🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش اول)آتش تب، لحظهبهلحظه تندتر میشد. نشاط اندکی که پس از ریختن آب…
انتشار: 2026/08/11 14:54 UTCدریافت: 2026/08/14 01:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:02 UTC
🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش اول)آتش تب، لحظهبهلحظه تندتر میشد. نشاط اندکی که پس از ریختن آب سرد بر اندام تبدارش پدید آمده و او را تا مسجد آورده بود، از میان رفته و بیماریاش سنگینتر شده بود؛ بسیار خسته مینمود. مردم میدیدند که کوشش بسیار میکند تا باز هم بتواند با آنها سخن بگوید، اما نمیتواند؛ سخت بر خود میپیچید و درد، بیتابش کرده بود.این آخرین گفتوگویی است که با مردم دارد. باید با مسجد و اصحاب وداع کند. دیگر فرصتی نمانده است؛ همهچیز پایان یافته است. داستان او و مردم به آخر رسیده است. باید با مردم وداع کند و از منبر برای همیشه پایین آید. مرگ در خانهٔ عایشه منتظر است؛ اما گویی مرد، در واپسین لحظات حیات، با مردم سخنی دارد که باید بگوید. همهٔ نیرویی را که برایش مانده است، بهسختی فراهم میآورد تا بتواند بگوید. مردم احساس میکنند که وی برای گفتن این آخرین پیامش تلاشی رقتبار میکند؛ حتی منافقان نیز از این منظرهٔ شگفت، سخت متأثرند.مردم سر در گریبان خویش فرو بردهاند و در دل میگویند: درد، بزرگتر از آن است که بتوان نالید.محمد آغاز کرد؛ کلمات خسته و کوفته، از دهانی که از آتش تب خشک شده بود، بهسختی بیرون میآمدند. هرگز انسانی اینچنین دشوار و دردناک سخن نگفته است، اما محمد باید بگوید؛ از مردم سؤالی دارد که تا نپرسد، آرام نخواهد مرد.«ای مردم، من خدایی را که جز او خدایی نیست، در برابر شما میستایم. هر که در میان شما حقی بر من دارد، اینک من. اگر بر پشت کسی تازیانهای زدهام، این پشت من؛ بیاید و بهجای آن تازیانه بزند. اگر کسی را دشنام دادهام، بیاید دشنامم دهد. زنهار که شحنگی در سرشت من نیست، در شأن من نیست. زنهار که محبوبترین شما در دل من کسی است که حقش را، اگر دارد، یا از من بازستاند یا مرا حلال کند تا خدا را که دیدار میکنم، روحم از همه خوشتر باشد. چنین میبینم که این درخواست مرا کافی نیست و باید چندین بار در میان شما برخیزم و آن را تکرار کنم.»از منبر فرود آمد و نماز ظهر را گزارد. تب، سردرد، خستگی و گرمای ظهر، او را از پا درآورده بود. آثار مرگ از چهرهاش پدیدار شده بود، اما گویی هنوز کارش با مردم تمام نشده است. آنچه را از مردم خواسته بود، یک تعارف اخلاقی نبود؛ جدیتر از آن بود که حتی احتضار از آن بازش دارد.در میان شگفتی مردمی که پیغمبرشان را در سختترین حالات میدیدند، برخاست. عدهای او را کمک میکردند. به خانه نرفت؛ باز به منبر بازگشت، نشست و درخواست خود را تکرار کرد. این بار لحن سخنش مصرانهتر مینمود.پس از تکرار درخواستهایش، باز ساکت شد. با چشمانی خسته و تبدار مردم را نگریست و منتظر ماند. مردم احساس کردند که ناچار باید او را پاسخ گویند، اما چه بگویند؟ اوست که زندگیاش را سراسر وقف مردم کرد و این بدویان گمنام را مدنیت و آوازه و افتخار بخشید. او ثروت کلان خدیجه را نیز در راه مردم داد. زندگی او بهگونهای نبود که حقی را پایمال کند و ستمی را روا دارد. او خود بهترین نمونهٔ یک مسلمان بود؛ مسلمانی که خدا در دو خط، سیمای او را تصویر کرده است: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ، رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ».وی هرگز کسی را نیازرده بود؛ تنها یکبار از یک بدوی خشن ــ که شانهبهشانهٔ محمد میراند و بهاندازهای وحشیانه و خشن میراند که مرکبش به مرکب او میخورد و پای محمد را بهشدت به درد میآورد ــ عصبانی شد و شلاقی را که در دست داشت، بر او زد و به خشم گفت: «فاصله بگیر!»به مدینه که رسیدند، او را خواست و از او عذرخواهی کرد و خود را به پرداخت هشتاد درهم، بهعنوان فدیهٔ یک تازیانه، محکوم کرد.و اکنون به یاد ندارد که کسی را آزرده باشد یا به کسی بدهکار باشد. اما از آن سخت بیمناک است که در طول حیات پرحادثهاش، شاید رفتاری کرده باشد که بر کسی ناگوار آمده باشد و او نداند.محمد منتظر است و مردم شرمنده. هیچ چشمی تاب آن را ندارد که چنین انتظار شگفتی را در این سیما ببیند. سرها فرو افتاده است و شانهها میلرزد. سؤالی که محمد طرح کرده است، سخت سنگین است.عربی برخاست و گفت:«ای رسول خدا، من سه درهم پیش تو دارم!»برخی دیگر تاب نیاوردند و گریستند. محمد بیدرنگ گفت:«فضل، به او بده.»فضل بن عباس سه درهم را پرداخت و عرب نشست.ادامه👇SobheEslam

