را هم جمع کنم.اما وقتی زندگی شخصی خودم را مرور میکنم، چیز دیگری هم میبینم.زندگی من هم سراسر معجزه بوده است.گاهی همه چیز به مویی بند بوده و پاره نشده.گاهی میان همه ناامیدیها، کورسوی امیدی پیدا شده و نجاتم داده.گاهی راهی را بسته میدیدم و دری از جایی باز شده که اصلاً انتظارش را نداشتم.بحرانهای زیادی را در نیمه اول زندگی پشت سر گذاشتهام؛ بحرانهایی که امروز، هرچه به آنها نگاه میکنم، برای نجات از آنها توضیحی جز معجزه پیدا نمیکنم.و گاهی خودم را سرزنش میکنم...که چرا با این همه معجزهای که دیدهام، باز هم گاهی ایمانم را به معجزه از دست میدهم؟چرا حافظه انسان از معجزههای زندگیاش اینقدر کوتاه است؟چرا نجات پیدا میکنیم، نفس راحتی میکشیم، زندگی ادامه پیدا میکند و بعد، دوباره در اولین بحران، خیال میکنیم این بار دیگر پایان راه است؟شاید انسان همین است.معجزه را میبیند.نجات پیدا میکند.فراموش میکند.و دوباره، در تاریکی، دنبال نشانهای میگردد.پس امروز، دنیای دوم را انتخاب میکنم.نه به این دلیل که مطمئنم همه چیز خوب خواهد شد.نه.هیچ تضمینی وجود ندارد.من فقط نمیخواهم اگر فردا روزهای بهتری آمدند، به گذشته نگاه کنم و بفهمم سالها فرصت زندگی کردن را صرف ترسیدن از آینده کردهام.نمیخواهم آن روز بدهکار عمر خودم باشم.اگر قرار است ایران روزهای بهتری ببیند، میخواهم من هم برای دیدن آن روز آماده باشم.اگر قرار است تغییری اتفاق بیفتد، میخواهم سهم من ساختن باشد، نه فقط انتظار کشیدن.و اگر هم قرار نباشد همه چیز آنگونه که میخواهم پیش برود، باز نمیخواهم امروز را از دست بدهم.پس از رختخواب بلند میشوم.کرکرهها را بالا میکشم.میروم سر کار.و کار خودم را میکنم.میسازم.آماده میشوم.زندگی میکنم.با این امید که شاید فردا، یکی از همان معجزههایی باشد که امروز هنوز از آن خبر ندارم.آینده را نمیتوانم تضمین کنم؛ اما نمیخواهم امروز را به خاطر ترس از آینده از دست بدهمنویسنده : یاسر رضایی
تروما به زندگی ما استایل می دهد انتخاب های زندگی ما، بدون کسب اجازه از ما، از تروماهای ما فرمان می گیرند.تصور کنید وقتی ما هیچ نقشی در انتخاب های مان نداریم، بدیهی است که زندگی ما دایم با خواسته های ما فاصله عمیقی داشته باشد.پنج گفتگو از سهیل رضایی می تواند بینش شما را به زندگی تان تغییر دهد. با شناخت از تروما، می توانیم محدودیت هایی که مانع رشد و توسعه ما در همه ابعاد زندگی (اعم از فردی ، اقتصادی،خانوادگی و .... ) را شناسایی و در جهت جلوگیری از تاثیر فراگیر آن ها بر زندگی مان تلاش کنیم.انتشار این آثار اکنون در شبکه های اجتماعی با اقبال کم نظیری روبرو شده است .youtu.be/0-kcQ3P63LI?si=WDFsnFoKWD623x88
مردها به مردها احتیاج دارند...چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت:«بیا همدیگر را ببینیم.»در یک رستوران قرار گذاشتیم.او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود.تکیهگاه خانواده.خانه، ماشین، شغل، اعتبار...تقریباً همه نشانههایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان میسازیم.هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن.از کتکهای گاهوبیگاه پدرش.از اینکه هیچوقت نزد مادر جدی گرفته نشد.از احساس حقارتی که سالها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود.بعد آرامآرام رسید به زندگی مشترکش.گفت هر کاری میکند، باز هم احساس میکند برای همسرش کافی نیست.از توقع بچهها گفت.از خستگی کار.از اینکه دیگر صبحها با شوق از خواب بیدار نمیشود.ساعتها فقط حرف زد.من هم گوش میدادم.اما در درونم اتفاق دیگری میافتاد.هرچه بیشتر از خودش میگفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرامآرام فرو میریخت.با خودم میگفتم:«چهقدر درمانده...»بعد، بیآنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربهها و آموختههایم گفتن.او فقط گوش میداد.نه سؤال میپرسید،نه مخالفت میکرد،فقط گوش میداد.نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم.وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفتوگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت.از خودم پرسیدم:او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟چه چیزی میخواست؟همانجا بود که انگار آیینهای مقابلم قرار گرفت.دیدم خود من هم سالهاست نقش آدم مقتدر را بازی میکنم.بیوقفه کار میکنم،استراحت را عقبماندن میدانم،به دستاوردهایم افتخار نمیکنم و آنها را به شانس نسبت میدهم،و خیلی وقتها جرئت نمیکنم ضعفهایم را به زبان بیاورم.بعد فهمیدم...او اصلاً دنبال راهحل نیامده بود.او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند.ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست.اعلام امنیت است.یعنی:«آنقدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکستناپذیر را بازی کنم.»همان لحظه به او زنگ زدم.گفتم:«اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.»روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم.اشکم بیاختیار جاری شد.این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم.از ترسهای خودم گفتم.از ضعفهای خودم.از اینکه دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم.وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت:«سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.»آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راهحل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند.به مرد دیگری که او را کاملا درک میکند و در دنیای او تنفس می کند، بتوانند بیترس از قضاوت، کنار او فروبریزند.شاید یکی از بزرگترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛اینکه جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند.شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.نویسنده : یاسر رضایی
ظلم به احمدِ دروناین روزها احمد همه جا دیده میشود.چهرهاش معصوم است.حرفهایش بیتکلف است.از آرایش کردن لذت میبرد.غذا را نعمت میداند، نه وسیلهای برای عکس گرفتن.از موتورسواری زنان دفاع میکند، بیآنکه بخواهد بیانیهای صادر کند.به زندگی نگاه میکند...و زندگی را همانگونه که هست، دوست دارد.شاید به همین دلیل است که میلیونها نفر دوست دارند چند دقیقه پای حرفهایش بنشینند.نه چون حرف عجیبی میزند.بلکه چون چیزی را در ما بیدار میکند که سالهاست فراموشش کردهایم.احمد، فقط یک آدم نیست.او یادآور بخشی از روان ماست که هنوز بلد است ساده لذت ببرد.از یک بشقاب غذا.از یک لباس.از یک گفتوگوی معمولی.از بودن.سالهاست یاد گرفتهایم همه چیز را پیچیده کنیم.حتی شادی را.حتی عشق را.حتی خودِ زندگی را.آنقدر حساب کردهایم...مقایسه کردهایم...برنامهریزی کردهایم...که یادمان رفته چگونه بیدلیل خوشحال باشیم.احمد، این فراموشی را به یادمان میآورد.اما از همینجا، خطری آرام آغاز میشود.وقتی کسی محبوب میشود، جهان مردانه فوراً او را کشف میکند.چطور بیشتر دیده شود.چطور بیشتر درآمد داشته باشد.چطور بیشتر تولید کند.چطور بیشتر بفروشد.آرامآرام، همان سادگی که دوستش داشتیم، زیر بارِ موفق شدن، له میشود.این سرنوشت فقط احمد نیست.سرنوشت همه ماست.بارها در زندگی، آن بخش ساده، بیغلوغش و زنده وجودمان را قربانی کردهایم تا پذیرفته شویم.تا موفقتر به نظر برسیم.تا بیشتر تحسین شویم.و هر بار، چیزی از جانمان را جا گذاشتهایم.شاید ظلمی که امروز به احمد میشود، پیش از آنکه ظلم به یک انسان باشد، ظلم به احمدِ درونِ همه ماست.همان بخشی که هنوز میتواند از یک لقمه غذا لذت ببرد.هنوز میتواند بیدلیل مهربان باشد.هنوز میتواند جهان را، پیش از آنکه تحلیل کند، زندگی کند.مراقب باشیم.جهان، دیر یا زود، از احمد یک محصول میسازد.اما ما مجبور نیستیم احمدِ درونمان را هم به محصول تبدیل کنیم..بعضی چیزها، تا وقتی سادهاند، نجاتبخشاند.و بعضی آدمها، فقط آمدهاند تا بخش فراموششدهای از خودمان را به یادمان بیاورند.
