ادامه☝️🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش دوم)سکوت سنگین و آزاردهندهای بر مسجد افتاده بود. پیغمبر اح…
انتشار: 2026/08/11 14:54 UTCدریافت: 2026/08/14 01:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 01:02 UTC
ادامه☝️🟡 آخرین پرده از حیاتِ محمد (بخش دوم)سکوت سنگین و آزاردهندهای بر مسجد افتاده بود. پیغمبر احساس کرد که مردم از رفتار این مرد، که او را در میان جمع شرمنده کرده است، سخت پریشان شدهاند. گفت:«ای مردم، هر که مالی از کسی در نزدش هست، باید آن را بپردازد؛ نگوید رسوایی دنیاست؛ هان که رسواییهای دنیا آسانتر از رسواییهای آخرت است.»عرب دیگری برخاست و گفت:«ای رسول خدا، سه درهم دست من است که در راه خدا به کار زدم.»پیغمبر گفت:«چرا به کار زدی؟»گفت:«بدان محتاج بودم.»پیغمبر گفت:«فضل، آن را از او بستان.»مردی برخاست و چشم در چشم پیغمبر دوخت و در حالی که از هیجان بهشدت میلرزید، گفت:«ای رسول خدا، یکبار در فلان جنگ، بر شکم من تازیانه زدی!»مسجد ناگهان ساکت شد. دلها نزدیک بود که از غم پاره شود؛ وحشت همه را خاموش کرده بود و کسی جرئت نمیکرد که سر بردارد.پیغمبر، با چهرهای آرام، پیراهنش را که از عرق خیس شده بود بالا زد، بهگونهای که شکمش تا بالای سینه پدیدار شد، و از مرد خواست که بیاید قصاص کند.مرد به راه افتاد و پیش میآمد و مردم از وحشت، سرها را تا روی زانوهایشان خم کرده بودند. لحظههای دردناکی گذشت. ناگاه ضجههایی دردآلود، فضای حیرتزدهٔ مسجد را به لرزه آورد. مردم سر برداشتند؛ مرد، خود را دیوانهوار بر سینه و شکم برهنهٔ پیغمبر افکنده بود و جای قصاص را دیوانهوار میبوسید.موج اشک، کسی را امان نمیداد. مردم شرمنده، پیغمبر را در برابر خود سرافراز یافتند. عشق و شوق چنان ناگهان فضای مسجد را پر کرد که خاطرهٔ شرمآور آن اعرابی زدوده شد. مردم شاد شدند که به پیغمبرشان نشان دادهاند که او را خوب میشناسند؛ و پیغمبر نیز که مردم خویش را سخت دوست میداشت، در این هنگام که دیگر فرصتی برایش نمانده است تا عشق پاک خویش را به سرنوشت برادرانش نشان دهد، پیشنهاد شگفتی را در چنین حالی طرح کرد.هیچ چشمی نیست که زیباییهای یک روح زیبا را بشناسد و بینم اشکی بماند:«ای مردم، هر که بر خویشتن بیمی دارد، برخیزد تا برایش دعا کنم.»این سخن در فضای گرفته و اندوهبار مسجد، هیجان و امید شگفتی پدید آورد. روح نیرومند ایمان، صداقت و صراحتی پدید آورد که در عرب سابقه نداشت. امید، نقابها را از چهرهها پس زد.مردی برخاست و گفت:«ای رسول خدا، من بسیار دروغگویم، من بدکارم، بیش از اندازه میخوابم.»پیغمبر برایش دعا کرد:«خدایا، تو او را راستی و ایمان ارزانی فرمای و هرگاه که خواست، خواب را از او ببر.»دیگری برخاست و گفت:«ای رسول خدا، من بسیار دروغگویم، من منافقم! و هیچ کاری نبوده است که در آن خیانت نکنم.»عمر برخاست و با تشر بدو خطاب کرد:«خودت را رسوا کردی، مرد!»پیغمبر با لحنی عتابآمیز عمر را پاسخ گفت:«ای ابنخطاب! رسواییهای دنیا آسانتر از رسواییهای آخرت است! خدایا، او را راستی و ایمان ارزانی فرمای و به سوی خیر بگردانش.»از منبر فرود آمد و خواست مسجد را ترک گوید. ناگهان ایستاد و به مردم رو کرد:«ای گروه مهاجرین، شما را به نیکی با انصار سفارش میکنم. مردم بسیار خواهند شد، اما انصار بر حال خویش خواهند ماند. مردم! انصار خاصان و رازداران من بودند. من به آنها پناه آوردم. با نیکانشان نیکی کنید و از بدانشان درگذرید.»دیگر رمقی برایش نمانده بود. مسجد و مردم را ترک کرد و به خانهٔ عایشه رفت و در بستر افتاد و بیماریاش شدت یافت. بیهوش میشد و به هوش میآمد.هنگامی که مرگ حملات خویش را آغاز کرد، ناگهان به این اندیشه افتاد که چه اندوخته است؟ عایشه را گفت:«هر چه داریم بیاور و بر فقرا تقسیم کن.»در این هنگام، درد باز او را به اغما افکند و عایشه، که سخت پریشان بود، توصیهٔ او را از یاد برد. پس از آنکه به هوش آمد، از عایشه بازخواست کرد و چون دانست که وی دستورش را انجام نداده است، سخت برآشفت و ناچارش کرد که هماکنون آنچه از درهم و دینار دارد، پیش از مرگش از خانه دور کند.اندوختهٔ وی هفت دینار بود و آن را بر بینوایان تقسیم کردند. در این حال دیدند که چهرهاش باز شد؛ گویی بار سنگینی را از دوشش برگرفتهاند.پیامبر به فاطمه اشاره کرد. او سرش را بر چهرهٔ پدر خم نمود و برداشت و از غم شیون کرد. پدر، بیتابیِ تنها دخترش را که بهشدت او را دوست میداشت، نتوانست تحمل کند و به او اشاره کرد. دختر سرش را بر روی چهرهٔ پدر خم نمود و برداشت و لبخندی سرشار از امید و رضایت، چهرهاش را که از اشک تر بود، روشن ساخت.عایشه پرسید:«در این دو بار مگر رسول خدا چه گفت؟»فاطمه گفت:«به خدا سوگند که تا رسول خدا زنده باشد، به هیچکس نخواهم گفت.»پس از مرگ محمد، فاطمه گفت که نخستین بار پدرم گفته بود:«من بر این بیماری میمیرم.»و در دومین بار گفته بود:«و تو نخستین کسی هستی از خاندان ما که به من خواهی پیوست.»ادامه👇SobheEslam

