روزها مثل ساعت میگذرنددنگ، دنگ، دنگ…جمعه، شنبه، یکشنبهبا عمر چه باید کرد؟از آنچه میدانم «نباید» کردپرهیز میکنم تا پاسخْ، صدایم کند«روز»، خود خبر میدهد چه باید کرداگر «شب»، پریشانی نکاشته باشم!صفحاتی از کتاب سرنوشت همبه دستخط ما نیست و فقط بایددست نویسنده را خط نزددوشنبه ۱۹ مرداد سال پنج#حسام_ایپکچی
حاکمِ خود بودن سخت استحاکمِ خوبِ خود بودن، سختتر!•در محاصره خشم و یأس و اندوهچگونه میتوان بر عزم استوار ماند؟•کارهایی را باید انجام دادنه «به شرطِ حال»؛ بلکه «بههرحال»؛و اینها ستونهای نگهدارندهٔ عزماندهرچه ستونها بجاتر و پابرجاتر، عزم زیباتر و استوارتر...برنامههای ثابتِ روزانه، ستونهای نشاطاند --------سهشنبه ۱۳ مرداد سال پنج#حسام_ایپکچی
هر انسانی درون خود اتاقهایی دارد که حتی نزدیکترین کسانش هرگز واردشان نمیشوند.ما تنها با دیگران زندگی نمیکنیم؛ با نسخههای خاموش خودمان نیز زندگی میکنیم: کسی که میتوانستیم باشیم، کسی که از تبدیلشدن به او ترسیدیم و کسی که هنوز شبها، پشت درهای بستهی ذهنمان قدم میزند.