گورستانِ معناهای زندگیروزگاری معنای زندگی برایم درس خواندن بود.کارنامهای بهتر، مرا به اوج میرساند و احساس میکردم یک قدم به زندگی نزدیکتر شدهام.آن معنا، روزی که از دانشگاه فارغالتحصیل شدم، بیهیاهو به پایان رسید.بعد، کار معنای زندگی شد.هر صبح با این شوق از خواب بیدار میشدم که طرحی نو دراندازم، کاری متفاوت انجام دهم و در میدان رقابت، جایگاه بهتری پیدا کنم.چند سال بعد، استقلال مالی و جدا شدن از خانه پدری، معنای تازهای به زندگی داد.بعد نوبت ازدواج رسید.بعد، پدر شدن.هر کدام مدتی مرا به زندگی متصل میکردند و بعد، آرامآرام جای خود را به معنای دیگری میدادند.سالهای اخیر بیشتر از همیشه از خودم پرسیدهام:اگر هیچکدام از اینها معنای نهایی زندگی نبودند، پس چه بودند؟روزی با خودم گفتم:اگر بنیاد فرهنگ زندگی بتواند انسانهای بیشتری را در مسیر فهم عمیقتر زندگی، میانسالی و رابطه همراه کند، شاید این همان رسالتی باشد که زندگی از من خواسته است.اما بعد با خودم اندیشیدم:اگر روزی حادثهای پیش آمد، اگر دیگر نتوانستم این مسیر را ادامه دهم، اگر بنیاد راه خودش را بدون من ادامه داد، آن معنا چه خواهد شد؟همانجا بود که فهمیدم حتی رسالت نیز اگر به یک نقش، جایگاه یا توانایی گره بخورد، ممکن است روزی به گورستان معناهای قبلی بپیوندد.کمکم دریافتم بیشتر معناهایی که در طول زندگی برای خود ساخته بودم، تاریخ انقضا داشتند.هر کدام تا ایستگاهی همراهم بودند و بعد، آرام در گورستان معناهای زندگی دفن شدند.شاید خطای من این بود که همیشه میخواستم معنای زندگی را در مقصدی پیدا کنم که هنوز به آن نرسیده بودم.امروز دیگر کمتر از خودم میپرسم:به کجا خواهم رسید؟بیشتر گوش میدهم که زندگی امروز چه چیزی از من میخواهد.گاهی پاسخ را در رؤیایی مییابم.گاهی در تخیلی که رهایم نمیکند.گاهی در گفتوگویی کوتاه.گاهی در رنجی که ناگهان مقابلم میایستد.همان، مقصود امروز من میشود؛ همان چیزی که مرا صبح از خواب بیدار میکند، به حرکت وامیدارد و به کار امروز معنا میدهد، حتی اگر ندانم فردا به کجا خواهم رسید.شاید زندگی بیش از آنکه سفری برای رسیدن باشد، تمرینی برای همراه شدن با همین مقصودهای هر روزه است.و امروز اگر بخواهم همه آنچه را که در این سالها آموختهام، و می تواند توشه راهی برای ادامه مسیرم در نیمه دوم عمر محسوب شود، در یک جمله خلاصه کنم، میگویم:زندگی را مقصد پیش نمیبرد؛ مقصود پیش میبرد. در واقع معنای زندگی در سفر زندگی نهفته است و نه رسیدن به جایی و یا چیزی خاص
قدرت را به دیگران منتقل کنیمدیروز دختر یازدهسالهام گفت:«هماهنگ کردهام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.»مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم.تقریباً بهترین بازیکن زمین بود.قدرت، اعتمادبهنفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود.در راه بازگشت از او پرسیدم:«تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کردهای و اینقدر خوب بازی میکنی، چرا وقتی با من بازی میکنی، در همان سطح ابتدایی میمانی؟»لبخندی زد و گفت:«چون تو پدرمی.»گفتم:«چه ربطی دارد؟»