سرشارم از دلشورههای قوری چینیبر صورتم چسباندهام گُلخند تزیینیدمنوشها از اضطراب من نمیکاهندآنقد…
انتشار: 2026/08/13 15:21 UTCدریافت: 2026/08/15 06:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 06:37 UTC
سرشارم از دلشورههای قوری چینیبر صورتم چسباندهام گُلخند تزیینیدمنوشها از اضطراب من نمیکاهندآنقدر بد دیدم که بدبینم به خوشبینیدست و دلم میلرزد و کو آن که برداردبا دستمالش لکهها را از دل سینیعصر است و کمکم میرسد از راه تنهاییمهمان هرروزه، نه گل دارد، نه شیرینیمیبوسدم، هرچند میدانم که میپایداز لای در، همسایهی دلتنگ پایینیتنهاییام مردیست شاید سیچهلساله(کاری ندارد غم به این ارقام تخمینی)عطرِ خوشِ آوازِ او در خانه میپیچدزیر صدایش تکنوازیهای لاچینیدر آشپزخانه، پذیرایی، اتاق خوابهمپای من بودهست در یک سیر تکوینیهرشب برایم حافظانه شعر میخواندبا تکیه روی نسخهی علامه قزوینی*هرصبح دل کندن از آن تنهایی معصومهرصبح گیجی در تجمعهای ماشینیتا عصر با سرگیجه سگدو میزنم در خودراحت نخواهم شد از این دوهای تمرینیعصر است، پس کی میرسد از راه تنهایی؟آرامشم را پس بده، دنیای نفرینی!کبری موسوی قهفرخیاولین باری که با این شعر روبهرو شدم، گمان کردم که شعری از سید مهدی موسوی است. یادآور سبک او در برخی اشعار بود.