
والمرْأَةُ راعِيةٌ على بيْتِ زَوْجِها وولَدِه.زن در خانه شوهر و فرزندش مسئول هست.اتصال به گروه نظرات: @womanzan1402•┈┈•┈┈•✿✿•┈┈•┈┈•۱۳۹۶/۱۲/۶ تاسیس کانال
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 32 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/12
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 32 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
حجاب زینت است...@WOMAN_ZAN
❗️قبل از "جواب"، نشانه های پنهان را ببینوقتی مردی برای خواستگاری به سراغت میآید، باید بدانی که بسیاری از واقعیتهای مربوط به شخصیت او فقط بعد از ازدواج و در دلِ موقعیتهای گوناگون زندگی آشکار میشود و پیش از آن، قضاوت قطعی دربارهاش آسان نیست.▫️پس برای اینکه در دام تردیدها و وسواسها نیفتی، روی معیارهای اصلی تمرکز کن و ببین:• آیا به واجبات پایبند است؟• آیا گناه را آشکارا انجام میدهد یا نه؟• در میان مردم به چه اخلاق و رفتاری شناخته میشود؟ • بیشتر درباره چه موضوعاتی صحبت میکند؟• روی چه نکاتی تأکید دارد و به چه چیزهایی تلویحاً اشاره میکند؟گاهی ممکن است با کنایه از «آدمهای متدیّن و سختگیر» انتقاد کند و بگوید اینها مردم را از دین دور میکنند؛ یا زیاد از لزوم حمایت زن از مرد در عرصههای مختلف زندگی حرف بزند؛ یا چنین القا کند که زن شاید در بعضی شرایط مجبور شود از حجاب یا حدود شرعیِ اختلاط کوتاه بیاید.این اشارهها ساده و بیاهمیت نیستند. بیتفاوت از کنارشان نگذر، چون همین نکات ظریف میتواند نشانهای از نوع نگاه و میزان ثبات فکری او باشد.میشود گفت مردی که برای ازدواج با دخترِ متدیّن قدم پیش میگذارد، معمولاً یا خودش اهل دیانت است یا دستکم رگهای از خیر و صلاح در وجودش دارد.اما همیشه اینطور نیست؛ گاهی ممکن است مردی به انگیزههایی غیر از ایمان و دینداریِ تو جلو بیاید. در چنین حالتی، دینداریِ تو برای او ارزش و هدف نیست، بلکه فقط سدی در برابر خواستههای نادرست و هوسهای ناسالم اوست؛ یعنی ممکن است ایمان تو را نه به عنوان فضیلت، بلکه به عنوان مانعی ببیند که جلوی رسیدن او به امیال غلطش را میگیرد.همچنین میلِ دختر نجیب به داشتن همسری بااخلاق و دیندار قابل احترام است؛ اما این خواسته نباید به معنای تکیه و وابستگیِ کامل به مرد باشد. درست نیست که کسی رشد ایمانی و عبادتهایش را معطلِ آمدنِ یک شوهرِ خوب بگذارد یا خیال کند او قرار است بارِ معنویتش را به دوش بکشد. مسئولیت دینداری هرکس پیش از هر چیز با خودِ اوست.🌱 برای ما در سرگذشت آسیه همسر فرعون ، عبرتی روشن است؛ زنی که با وجود همسری ستمگر، ایمانش را خود حفظ کرد و راهش را مستقل از او برگزید.خداوند به دختران ما همسران صالح عطا فرماید...- دکتر نور النومان🤍 | مَلْجَأ