گفت:«من میخواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. میدانم پایت آسیب دیده؛ نمیخواهم مجبور شوی بدوی.»سکوت کردم.ناگهان یاد سالهایی افتادم که خودش کودک بود.آن روزها، عمداً به او میباختم تا لذت بردن را تجربه کند.تا بداند پیروزی چه مزهای دارد.و امروز...بیآنکه با او دربارهاش حرفی زده باشم، همان کار را برای من میکرد.آن لحظه فهمیدم که سالهاست مرا میبیند.تواناییهایم را...محدودیتهایم را...و حتی ضعفهایم را...و در سکوت، مراقب آنهاست.همانطور که من روزی مراقب او بودم.چه قدر مضحک است که منبعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم.آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم.پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست.روزی هم باید دستت را آرامآرام از دوچرخه رها کنی...از کنار زمین کنار بروی...و با لبخند تماشا کنی که او، بینیاز از تو، محکمتر و زیباتر از تو بازی میکند.اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قویترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد.اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا میکند.قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل میشود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث.
برنامه حضوری هست
مردان سی تا چهل سال نیازمند رویا برای ادامه دادن هستند ولی ...مردان برای ادامه زندگی نیازمند یک رویا در ذهنشان هستند....حال اگر این رویا شکل نگرفته یا در میان حوادث روزگار، به فراموشی سپرده شود باعث می شود مردان هیچگاه در روند زندگی حسی از رضایتمندی را با خود حمل نکنند.این ها بحث های روانکاو شهیر آمریکایی ،باد هریس در کتاب در جستجوی پدر است .امروز در جبر تاریخی ،مکانی که در آن قرار داریم شاید یکی از سخت ترین شرایط را مردان سی تا چهل تجربه می کنند. آنان به تخصصی رسیده اند ولی اکنون نتوانسته اند، جایگاهی که شاید افراد همین آن ها در قدیم براحتی بدست می آوردند را بدست آورند.همین امر موجب می شود، درگیر روزمرگی شوند و رویاهای خود را گاها دفن کنند.آنان شاید در برابر خواسته هایی که دیگران و زندگی در پیش روی آنان می گذارد، احساس ناتوانی کنند و چون ابراز ضعف برایشان سخت است، چنان برخوردهای تندی با اطرافیان کنند که آنان هم در سکوت فرو روند.روزهای سخت مردان سی تا چهل سال در ایران حکایت غریبی است که نیازمند واکاوی و بررسی ویژه است.روز پنج شنبه ساعت چهار الی شش عصر در تهران، به بررسی رشد سه سطح آگاهی در مردان خواهیم پرداخت، این الگو به شما راه برون رفت از روزمرگی و حس ناکامی مکرر در این روزها را خواهد آموخت.آری «بازیابی اقتدار مردانه»، نیاز امروز مردان ماست. وعده ما یک سمینار حضوری کاملا مردانه ویژه مردان سی تا چهل سال است.ساعت برنامه : ۴ الی ۶ عصر محل برنامه: تهران، آدرس دقیق را پس از ثبت نام دریافت خواهید کرد شهریه ؛ رایگان ثبت نام از اینجا بنیاد برنامه ریزی منسجمی را امسال طرح ریزی کرده تا به نیازهای روانشناختی بگروه های سنی و جنسیتی مخاطبین خود(افراد بالای سی سال) بپردازد و به مرور اطلاع رسانی خواهیم داشت .با ما همراه باشید ....
