#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است.... قسمت ۲۹ با گذشت زمان من خوب و خوبتر ش…
انتشار: 2026/08/06 22:37 UTCدریافت: 2026/08/12 10:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 10:20 UTC
#داستان #قصه_واقعی #قصه_درد_ناک #تنهایی_نه_الله_با_من_است.... قسمت ۲۹ با گذشت زمان من خوب و خوبتر شدم فراموش نکردم همیشه و هر لحظه بیادشونم اما دیگه خیلی ناراحت نبودم.... من و خواهرم پیش برادری درس دینی میخواندیم محمد هم دیگه #قرآن رو یاد گرفت و به اون برادر گفتم که دوست دارم برادرم درس دینی بخونه اونم یه چند جا رو بهم معرفی کرد. خیلی دوست داشتم و من و خواهرم بریم اما شدنی نبود همین کلاسم دیگه با هزار دعوا می اومدیم تصمیم گرفتم به محمد بگم واسه اون شهری که استادم معرفی کرده بود..... وقتی بهش گفتم قبول نکرد میگفت نمیتونم در دوری و غربت درس بخونم بعدشم نمیتونم حفظم را ادامه بدهم هر چی باهاش حرف میزدم قبول نمیکرد آخر با کمک یه برادر الحمدلله قبول کرد و رفت واسه خوندن درس دینی و حفظ قرآن هر چند برام خیلی سخت بود و دوری برادرم هم اما خیلیم خوشحال بودم و امید داشتم برادرم بشه یک عالم و منو خواهرمم خودمون مشغول حفظ بودیم اما معلمی و برنامه ای درست نداشتیم واسه حفظ در این مواقع هم درس مدرسه هم داشتیم... سال دوم دبیرستان بودیم از یه طرفم من #خواستگار داشتم پسر عمه خودم (خانوادی عمه الحمدلله #مسلمان بودن البته دو پسر و یه دخترش پسرهاش عقیدشون خوب بود الحمدلله ) منو خواهرم هر چی #خواستگار هم عقیده خودمون داشتیم بدون اینکه بیان خونه بابام ردشون میکرد و هر چی از خدا بیخبر بود بهشون اجازه میداد بیان خواستگاری... این اولین کسی بود که پدرم اجازه داد بیاد خواستگاری اونم بخاطر خواهرش (بجز پدر و دو عموم همه طایفه مون مسلمان بودن) پسر عمه ظاهراً آدمی خیلی محترم و باایمانی بودن از نظر ظاهر و اخلاق هم خیلی خوب بود اما من اصلا قصد #ازدواج نداشتم و پدرمم قصد نداشت اولاً منو به این #مسلمان موحد بده دوما بنظرم سنم کم بود... خیلی خوب یادمه شبی که قرار بود بیان چه دعوایی بود در خونمون مامانم چه دعوایی درست کرده بود بابا بخاطر خواهر بزرگترش چاره ای نداشت... من عمه م رو خوب نمیشناختم عین بیگانه ها بودیم هیچ وقت یادم نمی اومد که عمه م خونه ی ما اومده باشه ما هم فقط چند باری رفته بودیم اونم واسه عروسی یا خونه پدربزرگم همدیگر دیده بودیم البته تازگی ها هر وقت ما میرفتیم خونه پدربزرگ اونام می اومدن و از دیدن منو سوژین خیلی خوشحال میشد..... ادامه دارد...
