ادامه☝️🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش سوم) / قسمت پایانیآن شب را آرامتر بود. صبح دوشنبه، نشاطی ک…
انتشار: 2026/08/11 14:55 UTCدریافت: 2026/08/14 01:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:02 UTC
ادامه☝️🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش سوم) / قسمت پایانیآن شب را آرامتر بود. صبح دوشنبه، نشاطی که در آخرین لحظات حیات پدید میآید، او را از بستر حرکت داد. تا دم درگاه خانهٔ عایشه آمد و پرده را خود بالا زد. مردم با ابوبکر نماز میخواندند.ناگهان پیغمبر را دیدند که بر درگاه ایستاده است و آنان را مینگرد و لبخندی مهربان و آرام بر لب دارد.پیغمبر از اینکه یکبار دیگر مسجد و مردم را، برخلاف انتظارش، میبیند و اینکه مسلمانان بیحضور وی نیز شکوه و وحدت خویش را حفظ کردهاند، سخت مسرور بود.انس بن مالک میگوید:«هرگز رسول خدا را زیباتر از این لحظه ندیده بودم.»پیغمبر وارد مسجد شد. مردم که دیدند پیغمبر با قدمهای خودش به مسجد آمده است و لبخند شادی بر لب دارد، از هیجان به هم برآمدند و نزدیک بود صفهای نماز درهم ریزد. با دست اشاره کرد که بر نماز خود بمانند.نماز که پایان یافت، باز در آخرین فرصت از آنچه او را سخت رنج میداد سخن گفت:«ای مردم! آتش دیوانهوار برافروخته شد و فتنهها همچون پارههای شبِ تیره روی آوردند. شما را به خدا سوگند که بر من چیزی نبندید که من جز آنچه را قرآن بر شما حلال کرده است، حلال نکردهام و جز آنچه را قرآن بر شما حرام کرده است، حرام نکردهام.»سپس گفت:«خدا لعنت کند قومی را که قبر پیامبرانشان را عبادتگاه میکنند.»پیغمبر مسجد را برای همیشه ترک گفت و در بستر مرگ افتاد و دیگر برنخاست. محمد دیگر نمیتوانست سخن بگوید.نشاط مرگ رفته و مرگ خود، در چند گامی خانهٔ عایشه است. لبهایی که آخرین پیامهای غیب را به انسان میآورد، بسته شد. لحظات جان دادن است.ناگهان، مثل اینکه تصمیمی گرفته باشد، به اصحاب خطاب کرد:«برای من لوح و دوات ــ یا استخوان شانه و دوات ــ بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید.»ناگهان سر و صدا بلند شد؛ کشمکش از هر سو درگرفت. کارگردانان اساسی سیاست فردا، جنجال به راه انداختند. پیغمبر سخت رنجیده شد. آنچه او را در گفتن رازی که نگذاشتند بگوید ــ هرچند بر کسی پوشیده نماند ــ به اندیشه افکنده بود، آشکارا شد و دانست که در پیشگیری از حادثهای که فردا باید پدید آید، وی امروز کاری نمیتواند کرد.این کشمکش زشت را در آخرین لحظهٔ حیات نتوانست تحمل کند. سران قوم، در حالی که از آوردن دوات و قلم مانع میشدند، مکرر از او میپرسیدند که میخواهد چه بنویسد.پیغمبر با لحنی آزرده و خشمناک گفت:«سزاوار نیست که در حضور پیغمبری به کشمکش بپردازند.»علی، سر محمد را بر روی سینه نهاد. ظرف آبی کنار محمد بود و هرگاه که اندکی به هوش میآمد، دستش را در آب فرو میبرد و بر صورتش میکشید و میگفت:«خدایا، در سکرات مرگ یاریم کن. خدایا، در سکرات مرگ مرا بنگر.»مردی از خانوادهٔ ابوبکر وارد اتاق شد. پیغمبر چشمش را باز کرد و در دست مرد مسواکی دید. بهداشت، نیمی از ایمان محمد بود؛ نمیتوانست حرف بزند، اشاره کرد. عایشه دانست که مسواک میخواهد. آن را گرفت و با دندانش نرم کرد و به محمد داد. در آن حال، پنج بار دندانهایش را به دقت مسواک زد؛ این کار را بهسختی انجام داد. عایشه میگوید هیچوقت ندیدم که به این شدت مسواک کند.مردم بیرون خانه، در صحن مسجد و پیرامون آن، منتظرند. مدینه در سکوت سیاه و دردآلودی فرو رفته است. از آسمان غم میبارد.سپاهی که برای اعزام آن، محمد در آخرین روزها تلاشها کرده بود، از جُرف بازگشت. سپاه وارد شهر شد. اینک فرماندهٔ جوان سپاه جمعیت را میشکافد و پریشان و سراسیمه به سوی خانهٔ محمد میرود. مردم تا «اسامه» را دیدند، بلند گریستند. آری، دیگر محمد فرمان نمیراند.اسامه وارد شد، کنار تخت پدر بزرگش نشست. محمد چشم باز کرد؛ دید اسامه است. نتوانست سخن بگوید. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و لحظهای همچنان نگاه داشت و سپس هر دو دست را بر سر اسامه گذاشت.اسامه از درد بهشدت تکان میخورد. لحظهای دستهای مهربان محمد بر سر اسامه ماند و سپس فرو افتاد. اسامه بهسرعت برخاست و گریخت.زنان برخاستند و پیش آمدند؛ در چهرهٔ محمد خیره شدند. آری! آری! عایشه سرش را بر روی محمد خم کرده بود و انتظار میکشید. فاطمه دور از اجتماع زنان، بر دیوار، تنها تکیه کرده بود و بهسختی میکوشید تا نبیند.سکوت، بیتاب و دردناک بود.ناگهان لبهای محمد تکان خورد:«بَلِ الرَّفِيقُ الْأَعْلَى!»پیغمبر مرد.دکتر علی شریعتی، «حیات محمد»، از هجرت تا وفات، تلخیص و تنظیمشده از صفحات ۱۳۲ تا ۱۴۳.SobheEslam

