این روزها سرم تو زندگیِ خودمه. نشستم گوشهی اتاقم. کاری به کارِ هیچکس ندارم. میتونم بگم یک روندِ ک…
انتشار: 2026/08/08 18:27 UTCدریافت: 2026/08/09 14:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 14:58 UTC
این روزها سرم تو زندگیِ خودمه. نشستم گوشهی اتاقم. کاری به کارِ هیچکس ندارم. میتونم بگم یک روندِ کاملاً عادی، بیحاشیه و امن، ولی هرجور حساب میکنم میبینم نمیتونم ازش تعریف کنم. آدم به هیجان و ارتباط نیاز داره، یعنی چی سرش تو لاکِ خودش باشه و روزهاش یکی یکی از جلوی چشمش بگذرن و هیچی که هیچی؟ گریه.
پستهای تلگرام — ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی
تمام شهر به تو با نگاه میخندندکه توی خودکشیات ناموفقی حتی...
ای تکیهگاه و پناهغمگینترین لحظههای کنون بینگاهتتهی مانده از نور instagram.com/reel/DcDOMKoso4R/?igsh=NDI3… اخوان ثالث با صدای فروغ
نه توانگران ببخشند فقیر ناتوان را؟ نظری کن ای توانگر! که به دیدنت فقیرم مگه اینطور نیست که آدمهایی که وضع مالیشون خوبه، به فقیران ناتوان کمک میکنند؟ پس حالا نوبت منه. من اون نیازمندم که کمک لازم داره. کمک مالی؟ نه عزیزم! پولهات رو بذار جلوی آینه دوبرابر بشه. کی پول خواست؟ من اونقدر ندیدهمت که فقیر شدهم. من فقیر ندیدنت هستم. دلتنگ دیدارت. یه جایی هم خوندم، که اگه اشتباه نکنم کافکا نوشته بود که به بچههای فقیر توی خیابون کمک میکنی؟ به من هم کمک کن! به دیدارم بیا. تو به بچههای فقیر توی خیابون کمک میکنی؟ تو اصلاً جز خودت به کسی دیگه هم فکر میکنی؟#ادبیاتدانی
امروز یک نفر از دوستی نوشته بود. یکی از دوستان سابقم که طریق دوستیاش را زیسته بودم. کسی که دوستی را بهحدی ادامه داد که دیدم یک دوست، تا چه اندازه میتواند پست و پلشت باشد. حالا ماجرا از چه قرار بود؟ دلش خواسته بود با یکی دوست شود و از فکر مرگ نجاتش بدهد. با کی؟بله، با یکی از دوستانم که او اصلاً نمیشناخت و من به او معرفی کرده بودم. یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوید. کاش میتوانستم به دوستم بگویم که فلانی چه دوست خوبی است! اصلاً آب دستش است، باید بگذارد زمین، برود دوستی با فلانی را قبول کند و برگردد. گفته بودم که از دوستی تا پستی با این آدم معاشرت کرده بودم قبلاً. با این حال، زندگی از چیزهایی که نشانم میدهد، خندهاش نمیگیرد آیا؟ زندگی را نمیدانم؛ اما من، میخندم و میگذرم. بهقول شاعر: عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن. #ناگهاننوشت
واقعاً برام سؤاله، چطوری میتونید به کسی که بیش از ده سال پیش صرفاً توی یه گروه تلگرامی باهاش همگروهی بودید و هیچ شناختی از هم ندارید، هیچ ارتباطی با هم نداشتید و حتا چتهای تلگرامی این سالها رو هم پاک کرده بودید، پیام بدید و بعد از یه احوالپرسی ساده، ناگهان ازش بخواهید که شما رو به موقعیتهای شغلی معرفی کنه؟ این موضوع رو تعریف کردم، چرا که خودم با هزار خجالت از دوست و همکار و آشنا و کسانی که سالهاست باهاشون در ارتباطم، چنین درخواستی میکنم و با این حال، همهش حسم اینه که کلاً فراموش شدهم. بعد که میگم من اگر جایی سراغ داشته باشم، فعلاً معرفی خودم برام در اولویت قرار داره، برمیگردید میگید تو که خیلی پرکار بودی! توی ایران زندگی نمیکنید؟ اینقدر از فضای کار دور افتادید؟ نمیدونم چی بگم. لطف کنید در این صورت به من پیام ندید. من خودم با یه رشتهی نازک، با هزار زور و زحمت، خودم رو به این زندگی متصل نگه داشته بودم که همون هم برید. ممنونم که درک میکنید. گذشته از این، از وقتی که ترجمانک دایر شده، اگر در جریان آگهی همکاری قرار گرفتهم که مناسب عموم بوده، اینجا منتشر کردهم. هر چند که واقعاً کم پیش اومده که اگر موقعیت خوب و درستی بوده، تشکری کرده باشید، اما در یکی دو موردی که با مشکل مواجه شدید، سراغم اومدید و اطلاع دادید که از لطف شماست. هر چند که حتا موردی بود که خودم و چند مترجم دیگر رو به ناشری معرفی کردم، همهی آثار چاپ شد یا حقالزحمه دریافت شد، الا کتاب خودم! خلاصه که غبطه میخورم به اعتمادبهنفس ملت و صراحتاً متنفرم از اینکه وقتی فکر میکنند شاید کمکی از دستم برمیآد، سلام پرطمع و صمیمانه میفرستند.میدونم که لحن خشمگین این پیام یادتون میمونه، اما محبت و مهربونی و مدارایی که روا داشتم رو نه. اما بلد نیستم نقش بازی کنم.
دوستی با آدمی که با هم علایق مشترک زیادی دارید، فقط تا وقتی جذابه که اون آدم کنار شما باشه، نه از نظر جغرافیایی الزاماً، دلی حتا. از روزی که رفت، در فکر انجام یا در حین انجام تقریباً تمام علایقتون، که اتفاقاً از علایق اون آدم ازدسترفته هم بوده، یادش میافتید و زیر لب میگید که اگه فلانی بود، با هم انجام میدادیم. اما حالا ببین، ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی. باید چه کرد؟ بپذیرید که نیست و انجامش بدید. تنهایی یا با یه دوست دیگه.قبل از اون آدم هم شما علایقتون رو پیگیری میکردید، بعد از او هم پیگیر باشید. این وسط چی از دست میره؟ اون آدم و خاطرات مشترکی که ساخته نشد. مهم نیست. مهم اینه که شما پیگیر علایقتون باشید، حتا با سختی و بهتنهایی.در نهایت، در این بازار اگر سودیست، با شماست و اگر ضرری، متوجه اون دوست رفته، حتا اگر خودش متوجه نباشه. چرا که زندگی معاملهست. این از اون مطالب بود که با خودم میگم شاید نباید اینجا منتشر میکردم، اما حتا انتشار چنین مطالبی هم معمولاً برای من چنان برکت داره که اثراتش، بعدها باعث میشه که به خودم بگم چه کار خوبی کردم.اگر تجربهی مشابه با متفاوتی در این زمینه داشتید، خوشحال میشم بنویسید.#ناگهاننوشت