برای شهری که هنوز نامِ مادر را آهسته صدا میزند...من دستِ زمختِ کارگری هستم؛همان دستی که صبحها، نا…
انتشار: 2026/08/01 16:50 UTCدریافت: 2026/08/07 15:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 15:16 UTC
برای شهری که هنوز نامِ مادر را آهسته صدا میزند...من دستِ زمختِ کارگری هستم؛همان دستی که صبحها، نان را از دلِ سنگ بیرون میکشد و شبها، پیش از خواب، پینههایش را از چشمِ کودکان پنهان میکند تا خیال کنند دنیا هنوز جای امنیست.کسی چه میداند؟دستها هم دل دارند.خسته میشوند.گاهی دلشان میخواهد به جای بلند کردنِ آجر، کودکی را در آغوش بگیرند؛ به جای بوی سیمان، بوی موهای فرزندشان را نفس بکشند.شب که میشود، دیگر کارگر نیستم.مادر میشوم.لالایی را به زبانِ مادری در گوشِ ابرها میخوانم؛نه برای خانهی خودم...برای تمام پنجرههایی که مدتهاست چراغِ امیدشان خاموش شده است.برای کودکانی که خوابِ نان میبینند.برای زنانی که اشک را از ترسِ شکستنِ مردانشان پنهان میکنند.برای مردانی که هر روز، غرورشان را کنارِ ابزارِ کار زمین میگذارند و با دستهای خالی به خانه برمیگردند.ابرها...اگر روزی باریدید،نگویید فصلِ باران رسیده بود.بگویید دستی، با همهی زخمهایش، هنوز آنقدر مهربان مانده بود که لالایی را فراموش نکند.شاید این شهر،با صدای همان لالایی،دوباره تپیدن را به خاطر بیاورد.با احترام؛دستی که هنوز، میانِ همهی زخمهایش،مادر بودن را از یاد نبرده است.فرشته خالدیان♡ | @SibeEshgh