دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتماو خواب و من به پایش، بیدار قصه گفتمچون چشمهای که جوشد، در بیشهٔ…
انتشار: 2026/08/09 06:49 UTCدریافت: 2026/08/15 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:30 UTC
دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتماو خواب و من به پایش، بیدار قصه گفتمچون چشمهای که جوشد، در بیشهٔ شبانگاهآهسته گریه کردم، هموار قصه گفتمبگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لبگفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتمبگشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو بازمن هم چو قصهپرداز، تکرار قصه گفتمحُسنش چو میستودم، از ماه یاد کردمزلفش چو میگشودم، از مار قصه گفتملب چون به خنده بگشاد، گفتم حکایت از گلمژگان به هم چو بنهاد، از خار قصه گفتمچون در شب وصالش، کامم نگشت حاصلتا صبحدم به دلدار، ناچار قصه گفتمشعر: رازق فانیصدا: ظاهر هویدا@zahediz