زنان سوسیالیست #پوران_جم_پور #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیمبه یاد پوران جم پور عزیزمآنچه دیدم؛ روایت…
انتشار: 2026/08/04 20:01 UTCدریافت: 2026/08/06 09:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 09:52 UTC
زنان سوسیالیست #پوران_جم_پور #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیمبه یاد پوران جم پور عزیزمآنچه دیدم؛ روایت یک شاهد از ۱۱ مرداد خونین ۱۳۶۲آغاز روز دیگری از زندگی در زندان اوین بود. هیچکدام از ما زندانیان نمیدانستیم تا شب چه اتفاقاتی در پیش رو داریم. روزهای زندان هرگز قابل پیشبینی نبود.ساعت ۹ صبح، بلندگوی بند به صدا درآمد. همه سرها به سوی بلندگو چرخید.«منیر هاشمی… برای بازجویی.»منیر عزیزم چادرش را بر سر گذاشت، چشمبندش را بست و رفت. اما ما میدانستیم که این ساعت، ساعت اعدام نیست. اگر کسی را صبح صدا میکردند، برای بازجویی یا دادگاه بود، نه برای اجرای حکم.زندگی در بند با همان روال همیشگی ادامه داشت و هیچکدام از ما نمیدانستیم که یازدهم مرداد قرار است به یکی از تلخترین روزهای بند ما تبدیل شود.ساعت سه بعدازظهر، بلندگو دوباره به صدا درآمد. بار دیگر سکوت سراسر بند را فرا گرفت و همه نگاهها به سوی بلندگو برگشت.«پوران جمپور… با کلیه وسایل… به دفتر بند.»همه ایستادیم.چند ثانیه بعد، همان صدا دوباره تکرار شد:«پوران جمپور… با کلیه وسایل… به دفتر بند.»برای سومین بار نیز زندانبان همان جمله را تکرار کرد:«پوران جمپور… با کلیه وسایل… به دفتر بند.»دیگر هیچ تردیدی باقی نمانده بود. همه میدانستیم «با کلیه وسایل» یعنی چه.بلندگو خاموش شد، اما بند در سکوتی سنگین فرو رفت. نگاههای ما به هم گره خورد. باز هم قرار بود یکی از رفقا، یکی از یاران و عزیزانمان را از میان ما ببرند. نفسها در سینه حبس شده بود.دور پوران عزیز حلقه زدیم. من و پوران از روزهای زندان کمیته مشترک با هم آشنا شده بودیم. مدتی در یک سلول بودیم و بعد در بند ۲۴۰ اوین نیز کنار هم زندگی کردیم. خاطرات و دوستان مشترک بسیاری داشتیم و سالهای سخت زندان را در کنار هم گذرانده بودیم.پوران مادر دختربچه کوچکی بود که بیرون از زندان چشمانتظارش بود.آرام مشغول آماده شدن شد و همه دور او جمع شده بودیم. پیراهن آبی بسیار زیبایی داشت؛ همان لباسی که هنگام دستگیری به تن داشت و آن را برای چنین روزی نگه داشته بود. همان را پوشید.یکی از مادران زندان گفت:«بیا عزیزم… بگذار موهایت را ببافم.»در تمام آن لحظهها، لبخند بر لبان پوران بود. نه لرزید، نه هراسید و نه قامت استوارش خم شد.تکتک ما را در آغوش گرفت؛ گویی او آمده بود تا به ما دلداری بدهد، نه ما به او.ما نیز تلاش میکردیم همان روحیهای را که پوران داشت حفظ کنیم؛ با لبخند، نه از سر بیدردی، بلکه برای آنکه آخرین تصویری که از ما با خود میبرد، تصویر شکست و فروپاشی نباشد.پوران عزیزمان با همان لبخند همیشگی از ما خواست:«اگر روزی از زندان بیرون رفتید، به دخترم بگویید که عاشقش بودم؛ عاشق زندگی بودم و میخواستم همیشه در کنارش باشم. این حکومت بود که حق زندگی را از من گرفت. من مقصر نبودم.»با همان لبخند از کنار ما گذشت و از پلهها بالا رفت.آن روز، پوران تنها به سوی مرگ نرفت؛ او با سربلندی از کنار ما گذشت و تصویری از شجاعت را برای همیشه در حافظه ما به جا گذاشت.همه ما در سکوت و اندوه کنار هم نشسته بودیم که منیر عزیزم از بازجویی بازگشت. وقتی وارد بند شد و چهرههای ما را دید، همه چیز را از نگاههای ما فهمید.پرسید:«چه شده؟»گفتم:«پوران را بردند.»لحظهای سکوت کرد. بعد آرام گفت:«اگر امروز مرا به دادگاه نبرده بودند، مرا هم میبردند.»با تعجب پرسیدم:«دادگاه؟ مگر تو قبلاً محاکمه نشده بودی؟»منیر که از رفتن پوران بهشدت اندوهگین بود، برایم توضیح داد که او را به دادگاه برده بودند تا از او بخواهند مصاحبه کند، اما نپذیرفته بود.آن روز، پوران از میان ما رفت؛ اما آنچه در حافظه ما ماند، تنها مرگ او نبود. آنچه در یاد ما ماند، شیوهای بود که به استقبال مرگ رفت؛ با لبخند، با عشق به زندگی، با عشق به دختر کوچکش و با این آرزو که روزی حقیقت به او گفته شود. حکومت میتوانست جان او را بگیرد، اما نتوانست انسانیت، شجاعت و باورش را به زانو درآورد.این فقط روایت یک اعدام نیست.روایت روزی است که بلندگوی بند، نام انسانها را برای مرگ میخواند.روایت حکومتی است که میخواست نه فقط جان انسانها، بلکه آخرین وداع، آخرین لبخند و آخرین انتخاب آنان را نیز از آنان بگیرد.روایت زنانی است که تا آخرین لحظه، قامتشان خم نشد؛ زنانی که برای باور و انتخاب خود، برای آزادی و برابری، قهرمانانه ایستادند.پوران آن روز تنها از پلههای زندان بالا نرفت؛ او با سربلندی از کنار ما گذشت و به بخشی از حافظه تاریخی ما تبدیل شد؛ حافظهای که نه با اعدام خاموش شد و نه با گذر زمان از میان خواهد رفت.از صفحه:مرسده قائدی#خاوران#کشتار_زندانیان_سیاسی #دهه_خونین_شصت@zan_j

