خواب مژههات داستانی از حسین سناپورشاید نوشتههای من فاشکننده و لودهنده به نظر برسند، اما امیدوارم به همان اندازه ترغیبکننده باشد که بخوانید کتاب را. حسین سناپور نیازی به تحسین و تمجید ندارد. از آن کاربلدهای خلوتگزیده است. خواب مژههات داستانی آرام و لطیف است. خوشم آمد. داستان مردی که مینشیند روی فلاسک جلوی تخت و با زن که میخواهد بخوابد، حرف میزند. از جزئیات داستان دستگیرت میشود که مرد مترجم است و محبت مادر ندیده و با زنبابا بزرگ شده است. زن، همسر دوم مرد است، دو تا هم بچه دارند، اما در شب آن داستان بداخلاق است و بقیهیوقتها متلکپران. :) مرد مرا یاد تو میاندازد. شاید هم برای همین است که از داستان خوشم میآید. انگار تویی که توصیفم میکنی. با جزئیات. با جملهبندیهای جاندار و کلمات عزیز دقیق گزیده. حالا بگذار بداخلاقیهایم را هم به رویم بیاوری. گزنده نیست. میارزد. به کلماتی که از تو یادم مانده فکر میکنم: ملالت، مبتلا، سرشار، گذرا، صحرای اندرزگو، ستیزهجویانه.حتی همانهایی که یادم نمانده را هم دوست دارم. لحنت را و نوع ارتباط را دوست دارم. سناپور هم توی همین داستان اشاره میکند اتفاقاً. اشاره میکند به اینکه لحن و نوع ارتباط مهمتر از این است که خود کلمات چه باشد. داستان، همانجا تمام میشود، بین قربانصدقههای مرد و بیمهریهای زن. اینجا انگار نقشها عوض میشود. یعنی مرد مرا یاد خودم میاندازد. بهرسم قدیم: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا! کز چشم بیمارت، هزاران درد برچینماگر غیری بهجای من گزیند دوست، حاکم اوستحرامم باد اگر من، جان بهجای دوست بگزینم#کتاب
سعدی وقتی میخواد بگه تو نسخهای از من رو دیدی، که بقیه حتا نمیدونستند که وجود داره، وقتی میخواد بگه تو با همه برای من فرق داری: با تو برآمیختنم آرزوست وز همهکس وحشت و بیگانگی#ادبیاتدانی
سیتیزن دل پاکتم من، برای شما نسل جدیده. من هنوز همونجام که شجریان از دیوان شمس میخونه، در دل و جان خانه کردی عاقبت.یادش بهخیر اون عتیقهی عزیز که وقتی ازش پرسیدم خوانندهی محبوبت کیه؟ جواب داد که من که سنتیکارم، شجریان،.... یهجوری حرفهاش رو حفظم، انگار قراره توی امتحان بیاد. شاید هم الان در محضر آزمون الهی باشم. :)
سرشارم از دلشورههای قوری چینیبر صورتم چسباندهام گُلخند تزیینیدمنوشها از اضطراب من نمیکاهندآنقدر بد دیدم که بدبینم به خوشبینیدست و دلم میلرزد و کو آن که برداردبا دستمالش لکهها را از دل سینیعصر است و کمکم میرسد از راه تنهاییمهمان هرروزه، نه گل دارد، نه شیرینیمیبوسدم، هرچند میدانم که میپایداز لای در، همسایهی دلتنگ پایینیتنهاییام مردیست شاید سیچهلساله(کاری ندارد غم به این ارقام تخمینی)عطرِ خوشِ آوازِ او در خانه میپیچدزیر صدایش تکنوازیهای لاچینیدر آشپزخانه، پذیرایی، اتاق خوابهمپای من بودهست در یک سیر تکوینیهرشب برایم حافظانه شعر میخواندبا تکیه روی نسخهی علامه قزوینی*هرصبح دل کندن از آن تنهایی معصومهرصبح گیجی در تجمعهای ماشینیتا عصر با سرگیجه سگدو میزنم در خودراحت نخواهم شد از این دوهای تمرینیعصر است، پس کی میرسد از راه تنهایی؟آرامشم را پس بده، دنیای نفرینی!کبری موسوی قهفرخیاولین باری که با این شعر روبهرو شدم، گمان کردم که شعری از سید مهدی موسوی است. یادآور سبک او در برخی اشعار بود.
I’m hooked on چطور مستقل فکر کنیم؟ تفکر انتقادی و هنر پرسشگری (۶۴) on Castbox. Check out this episode! castbox.fm/vd/868713542%D8%A7%DB%8C%D9%86 پادکست امروز از بهاره به سمانه رسیده و از سمانه به من و از من به شما. بهقول جهان با من برقص، این قرض توئه به نفر بعدی. اگر بودی، فقط به تو میرسید. پس ببین که نبودت، چقدر برکت داره. :)دلم میخواست دربارهی این موضوع با هم حرف بزنیم و سرشار بشیم. T.me/tarjomanak