هر صبح، انتخاب میکنم در کدام دنیا زندگی کنم؟یکی از کارهای هر روز صبح من، پیش از آنکه از رختخواب بل…
انتشار: 2026/08/11 16:13 UTCدریافت: 2026/08/15 05:08 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:08 UTC
هر صبح، انتخاب میکنم در کدام دنیا زندگی کنم؟یکی از کارهای هر روز صبح من، پیش از آنکه از رختخواب بلند شوم، حرف زدن با خودم است.اول، تمام دلایلی را که میتوانم پیدا کنم مرور میکنم تا به خودم ثابت کنم در بدترین زمان و بدترین نقطه تاریخ ایستادهام.به جنگها فکر میکنم...به خشونتهایی که هر روز بیشتر به چشم میآیند...به اتفاقاتی که در اطرافمان میافتد و نمیدانیم فردایشان چه خواهد بود.بعد میروم سراغ کارم.به این فکر میکنم که کاغذ دیگر بهراحتی وارد کشور نمیشود.کتاب، انگار دیگر جایگاه سابقش را ندارد.مردم برای آمدن به آموزش و مشاوره، با دشواریهای بیشتری روبهرو هستند.بعد نوبت پدر و مادرم میرسد.وضعیت دارو و درمان...نگرانی از آینده...و این سؤال که اگر نتوانم همه این مسائل را جمع کنم، چه؟بعد برمیگردم به خانه.به دخترم.به همسرم.و این روزها بیش از هر زمان دیگری، این فکر به سراغم میآید که شاید برای آنها دیگر آن مرد سابق نیستم.اگر نتوانم آنچه را برایشان آرزو کردهام فراهم کنم چه؟اگر اتفاقی برای آنها بیفتد چه؟اگر اتفاقی برای من بیفتد و دیگر کنارشان نباشم چه؟خلاصه...وقتی حسابی این ملغمه را در ذهنم به هم ریختم، تازه قسمت دوم گفتوگوی صبحگاهیام شروع میشود.به خودم میگویم:صبر کن...مگر تمام نقاط عطف زندگی بشر، از قبل قابل پیشبینی بودهاند؟ژاپن...کره جنوبی...آلمان...فروپاشی شوروی...چهره جهان بارها در مدت کوتاهی به طور معجزه آسایی تغییر کرده است.برق آمد.تلفن آمد.رسانهها آمدند.اینترنت آمد.چیزهایی که روزی غیرممکن به نظر میرسیدند، ناگهان بخشی از زندگی روزمره ما شدند.امروز هم عدهای آیندهای را میبینند که در آن هوش مصنوعی بسیاری از هزینهها را کاهش میدهد و مسئله بشر، تنها چگونگی پر کردن اوقات فراغتش خواهد بود.عدهای هم آینده ایران را روشن میبینند.و من میان این همه روایت، با خودم کلنجار میروم:امروز میخواهم در کدام دنیا زندگی کنم؟دنیای اول؟همان دنیایی که از صبح برای خودم ساختم؟دنیایی پر از بحران، ترس، فقدان، شکست و «اگر»؟یا دنیای دوم؟دنیایی که هنوز در آن امکان تغییر وجود دارد؟دنیایی که بارها با یک معجزه تغییر شکل داده استمن دنیای اول را خوب میشناسم.بارها در آن افتادهام.باتلاق عجیبی است.وقتی واردش میشوم، بیرون آمدن از آن فقط به تغییر فکر نیاز ندارد؛ باید تکهپارههای روانم را هم جمع کنم.اما وقتی زندگی شخصی خودم را مرور میکنم، چیز دیگری هم میبینم.زندگی من هم سراسر معجزه بوده است.گاهی همه چیز به مویی بند بوده و پاره نشده.گاهی میان همه ناامیدیها، کورسوی امیدی پیدا شده و نجاتم داده.گاهی راهی را بسته میدیدم و دری از جایی باز شده که اصلاً انتظارش را نداشتم.بحرانهای زیادی را در نیمه اول زندگی پشت سر گذاشتهام؛ بحرانهایی که امروز، هرچه به آنها نگاه میکنم، برای نجات از آنها توضیحی جز معجزه پیدا نمیکنم.و گاهی خودم را سرزنش میکنم...که چرا با این همه معجزهای که دیدهام، باز هم گاهی ایمانم را به معجزه از دست میدهم؟چرا حافظه انسان از معجزههای زندگیاش اینقدر کوتاه است؟چرا نجات پیدا میکنیم، نفس راحتی میکشیم، زندگی ادامه پیدا میکند و بعد، دوباره در اولین بحران، خیال میکنیم این بار دیگر پایان راه است؟شاید انسان همین است.معجزه را میبیند.نجات پیدا میکند.فراموش میکند.و دوباره، در تاریکی، دنبال نشانهای میگردد.پس امروز، دنیای دوم را انتخاب میکنم.نه به این دلیل که مطمئنم همه چیز خوب خواهد شد.نه.هیچ تضمینی وجود ندارد.من فقط نمیخواهم اگر فردا روزهای بهتری آمدند، به گذشته نگاه کنم و بفهمم سالها فرصت زندگی کردن را صرف ترسیدن از آینده کردهام.نمیخواهم آن روز بدهکار عمر خودم باشم.اگر قرار است ایران روزهای بهتری ببیند، میخواهم من هم برای دیدن آن روز آماده باشم.اگر قرار است تغییری اتفاق بیفتد، میخواهم سهم من ساختن باشد، نه فقط انتظار کشیدن.و اگر هم قرار نباشد همه چیز آنگونه که میخواهم پیش برود، باز نمیخواهم امروز را از دست بدهم.پس از رختخواب بلند میشوم.کرکرهها را بالا میکشم.میروم سر کار.و کار خودم را میکنم.میسازم.آماده میشوم.زندگی میکنم.با این امید که شاید فردا، یکی از همان معجزههایی باشد که امروز هنوز از آن خبر ندارم.آینده را نمیتوانم تضمین کنم؛ اما نمیخواهم امروز را به خاطر ترس از آینده از دست بدهمنویسنده : یاسر رضایی