❌ با احترام به همه دوستان گروه خوش و بش و دوست یابی نیست این گروهلذا از طرف اعضا شکایت به ادمین برسه ک پی وی رفته شده. و ایجاد مزاحمت شده. بدون تذکر از گروه حذف خواهد شد ممنون از همکاریتون✅
عصر جمعه ...#نور_ایمان
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است.... قسمت ۲۹ با گذشت زمان من خوب و خوبتر شدم فراموش نکردم همیشه و هر لحظه بیادشونم اما دیگه خیلی ناراحت نبودم.... من و خواهرم پیش برادری درس دینی میخواندیم محمد هم دیگه #قرآن رو یاد گرفت و به اون برادر گفتم که دوست دارم برادرم درس دینی بخونه اونم یه چند جا رو بهم معرفی کرد. خیلی دوست داشتم و من و خواهرم بریم اما شدنی نبود همین کلاسم دیگه با هزار دعوا می اومدیم تصمیم گرفتم به محمد بگم واسه اون شهری که استادم معرفی کرده بود..... وقتی بهش گفتم قبول نکرد میگفت نمیتونم در دوری و غربت درس بخونم بعدشم نمیتونم حفظم را ادامه بدهم هر چی باهاش حرف میزدم قبول نمیکرد آخر با کمک یه برادر الحمدلله قبول کرد و رفت واسه خوندن درس دینی و حفظ قرآن هر چند برام خیلی سخت بود و دوری برادرم هم اما خیلیم خوشحال بودم و امید داشتم برادرم بشه یک عالم و منو خواهرمم خودمون مشغول حفظ بودیم اما معلمی و برنامه ای درست نداشتیم واسه حفظ در این مواقع هم درس مدرسه هم داشتیم... سال دوم دبیرستان بودیم از یه طرفم من #خواستگار داشتم پسر عمه خودم (خانوادی عمه الحمدلله #مسلمان بودن البته دو پسر و یه دخترش پسرهاش عقیدشون خوب بود الحمدلله ) منو خواهرم هر چی #خواستگار هم عقیده خودمون داشتیم بدون اینکه بیان خونه بابام ردشون میکرد و هر چی از خدا بیخبر بود بهشون اجازه میداد بیان خواستگاری... این اولین کسی بود که پدرم اجازه داد بیاد خواستگاری اونم بخاطر خواهرش (بجز پدر و دو عموم همه طایفه مون مسلمان بودن) پسر عمه ظاهراً آدمی خیلی محترم و باایمانی بودن از نظر ظاهر و اخلاق هم خیلی خوب بود اما من اصلا قصد #ازدواج نداشتم و پدرمم قصد نداشت اولاً منو به این #مسلمان موحد بده دوما بنظرم سنم کم بود... خیلی خوب یادمه شبی که قرار بود بیان چه دعوایی بود در خونمون مامانم چه دعوایی درست کرده بود بابا بخاطر خواهر بزرگترش چاره ای نداشت... من عمه م رو خوب نمیشناختم عین بیگانه ها بودیم هیچ وقت یادم نمی اومد که عمه م خونه ی ما اومده باشه ما هم فقط چند باری رفته بودیم اونم واسه عروسی یا خونه پدربزرگم همدیگر دیده بودیم البته تازگی ها هر وقت ما میرفتیم خونه پدربزرگ اونام می اومدن و از دیدن منو سوژین خیلی خوشحال میشد..... ادامه دارد...
