
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم🔸ارتباط با دبیر کانون:آرمین (آرمار) آقائی@jaryan_man🔸صفحه اینستاگرام کانون؛www.instagram.com/sher_nit
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 13 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/17 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 13 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
که بَرد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی میفروشان دو هزار جم به جامیشدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارمکه به همت عزیزان برسم به نیکنامیتو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداریم و فکندهایم دامیعجب از وفای جانان که عنایتی نفرمودنه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامیاگر این شراب خام است اگر آن حریف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامیز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیحکه چو مرغ، زیرک افتد نفُتد به هیچ دامیسر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامیبه کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامیبگشای تیر مژگان و بریز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامی#حافظکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راشب همه شب انتظار صبحرویی میرودکان صباحت نیست این صبح جهانافروز راوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز راکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستبر زمستان صبر باید طالب نوروز راعاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلنداین کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز راعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستکان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز رادیگری را در کمند آور که ما خود بندهایمریسمان در پای حاجت نیست دستآموز راسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را#سعدیکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
آه اگر آزادی سرودی میخواندکوچکهمچون گلوگاه پرندهای،هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.سالیان بسیار نمیبایستدریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیستکه حضورِ انسانآبادانیست.#احمد_شاملوکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند...#شاهرخ_مسکوب | سوگ سیاوش کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دینقرار و صبر برفتهست زین دل مسکینز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرسکه آن به شرح نگنجد، بیا به چشم ببین#مولاناکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
بعد ازین وادی عشق آید پدیدغرق آتش شد کسی کانجا رسیدکس درین وادی به جز آتش مبادوانک آتش نیست عیشش خوش مبادعاشق آن باشد که چون آتش بودگرم رو سوزنده و سرکش بودعاقبت اندیش نبود یک زماندر کشد خوش خوش بر آتش صد جهانلحظهای نه کافری داند نه دینذرهای نه شک شناسد نه یقیننیک و بد در راه او یکسان بودخود چو عشق آمد نه این نه آن بودای مباحی این سخن آن تونیستمرتدی تو، این به دندان تو نیستهرچ دارد، پاک دربازد به نقدوز وصال دوست مینازد به نقددیگران را وعدهٔ فردا بودلیک او را نقد هم اینجا بودتا نسوزد خویش را یک بارگیکی تواند رست از غم خوارگیتا بریشم در وجود خود نسوختدر مفرح کی تواند دل فروختمیتپد پیوسته در سوز و گدازتا بجای خود رسد ناگاه بازماهی از دریا چو بر صحرا فتدمیتپد تا بوک در دریا فتدعشق اینجا آتشست و عقل دودعشق کامد در گریزد عقل زودعقل در سودای عشق استاد نیستعشق کار عقل مادر زاد نیستگر ز غیبت دیدهای بخشند راستاصل عشق اینجا ببینی کز کجاستهست یک یک برگ از هستی عشقسر ببر افکنده از مستی عشقگر ترا آن چشم غیبی باز شدبا تو ذرات جهان هم راز شدور به چشم عقل بگشایی نظرعشق را هرگز نبینی پا و سرمرد کارافتاده باید عشق رامردم آزاده باید عشق راتو نه کار افتادهای نه عاشقیمردهای تو، عشق را کی لایقیزنده دل باید درین ره صد هزارتا کند در هرنفس صد جان نثار#عطار | منطقالطیرکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
زیبایی تو در سنگ رسوخ میکند؛من کهپوستی بیش نیستم.#محمدعلی_بهمنیکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
نه ازکیفیت آگاهیست این وعظت، ای زاهدهمان تعلیم بیمغزیست فریاد لب جامتنفس را دام راحت خلوت آیینه میباشدنگردی غافل از دل ای که مطلوب است آرامتمزاج هرزه تازت آنقدر وحشیست ای غافلکه از وحشت رمی گر خود همان وحشتکند رامتخزانیکرد چرخ پختهکار اجزای رنگت راهنوز امید سرسبزیست در اندیشهٔ خامتچه میپیچی ز روی جهل بر طول امل بیدلکه موهوم است چون تار نظر آغاز و انجامت🩶#بیدل_دهلویکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
خیلی چیزها باید با خودت میآوردی که نیاوردی. حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیرمرد. فکر کن با چیزهایی که داری چه میتوانی بکنی.#ارنست_همینگوی | پیرمرد و دریاکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب رامانع از گردش نگردد خار و خس گرداب راتیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زوراز زمین تشنه بیرون شد نباشد آب راجوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریتروغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب راقامت خم زندگی را می کند پا در رکابمی گذارد پل در آتش نعل این سیلاب رامی کند فکر متین، کج بحث را کوته زباناز کجی زور نهنگ آرد برون قلاب رالب ز حرف شکوه بستن تلخ دارد کام منوقت زخمی خوش که بیرون می دهد خوناب رادل منه بر اختر دولت که در هر صبحدممشرق دیگر بود خورشید عالمتاب رانقد خود را نسیه می سازد ز کوته دیدگیبا چراغ آن کس که جوید گوهر شب تاب راسینه خود صائب از گرد کدورت پاک کنصاف اگر با خویش خواهی سینه احباب را#صائب_تبریزی کانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
آنکس که بداند و بخواهد که بداندخود را به بلندای سعادت برساندآنکس که بداند و بداند که بدانداسب شرف از گنبد گردون بجهاندآنکس که بداند و نداند که بداندبا کوزه ی آب است ولی تشنه بماندآنکس که نداند و بداند که نداندلنگان خرک خویش به مقصد برساندآنکس که نداند و بخواهد که بداندجان و تن خود را ز جهالت برهاندآنکس که نداند و نداند که ندانددر جهل مرکب ابدالدهر بماندآنکس که نداند و نخواهد که بداندحیف است چنین جانوری زنده بماند#مولانا #از_طرف_شما کانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
عیسی پرسید: «آیا عشق کافی نیست؟»یحیی با خشم پاسخ داد: «نه، درخت پوسیده است. خدا مرا فرا خواند و تبر را به من داد، و من آن را بر ریشهٔ درخت نهادم. من وظیفهٔ خود را انجام دادم. حالا تو وظیفهٔ خود را انجام بده: تبر را بردار و بزن!»عیسی گفت: «اگر من آتش بودم، میسوزاندم؛ اگر درختبُر بودم، میزدم. اما من یک قلب هستم، و عشق میورزم.»صدای گوشخراشی در فضا طنین انداخت: پسر مریم! تو بر خلاف شریعت عمل میکنی!عیسی به آرامی جواب داد:((شریعت مخالف قلب من عمل میکند🫀))#نیکوس_کازانتزاکیس | آخرین وسوسه ی مسیحکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
نگرانموطن!چه خواهی شد؟این خزان دست بر نمیداردو بهار و خدا ز ما دورندنگرانموطن!چه خواهد شد؟ملتی در تو سخت میگریدملتی در تو سخت مجبورند...وطن، ای مادر، ای ستمدیده!پیکرت زخمی است و غمگینیکه بغل میکنیم و چون کوهیگرچه درد خزان به دل داریگرچه داغ هزارها فرزندو خزر تا جنوب، مجروحی...نگرانموطن!چه خواهد شد؟ما از این زخمها نمیمیریم؟تو از این زخمها نخواهیمرد؟!#نرگس_صرافیان_طوفانکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit