بله، نفس مسیح مریم! یک روز هم که حالم خوش نبود، ازت خواستم، به هزار التماس احتمالاً، و زنگ زدی یا ز…
انتشار: 2026/08/09 11:19 UTCدریافت: 2026/08/12 01:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:40 UTC
بله، نفس مسیح مریم! یک روز هم که حالم خوش نبود، ازت خواستم، به هزار التماس احتمالاً، و زنگ زدی یا زنگ که زدم گوشی را برداشتی. چه صحنهی غمانگیزی! یا جواب نمیدادی یا باید از قبل خواهش میکردم و البته از حق نگذریم، دلایل خودت را هم داشتی که از نظر من، منطقی به نظر نمیرسید. یعنی این روش، برای آن منظوری که مدنظر تو بود، بر من اثر نداشت.بله، حالم خوش نبود و چند دقیقه حرف زدیم. مثل دو تا آدم که لجبازی نمیکنند و حرف هم را میفهمند. حالا اصلاً یک کلمه از آن حرفها هم یادم نیست. همان حرفهای سادهی روزمره بود. اما حال من را از این رو به آن رو گرداند. مثل مردهای که زنده کرده باشی، با صدایت که برای من در حکم نفس مسیح مریم بود، بهقول سعدی.وقت خداحافظی گفتم: «میبینی چقدر حالم خوب شد؟ ده دقیقه هم طول نکشید. من همین رو میخوام. مهربون باش. اینقدر سخته؟» و تو خندیدی و دور شدی.مهربان بودی. مهربانی را بهتر از هر کسی بلد بودی. من را بلد بودی. مهربانیات را نشانم داده بودی. اما از یک جایی به بعد، برای من نخواستی. کاش زبانم به نفرین میچرخید و میگفتم که خدا برایت نخواهد! اما روزگار خواهد چرخید و یک نفر دیگر خواهد آمد که برای تو نخواهد خواست. امیدوارم در آن روزگار، یادم بیفتی. اما چه فایده؟ اینکه برایم نخواستی، اگر در آینده برای تو جبران شود، هیچ دردی از امروز من کم نمیکند. تقریباً همهچیز را، تا آنجا که میشد، دریغ میکردی و با این وجود، دوستت داشتم. خوشحال هم بودم که میتوانم آدمی را فارغ از همهچیز و برای وجود نازنین خودش دوست داشته باشم. اما ای کاش، دریغ نمیکردی. مگر چند نفر را میشود بیچشمداشت دوست داشت؟ مگر چند نفر میتواند بیچشمداشت دوستت داشته باشد؟ شاید هم برایت ارزشی نداشت یا در تصورت جا نمیشد. گاهی از خودم میپرسم که اگر بلد بودم با نگاه معاملهگرانه دوستت داشته باشم، بیشتر دوستم داشتی؟ البته گمان نکن که اهل بدهبستان نیستم. محبت بیدریغی در وجودم بود که دلم میخواست نثار تو باشد و بهجای آن کمی محبت یا توجه نصیبم شود. آنقدر که مهربانیات یک اتفاق سادهی روزمره باشد، نه نیازمند التماس و خواهش.ایکاش میتوانستم امیدوار باشم که یک روز خوشحالی از در خواهد آمد و خواهد ماند. اما میدانم که این امکان، برای زندگی من تعریفنشده است. همین که غم با ده تا انگشت قوی، گلویم را فشار ندهد، برایم بس است.میبینی؟ تو حتی شادمانی را از چشمم انداختهای. کاش میشد چشمانتظار آمدنت باشم. بخواهی که بیایی و بیایی که بخواهی. اما نه میآیی، نه میخواهی.گاهی هم آدم به جایی میرسد که میگوید: مرا به او بخواهانید، او خود مرا نمیخواهد.#محتوایزندگی