گفته بودی جهان با من برقص را دوست نداری. اما من آن را بارها دیدهام. شاید از این به بعد، آن نقشی که…
انتشار: 2026/07/29 05:30 UTCویرایش: 2026/08/01 00:07 UTCدریافت: 2026/08/01 00:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:07 UTC
گفته بودی جهان با من برقص را دوست نداری. اما من آن را بارها دیدهام. شاید از این به بعد، آن نقشی که سیاوش چراغیپور بازی می کرد، مرا یاد تو بیندازد. یک جا جواد عزتی بهش میگفت که این زن جدید، تو را بهخاطر مال و منال دوست دارد. میدانی که؟ سیاوش چراغیپور هم گفت که معلوم است! پس میخواهی کلهی کچلم را دوست داشته باشد یا شکم گندهام را؟ و بعد گفت آن ماشین فلان هم منم، آن کارخانهی سوسیس کالباس هم منم، باغ ولنجک هم منم. من اینهام!میبینی چقدر شبیه تو بود؟ همهچیز برایش با پول و داراییهایش تعریف میشد. بله، باطنش شبیه تو بود.حالا میدانی دارم به چه فکر میکنم؟ به خودم و شاید تو و این سکانس و میخواهم بگویم که تو شاید فکر میکنی آدمها با یک خداحافظی نصفهنیمه تمام میشوند، اما به قول همان فیلم، هیچچیز، هیچ وقت کامل تمام نمیشود. صبحها که نمیتوانی قهوه بنوشی، منم. یادت هست که؟ قهوه و پادکست را به من ترجیح میدادی.عصرهای در مسیر که کسی نیست که احوالت را بپرسد، شعر بخواند یا شمارهای نیست که روی گوشیات بیفتد که بخواهی جواب ندهی، منم. نفس که سخت میکشی، آسم که عود میکند، صدایت که در نمیآید، منم. کورتون که میزنی، دکتر که میروی، شاکی که میشود، منم. سمفونی مردگان توی کتابفروشی هم منم. سمفونی مردگان توی دستهای دخترک کافهچی هم من بودم. بله، نازنین داستایوفسکی هم منم. آخ، مگه میشه نازنین؟ آهنگ ابی هم منم.نازنین کتابخانهام، تویی. نازنین کتابخانهات، منم!به داراییهایت که فکر میکنی، نداریات منم. آن زن که توی ذوقت زد هم من بودم! آن گلمژهی پشت پلکت هم من بودم.دلم میخواست شریک و شنوای لحظههای سرشارت باشم، اما شکستهدلی پشت ناخوشیهایت منم.دلم میخواست مثل شمال باشم و قهوه، اما در صدر فهرست دلنخواهیهایت منم! تو شاید همهچیز را، جزئیات را، خاطرات را، یادت رفته باشد. بله، او که در یاد توست و تو از یاد میبریاش هم منم.#ناگهاننوشت