صلی الله علیه وسلم#نور_ایمان
ای امت محمد لحظه ای درنگ کنید...#نور_ایمان
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است.... قسمت ۲۸ تا اینکه پیشم اومد مهناز #چادرش دستش بود و گفت میشه چادرامون رو عوض کنیم (چادرمو چون اولین #چادرم بود خیلی دوسش داشتم ) اما با این حال دلم نیومد چیزی بگم عوضش کردم... دستامو تند گرفته بود با بقیه صحبت میکرد از این خیالم راحت شد که از من ناراحت نیست، وقت رفتن خیلی بهم اصرار کرد پیشش بمونم حتی قسمم داد... منم یه دفعه ناراحت شدم گفتم آخه تو چرا قسم میخوری وقتی میدونی نمیتونم بمونم حتی درست و حسابی ازش خداحافظی نکردم برگشتیم خونه آخر دلم طاقت نیاورد بهش زنگ زدم معذرت خواهی کردم هیچی نگفت فقط گفت حداقل میذاشتی بغلت کنم خدایا من چیکار کردم هنوزم افسوس میخورم .... چند روزی گذشته بود محمد بهم زنگ زد گفت خونه بمونم الان میام کارت دارم خیلی نگرانم کرد تا رسید خونه داشتم دیوونه میشدم وقتی اومد چهره ش سفید شده بود قسمم داد که آروم باشم حرفاشو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد دستا و پاهام احساس میکردم بی روح هستن باور نمیکردم چرا بهم نگفت چرا خبر دارم نکرد و از همه بیشتر این داغون کرده حرف آخر مهناز میذاشتی بغلت میکردم... من چیکار کردم خواهر رفته بود #جهاد برای دفاع از کودکان و #زنان و انسانهای ستم دیده و مظلوم شام و عراق ...خواهر عزیزتر از روح و وجودمه چون بزرگترین و باارزش ترین هدیه دنیا رو بهم داد #اسلام ..... خواهرم رفت از دین الله دفاع کنه هر چند منو ترک کرد اما راهش خیلی زیبا بود اون رفت خودشو و شوهرش سرباز دین الله شدن فدای راهت و خودت مهناز عزیزتر جانم....از وقتی فهمیده بودم خواهرم رفته کار شب و روزم #گریه کردن و دعا کردن بود که فقط یه بار دیگه ببینمش و پیشانیشو ببوسم واقعاً ناراحت بودم هزاران کاش تو دلم بود اما چه فایده تنها چیزی برام مونده چادرش که دیگه دلم نیومد سرش کنم... چون همیشه یه بوی خاصی داشت دیگه سرم نکردم که بوش نره و یه #نقاب بلند که به یکی از خواهران گفته بود بعد من به روژین بده شب و روز تو بغلم بودن و افسوس گذشته رو میخوردم... تا اینکه محمد منو نصیحت و دلداری داد و گفت دیگه مهناز پیش روژین نیست و روژینی پیش مهناز ، اما نه اینطوری نیست این اول دوستی شماست خواهر جان در #بهشت دیدار دوباره ست چطور یادت رفته و دوستی و خواهری شما ابدی ست... حرفای محمد هرچند به گریه م انداخت اما خیلی دلمو آروم کرد... ادامه دارد ...
❥- خداوند متعال میفرماید:﴿ أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَائِكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ ﴾ [البقرة: ١٨٧] «در شبهای روزهداری، همبستر شدن با همسرانتان برای شما حلال شده است. آنان لباسِ شمایند و شما نیز لباس آنان هستید.»●☚ در این بخش از آیه «آنان لباس شمایند و شما نیز لباس آنان هستید»، معنایی بسیار مهم نهفته است که زن و شوهر باید به آن توجه کنند و آن را در زندگی مشترک خود به کار بندند. این تعبیر، حقی متقابل را برای هر دو همسر بیان میکند.💌 لباس سه کارکرد مهم و اساسی دارد:☚ پوشاندن آنچه آشکار شدنش مایهی شرم است.☚ محافظت از انسان در برابر سرما، گرما و دیگر آسیبها.☚ آراستن و زیبایی بخشیدن.- خداوند متعال نیز میفرماید:﴿يَبَنِي ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ ءَايَاتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ﴾ [أعراف: ٢٦] «ای فرزندان آدم! برای شما لباسی فرو فرستادیم که اندام شما را میپوشاند و نیز مایهی زینت شماست؛ و لباس تقوا، از همه بهتر است. اینها از نشانههای خداست، باشد که پند گیرند.»●☚ منظور از «ریشاً» در این آیه، هر آن چیزی است که افزون بر پوشاندن و محافظت، سبب آراستگی، زیبایی و جلوهی انسان میشود.💌 اکنون که معنای «لباس» را شناختیم، باید بدانیم که هر یک از زن و شوهر، به این سه ویژگی در وجود همسر خود نیازمند است:➊ هر یک باید عیبها و کاستیهای دیگری را بپوشاند، چیزی را که آشکار شدنش او را آزرده یا بیآبرو میکند، فاش نسازد و رازهای همسرش را حفظ کند.➋ هر یک باید برای دیگری سپری در برابر آسیبها و سختیها باشد؛ همانگونه که لباس انسان را از گرما، سرما و دیگر آزارها حفظ میکند.➌ و فراتر از همهی اینها، زن و شوهر باید چنان باشند که هر یک، زینت دیگری به شمار آید؛ به او زیبایی و شخصیت ببخشد و خوبیهایش را آشکار کند.❒ السعادة والفلاح في فهم مقاصد النکاح، ص۴۰.🤍 | مَــلْجَــأ
💥آنچه بر بی وضوء حرام است؟!💥 استاد عبدالرحمن احراری
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۷با گذشتن زمان رابطه های پاره شده داشت بهم می چسپید اول که منو محمد دوم سوژین و محمد و الحمدلله.... ما دو تا و خواهر و برادر در تلاش برای خوب شدن رابطه خانواده مون بودیم با #مسلمان شدن محمد خیلی چیزا عوض شد... دیگه هیچ کسی نمیتونست بهمون گیر بده بلکه دیگه جوری شده بود که انگار کل زندگی مون مسلمان بودیم.#پدر و #مادر مون باهامون حرف میزدن #محبت میکردن سر سفره بودیم باهم میخندیدم باهم شوخی میکردیم .... اما هیچ کدومون مثل سابق نشدیم دلیلشم #باور و #عقیده هامون بودن که زمین تا آسمان باهم فرق داشت... نمیدونم اونا رو چقدر اذیت میکرد اما وجود منو نابود میکرد و میشکست ...منو و خواهرم شروع کردیم به خوندن درس دینی همچنان هم حفظم میکردیم و از اون طرف #معلم برادرمم شده بودم.... سبحان الله فدای الله بشم جوری شد اون به روزی برسه من شاگردی شو بکنم شلوار کوتاهش ریش قشنگش چهره ی مسلمانیش....سر کلاس درس واقعا لذت بخش بود واقعا اون لحظه ها چیز دیگه ای از #الله نمیخواستم تا اینکه یه روز مهناز بهم زنگ زد و واسه شام دعوتمون کرد وقتی رفتیم خونشون چند خواهر و برادر دیگر هم اونجا بودن وقتی رفتم خیلی خوشحال بودم ولی اونجا خیلی دلم تنگ شده بود دلیلشم #چهره مهناز و فرشته بود (من یه عادتی دارم زود میفهمم کسی چیزی رو ازم قایم میکنه یا ناراحته) چهرشون هر دوتاش بود بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم به فرشته گفتم چیزی که نشده احساس میکنم شما دوتا ناراحتید مهناز با برادرت که دعوا نکردی؟گفت نه عزیزم چه دعوایی خودت نمیشناسی اصلا برادرم اهل دعوا نیست... خیالیم از این بابت راحت شد اما بازم نگران بودم.... اون شب واقعا شب خوبی نبود نگاه های مهناز اذیتم میکرد هر وقت کار بدی میکردم نگاه های خواهرم اینطوری بود فقط فکر میکردم چه کار بدی کردم که خواهرم اینجوریه......... ادامه دارد...
