سمتِ تاریکِ کلمات دیشب که پناه بردم به کتابفروشی، اول همانی را برداشتم که بهخاطرش رفته بودم و بعد…
انتشار: 2026/08/11 05:40 UTCدریافت: 2026/08/13 16:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 16:50 UTC
سمتِ تاریکِ کلمات دیشب که پناه بردم به کتابفروشی، اول همانی را برداشتم که بهخاطرش رفته بودم و بعد قفسهی کتابهای داستانی را زیر و رو کردم تا ببینم کدامش میگیردم. سمت تاریک کلمات، حسین سناپور. مجموعهداستانهای نوشتهشده در دههی هشتاد. کتاب باریکی که لابد قیمتش برای ما فقیرفقرا هم زیاد نیست. با همین معیارها از قفسه بیرون کشیدم و خریدمش. آنقدر قبلیها را ورق زده بودم که لای اینیکی را باز نکردم. امروز صبح که به فهرست نگاه میکنم، عنوان هر داستان دارد دل میبرد: خواب مژههاتخیابانهای نیمهشب کابوس بیداری با تو حرف میزنم، با تودلم سنگین، زبانم تلخ بگذار همینطور ادامه پیدا کند برکهی من خانه باید خانه باشد آقای کتابفروش، گفت که مصطفا مستور کتاب سمت روشن زندگی را نوشته که سمت تاریک کلمات را دیس کرده باشد. آن را نمیخواهی؟ گفتم نه. من همینجا، در سمت تاریک کلماتم و سمت روشن زندگیام، اگر هم نوشتنی باشد، باید خودم بنویسم و کلمات دیگران به کارم نمیآید. مگر میشود اسم مصطفا مستور بیاید و یاد تو نیفتم؟ آن روز که گفتم چند قدم باهاش فاصله دارم، گفتی روی ماه او را ببوس! از همان شوخیهایی که فکر میکردی خیلی هم بامزه است! چقدر من از این بیمزهبازیها بدم میآمد. به هر حال، من حتا به مستور مدیونم، بی آنکه خودش بداند. میخواستم سمت تاریک کلمات را، بعد از اینکه تمام شد، در یک نوشته معرفی کنم، اما دیدم صبرم نمیرسد. پس اینیکی را مقدمهوار نوشتم، به این امید که دربارهی هر داستان هم بعد از اینکه خواندم، جداگانه چیزکی بنویسم. دربارهی آن کتابی که دیشب بهخاطرش رفتم کتابفروشی، در فرصت مناسب، مطلب جداگانهای خواهم نوشت. یادم هست یک بار گفتم که رازی در میان هست، گفتی: «به من که دیگه بگو.» و حالا در جواب اینکه دیشب بهخاطر چه کتابی تا آن سر شهر رفتم را «دیگه تو که باید بدونی.»#کتاب