خیلی چیزها باید با خودت میآوردی که نیاوردی. حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیر…
انتشار: 2026/07/21 06:22 UTCدریافت: 2026/08/14 23:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:15 UTC
خیلی چیزها باید با خودت میآوردی که نیاوردی. حالا دیگر وقتش نیست که به چیزهایی که نداری فکر کنی پیرمرد. فکر کن با چیزهایی که داری چه میتوانی بکنی.#ارنست_همینگوی | پیرمرد و دریاکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — کانون شعر و ادبیات
که بَرد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟که به کوی میفروشان دو هزار جم به جامیشدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارمکه به همت عزیزان برسم به نیکنامیتو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداریم و فکندهایم دامیعجب از وفای جانان که عنایتی نفرمودنه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامیاگر این شراب خام است اگر آن حریف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامیز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیحکه چو مرغ، زیرک افتد نفُتد به هیچ دامیسر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامیبه کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامیبگشای تیر مژگان و بریز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامی#حافظکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز راشب همه شب انتظار صبحرویی میرودکان صباحت نیست این صبح جهانافروز راوه که گر من بازبینم چهر مهرافزای اوتا قیامت شکر گویم طالع پیروز راگر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنمجان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز راکامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیستبر زمستان صبر باید طالب نوروز راعاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلنداین کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز راعاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیستکان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز رادیگری را در کمند آور که ما خود بندهایمریسمان در پای حاجت نیست دستآموز راسعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیستدر میان این و آن فرصت شمار امروز را#سعدیکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
آه اگر آزادی سرودی میخواندکوچکهمچون گلوگاه پرندهای،هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.سالیان بسیار نمیبایستدریافتن راکه هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیستکه حضورِ انسانآبادانیست.#احمد_شاملوکانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند...#شاهرخ_مسکوب | سوگ سیاوش کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل📚✍️ @Sher_nit
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دینقرار و صبر برفتهست زین دل مسکینز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرسکه آن به شرح نگنجد، بیا به چشم ببین#مولاناکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit
بعد ازین وادی عشق آید پدیدغرق آتش شد کسی کانجا رسیدکس درین وادی به جز آتش مبادوانک آتش نیست عیشش خوش مبادعاشق آن باشد که چون آتش بودگرم رو سوزنده و سرکش بودعاقبت اندیش نبود یک زماندر کشد خوش خوش بر آتش صد جهانلحظهای نه کافری داند نه دینذرهای نه شک شناسد نه یقیننیک و بد در راه او یکسان بودخود چو عشق آمد نه این نه آن بودای مباحی این سخن آن تونیستمرتدی تو، این به دندان تو نیستهرچ دارد، پاک دربازد به نقدوز وصال دوست مینازد به نقددیگران را وعدهٔ فردا بودلیک او را نقد هم اینجا بودتا نسوزد خویش را یک بارگیکی تواند رست از غم خوارگیتا بریشم در وجود خود نسوختدر مفرح کی تواند دل فروختمیتپد پیوسته در سوز و گدازتا بجای خود رسد ناگاه بازماهی از دریا چو بر صحرا فتدمیتپد تا بوک در دریا فتدعشق اینجا آتشست و عقل دودعشق کامد در گریزد عقل زودعقل در سودای عشق استاد نیستعشق کار عقل مادر زاد نیستگر ز غیبت دیدهای بخشند راستاصل عشق اینجا ببینی کز کجاستهست یک یک برگ از هستی عشقسر ببر افکنده از مستی عشقگر ترا آن چشم غیبی باز شدبا تو ذرات جهان هم راز شدور به چشم عقل بگشایی نظرعشق را هرگز نبینی پا و سرمرد کارافتاده باید عشق رامردم آزاده باید عشق راتو نه کار افتادهای نه عاشقیمردهای تو، عشق را کی لایقیزنده دل باید درین ره صد هزارتا کند در هرنفس صد جان نثار#عطار | منطقالطیرکانون شعر و ادبیات دانشگاە صنعتی نوشیروانی بابل📚✍ @Sher_nit