#سخنان_پند_آموز #تربیت_کودکانمان"شایسته نیست به کودک لباس خارج از نزاکت بپوشانیم زیرا اگر به پوشیدنش عادت کرد به آن دلبستگی پیدا نموده و ترک کردن آن برایش سخت خواهد بود بلکه سزاوار است از سنين کودکی او را به پوشیدن لباس ستر و حیا [يعنی پوشش شرعی] عادت دهیم".شیخ ابن عثیمین رحمه الله
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۶ بالاخره توانستم محمد را از چهار دیواری خانه بیرونش بیارم.. مسجد رو بهش نشون دادم انقد از دیدن مسجد تعجب کرده بود انگار اولین بار مسجد رو دیده... این دفعه بیشتر باهاش صحبت میکردم برادرم رو کلا قانع کرده بودم. محمد کسی نبود بترسه از کسی یا تعصب و یا چیزی دیگری در دلش نبود خیلی خواستار حق بود فقط میگفت از خودم مطمئن نیستم مسلمان خوبی باشم من همه حرفای تو رو قبول دارم اما از خودم مطمئن نیستم... 26 روز از #رمضان گذشت محمد خیلی مریض بود رفتم پیشش خیلی سردش بود اون موقع هوا گرم بود اما با این حال سردش بود خیلی نگران بودم دستم روی سرش گذاشتم شروع کردم به #قرآن خواندن اونم با چشای بسته خوب یادمه سوره مومنون بود طبق معمول کل حواسم رو #قرآن بود چند آیه م مونده که گیر کردم.....یه دفعه حس کردم دستام خیس خیسه چشامو باز کردم محمد کل بدنش پر عرق بود داشت تو تب میسوخت...سبحان الله محمد چت شده برادر؟ چند باری صداش کردم چشاشو باز کرد و گفت کلمات.... کلمات خیلی سنگین بود... روژین قرآن خواندن تو اینجوری یا همه اینجورین؟ این قرآن اسلامته سرمو انداختم پایین گفتم محمد توهین نکن قبول نمیکنم ....دستم رو سرش برداشتم گفت این توهین نیست من به #قرآن اسلام #ایمان می آورم من علاقمند قرآنت شدم چشام نمیدید.بخاطر اشکام فقط میگفتم #الله_اکبر #الله_اکبر الله #اکبر_و_الحمدلله مثل دیوانه ها یا میخندیدم یا گریه میکردم دستای برادرم رو بوسیدم و بهش تبریک گفتم دوباره الله تعالی این فضل رو بهم بخشید و شاهد شهادتین برادر عزیزم محمد جانم شدم.... الحمدلله علی کل حال الحمدلله علی کل حال تنها برادر دنیام بلکه برادر قیامتم هم شد.... اون موقع به محمد گفتم میدونی دین #اسلام بهترین چیزی بهم یاد داده چیه لبخندی زد و گفت چیه خواهر دینی...؟ گفتم اینکه هیچ وقت ناامید نشی منو خیلی از خونه ت بیرون کردی بهم بد و بیراه گفتی بهم توهین کردی #اسلامم رو زیر سوال بردی اما من ناامید نشدم.... چون #ایمان داشتم این روز را خواهم دید چون بی وقفه برایت دعا کردم ؛ اشکای محمد اجازه حرف زدن بهش نمیداد فقط گفت دوبار برام قرآن بخوان..... ادامه دارد...
♥️#پیامبرﷺ_با_آنان_چگونه_رفتار_میکرد؟وفاداری و قدرشناسی، از اخلاق اهل ایمان است. پیامبر ﷺ نیز همواره با نهایت محبت و وفاداری، یاد خدیجه -رضیاللهعنها- را گرامی میداشت؛ بانویی که در دشوارترین روزها، پشتیبان و تسلیبخش او بود.❗️امروز اما، چه بسیار مردانی که همسرشان را از یاد میبرند؛ همان زنی که در آغاز زندگی، دوشادوش آنان رنج کشید، دست در دستشان گذاشت و در ساختن خانه و زندگیشان شریک بود. این، با وفاداری و حقشناسی سازگار نیست.