فقط مردان سی تا چهل ساله دعوتند!مردان، همواره تردیدهای زیادی در مورد توانمندی های خود نسبت به مردان دیگر دارند. آنان به معنای واقعی کلمه دوستان صمیمی که بتوانند از دردها و رنجهایی که در زندگی می کشند، بگویند را در زندگیشان ندارندعمر آنان عبور می کند و آن ها همواره احساس خلا و کمبود، دیوانه اشان می کند و شاید خیلی از مواقع احساس مرد واقعی بودن را در خود نداشته باشندمطمئنا بخشی از به تاخیر انداختن ازدواج یا بچه دار شدن آنان به همین موضوعات باز میگردد. پنچشنبه همین هفته هشتم مرداد مشتاقانه منتظر دیدار با آقایان سی تا چهل ساله که علاقه مندند شاخصه های مردانگی را بشناسند و اطمینان یابند که تا چه اندازه از مسیر مردانگی شان را تا کنون درست طی کرده اند، هستیم.اطمینان می دهیم حرف های متفاوتی را خواهید شنید.ظرفیت این جلسه بدلیل محدودیت فیزیکی تعداد صد نفر است و ثبت نام پنجاه نفر آن در سهمیه اشخاص حاضر در کانال می باشد.از طریق این لینک به رایگان ثبت نام کنید bonyadonline.com/product/1171
اعتماد به ضعف؛ نیاز ضروری نیمه دوم عمر امروز برای دیدن پدر به بخش ICU میروم.دستانش را در دست میگیرم.با صدایی که به سختی شنیده میشود، میگوید:«مرا از اینجا ببر... خسته شدهام.»این همان دستی است که روزی، دستهای لرزان مرا گرفته بود تا راه رفتن بیاموزم.آن روز، او قدرت بود و من ضعف.امروز، من ایستادهام و او به ضعف رسیده است.وقتی ضعف او را میبینم، چیزی درونم میشکند.اکنون بیش از هر زمان دیگری میفهمم که ضعف، آخرین معلم انسان در نیمه دوم عمر است.پدر قدرتمندم، امروز با چشمانی که در چشمانم گره خوردهاند، آخرین درسهای زندگی را با من مرور میکند پسرم...ضعف، غرورت را میشکند.ضعف، توهم جاودانگی را از تو میگیرد.ضعف، یادت میآورد که محدودی.و آرامآرام، سلاحهایی را که سالها با آنها با دنیا جنگیدهای، از دستت میگیرد.ریتم زندگی کند میشود.آنقدر کند که دیگر نمیتوانی بیتأمل از کنار لحظهها عبور کنی.هیاهوها فروکش میکنند.همه دور و برت را خلوت می کنند سکوت، همه جا را پر میکند.و تازه در این سکوت است که صداهایی را میشنوی که سالها در شلوغی زندگی نشنیده بودی؛احساساتی که فرصت بروز نیافتند،دلتنگیهایی که به تعویق افتادند،و عشقهایی که گفتنشان را به فردا موکول کردی.اولین معلم زندگی به من آموخت چگونه با ضعف بجنگم.درس بخوانم.کار و تلاش کنم.زمین بخورم و دوباره برخیزم.اما امروز، آخرین معلم زندگی، یعنی ضعف، آرام در گوشم نجوا میکند:قدرت، امانتی است که دیر یا زود از تو پس گرفته خواهد شد.تا آن روز، آن را در شایستهترین جای ممکن خرجش کن.دستی را بگیر...رنجی را سبک کن...قلبی را آرام کن...و آنگاه...مرا، یعنی ضعف را، در آغوش بگیر.قدرت، مهمان است؛ اما ضعف، واقعیت محض زندگی همه ماست که از دور همپای زندگی ما حرکت می کند و بالاخره روزی رخ خواهد نمودنویسنده:یاسر رضایی