#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۵میخواستم کمکش کنم واقعا محمد…
انتشار: 2026/07/22 20:41 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است... قسمت ۲۵میخواستم کمکش کنم واقعا محمد خیلی افسرده شده بود بخاطر جدایی از سوژین ... اما سوژین به کلی فراموش کرده بود و همیشه میگفت من مطمئنم که میتونی کمکش کنی اگر اونم نعمتی مثل #قرآن داشت الان اینطوری نبود حال و وضعش... شب و روز صدای ساز شیطان رو گرفته هر کسی هم میبود افسردگی میگرفت ... اینبار سعی کردم بیشتر مواظب رفتار و اخلاق و برخوردم باشم چون دیگه نمیخواستم بخاطر اشتباهات من #اسلام رو سرزنش کنه هر وقت میرفتم اول از همه قرآن میگرفتم. مواظب نکته به نکته حرفام و رفتارام بودم و رفتارای اونم زیر نظرم بود هر وقت من میرفتم اون #موسیقی نمیگرفت ... حالش کلا عوض شده بود اگر یه روز نمیرفتم بهم زنگ میزد جوری شده بود که اگر یه نیم ساعتی دیر میکردم میگفت چرا دیر اومدی؟ برام خوشایند بود امید داشتم که #مسلمان خواهد شد... چطوری و چگونه نمیدونستم چطوری چون هنوز خودم یه سال نبود #مسلمان شده بودم اما بازم امیدوارم بودم همیشه دعا میکردم امیدم بیشتر و بیشتر میشد.... روزا میگذشت #رمضان نزدیک میشد و با اومدن اولین روز رمضان میشد یک سال که من #مسلمان شده بودم و الحمدلله تونسته بودم در مورد #دین با محمد سر صحبت رو باز کنم اما خیلی نه اما بازم جای شکر بود فهمیده بود که هدفم چیه میخواست ازم فاصله بگیره اما نمیتونست چون #الله_با_من_بود خواهرم الحمدلله شروع به حفظ قرآن کرده بود اونم خودش یه نیروی بزرگ بود برام هر چند دیگه اون سوژین و روژین سابق تو خانواده و طایفه نبودیم اما به خیال خودمون خیلی باعزت تر و عاقل تر بودیم... اینم از نعمت #اسلام بود #عقیده و باورمون را قبول نداشتن اما اگر حرف حرف خوب میشد اسم دو تا خواهرای دوقلو بود و دیگه کمتر دعوا بود توخونه، اگر هم دعوا میشد سر رفتن به کلاس دینی و رفت و آمد خواهران دینی با ما بود اما دیگه عادی شده بود.... دیگه برایمان سخت نبود منتظر و آماده بیشتر از ایناها بودیم من بجز همه اینا دنبال هدایت برادرم محمد بودم و الحمدلله با اومدن رمضان کارم واقعا راحت شد و .... ادامه دارد...