♡ و پیامبر ﷺ هیچ ابایی نداشت که این محبت خود را نسبت به همسرش آشکارا بیان کند.❀ دربارهٔ خدیجه -رضیاللهعنها- فرمود: (إنّي قَد رُزِقْتُ حُبَّها)مهر او روزی من شده است.یعنی خداوند محبت او را روزی قلب من گردانده است؛ و این خود، فضیلتی بزرگ برای خدیجه -رضیاللهعنها- به شمار میآید.❀ محبت پیامبر ﷺ به عایشه -رضیاللهعنها- نیز آنقدر مشهور است که نیازی به بیان ندارد. پیامبر ﷺ هیچ زنی را به اندازهی عایشه دوست نداشت و جز او با هیچ دختر باکرهای ازدواج نکرد. ایشان ﷺ این محبت را پنهان نمیکرد، بلکه آشکارا ابراز میداشت؛ تا آنجا که عمرو بن عاص -رضیاللهعنه- از ایشان پرسید:محبوبترین مردم نزد شما چه کسی است؟✧ فرمودند:عایشه!✧ پرسید:از میان مردان چطور؟✧ فرمودند:پدرِ عایشه!❗️اما امروز میبینی برخی مردان، سالهای طولانی با همسرشان زندگی میکنند، بیآنکه حتی یکبار صادقانه به او بگویند که دوستش دارند.● برخی حتی گمان میکنند ابراز محبت، با مردانگی و وقار منافات دارد؛ و بعضی دیگر از گفتن چنین سخنی شرم میکنند!در حالی که بسیاری نمیدانند اظهار محبت به همسر، از مهمترین عوامل استحکام رابطه، تداوم زندگی شیرین و افزایش اعتماد و صمیمیت میان زن و شوهر است.● زن نیاز دارد از زبان همسرش بشنود که دوستش دارد؛ نیاز دارد این محبت را احساس کند و بارها و بارها آن را از او بشنود.● و چه بسیار زنانی که به سبب آنکه از همسر خود سخن محبتآمیزی نشنیدند، فریب سخنان شیرین و دلفریب بیگانگان را خوردند و به گناه افتادند؛ زیرا آنچه را باید در خانه و از همسرشان مییافتند، در جای دیگری جستوجو کردند.❒ ادامه دارد...🤍 | مَــلْجَــأ
♥️#پیامبرﷺ_با_آنان_چگونه_رفتار_میکرد؟2⃣ پیامبرﷺنسبت به همسران خود وفادار بود؛ حق آنان را پاس میداشت و هرگز محبتها و همراهیهای گذشتهشان را از یاد نمیبرد.از دیگر جلوههای قدردانی پیامبر ﷺ به خدیجه -رضیاللهعنها- این بود که تا زمانی که ایشان در قیدحیات بودند، با هیچ زن دیگری ازدواج نکرد.❀ عایشه -رضیاللهعنها- میگوید:پیامبر ﷺ تا زمانی که خدیجه زنده بود، همسر دیگری اختیار نکرد.این، نشاندهنده جایگاه والای خدیجه در قلب رسول خدا ﷺ و فضیلت ویژه اوست؛ زیرا محبت، همراهی و آرامشی که او برای پیامبر فراهم کرده بود، آن حضرت را از ازدواج با دیگری بینیاز ساخته بود.پیامبر ﷺ پس از ازدواج با خدیجه، سیوهشت سال زندگی کرد که از این مدت، بیستوپنج سال را تنها با خدیجه گذراند؛ یعنی نزدیک به دوسوم زندگی مشترک ایشان.در تمام این سالها، دل خدیجه از رنج غیرت و دشواریِ همسران متعدد در امان ماند؛ فضیلتی که هیچیک از دیگر همسران پیامبر ﷺ در آن با او شریک نبودند.وفاداری پیامبر ﷺ تنها به یاد کردن از خدیجه محدود نمیشد؛ بلکه پس از وفات او نیز، پیوند خود را با دوستانش حفظ میکرد.❀ عایشه رضیاللهعنها روایت میکند:پیامبر ﷺ بسیار از خدیجه یاد میکرد و گاهی گوسفندی را ذبح میکرد، آن را قطعهقطعه میساخت و برای دوستان خدیجه میفرستاد.❀ در روایت دیگری آمده است:هرگاه گوسفندی ذبح میکرد، به اندازهای از گوشت آن برای دوستان و همنشینان خدیجه هدیه میفرستاد که همه آنان بهرهمند شوند.❀ و در روایتی دیگر آمده است:پس از ذبح گوسفند، در جستوجوی دوستان خدیجه برمیآمد تا برای آنان هدیه بفرستد.یعنی رسول خدا ﷺ عمداً سراغ دوستان خدیجه را میگرفت و برای آنان هدیه میفرستاد؛ تا حرمت و خاطره همسر وفادارش را زنده نگه دارد و حق دوستی او را ادا کند.❀ همه این رفتارها، نشاندهنده وفاداری، پاسداشت محبتهای گذشته، رعایت حرمت همسر و بزرگداشت کسانی است که به او وابستهاند؛ چه در زمان حیاتش و چه پس از وفاتش.انس بن مالک -رضیاللهعنه- نیز روایت میکند:هرگاه چیزی برای پیامبر ﷺ آورده میشد، میفرمود: «این را به خانه فلان زن ببرید؛ او دوست خدیجه بود.» یا میفرمود: «این را برای فلانی ببرید؛ زیرا خدیجه او را دوست میداشت.»❒ ادامه دارد...🤍 | مَــلْجَــأ
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۵میخواستم کمکش کنم واقعا محمد خیلی افسرده شده بود بخاطر جدایی از سوژین ... اما سوژین به کلی فراموش کرده بود و همیشه میگفت من مطمئنم که میتونی کمکش کنی اگر اونم نعمتی مثل #قرآن داشت الان اینطوری نبود حال و وضعش... شب و روز صدای ساز شیطان رو گرفته هر کسی هم میبود افسردگی میگرفت ... اینبار سعی کردم بیشتر مواظب رفتار و اخلاق و برخوردم باشم چون دیگه نمیخواستم بخاطر اشتباهات من #اسلام رو سرزنش کنه هر وقت میرفتم اول از همه قرآن میگرفتم. مواظب نکته به نکته حرفام و رفتارام بودم و رفتارای اونم زیر نظرم بود هر وقت من میرفتم اون #موسیقی نمیگرفت ... حالش کلا عوض شده بود اگر یه روز نمیرفتم بهم زنگ میزد جوری شده بود که اگر یه نیم ساعتی دیر میکردم میگفت چرا دیر اومدی؟ برام خوشایند بود امید داشتم که #مسلمان خواهد شد... چطوری و چگونه نمیدونستم چطوری چون هنوز خودم یه سال نبود #مسلمان شده بودم اما بازم امیدوارم بودم همیشه دعا میکردم امیدم بیشتر و بیشتر میشد.... روزا میگذشت #رمضان نزدیک میشد و با اومدن اولین روز رمضان میشد یک سال که من #مسلمان شده بودم و الحمدلله تونسته بودم در مورد #دین با محمد سر صحبت رو باز کنم اما خیلی نه اما بازم جای شکر بود فهمیده بود که هدفم چیه میخواست ازم فاصله بگیره اما نمیتونست چون #الله_با_من_بود خواهرم الحمدلله شروع به حفظ قرآن کرده بود اونم خودش یه نیروی بزرگ بود برام هر چند دیگه اون سوژین و روژین سابق تو خانواده و طایفه نبودیم اما به خیال خودمون خیلی باعزت تر و عاقل تر بودیم... اینم از نعمت #اسلام بود #عقیده و باورمون را قبول نداشتن اما اگر حرف حرف خوب میشد اسم دو تا خواهرای دوقلو بود و دیگه کمتر دعوا بود توخونه، اگر هم دعوا میشد سر رفتن به کلاس دینی و رفت و آمد خواهران دینی با ما بود اما دیگه عادی شده بود.... دیگه برایمان سخت نبود منتظر و آماده بیشتر از ایناها بودیم من بجز همه اینا دنبال هدایت برادرم محمد بودم و الحمدلله با اومدن رمضان کارم واقعا راحت شد و .... ادامه دارد...
❖ پیامـــی بـــــرای والـــدیــــــــن ❖اگــر بـــرای نـجات فــرزنــــدت از خطــــــــرهـــای دنــــیا تـلاش مـیکــنی، نــجات او از عــــــــذاب آخــــــــرت را هــم وظیفــهی خــود بـــدان.🤍 | مَــلْجَــأ