شماره:۴سلام و عرض ادبمن، یکی از هزاران آدمی هستم که این کتاب واقعیتدرمانی گلسر با ترجمه دکتر صاحبی…
انتشار: 2026/08/14 07:11 UTCدریافت: 2026/08/16 04:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 04:57 UTC
شماره:۴سلام و عرض ادبمن، یکی از هزاران آدمی هستم که این کتاب واقعیتدرمانی گلسر با ترجمه دکتر صاحبی رو دستش گرفته و خونده. راستش، من انگار وسط یه تاریکیِ ممتد، ناگهان دستم خورد به کلید برق و کل اتاق روشن شد. اونقدر این تجربه برام عمیق و تکاندهنده بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این چند سطر رو براتون ننویسم. ما آدما عجیبیم. سالها استادِ فرار از خودمونیم. سالها عادت کردیم تقصیرِ بنبستهای زندگیمون رو بندازیم به در و دیوارِ روزگار، بندازیم گردن شانس، بقیه، یا گذشتهای که دیگه وجود نداره. منم دقیقاً همینطوری بودم. سالها فکر میکردم جهان یه جوری طراحی شده که من توش قربانی باشم، فکر میکردم رنجهام، دردهام و درجا زدنهام، همهشون بازیهای سرنوشته. اما نشر وزین سایه سخن منو با کتاب های ویلیام گلسر آشنا کرد. حرفهای گلسر تو این کتاب مثل یه سیلیِ بیدارکننده نشست رو صورتم. بهم یادآوری کرد که واقعیت منتظر شِکوهها و گلههای من نمیمونه. واقعیت: سخت، محکم و بیرحمه و تهِ همه این داستانها، این منم که دارم انتخاب میکنم چطور زندگی کنم. گلسر بهم فهموند که وقتی مسئولیتِ تمام و کمالِ رفتارهام و ارضای نیازهای بنیادینَم رو به عهده نگیرم، رسماً دارم کلیدِ خانه وجودم رو میسپرم دستِ باد. این کتاب زندگی شخصی من رو دو قسمت کرد: قبل از واقعیتدرمانی و بعد از اون. قبلاً فکر میکردم آزادی یعنی اینکه هر کاری دلم خواست بکنم، اما حالا فهمیدم آزادی واقعی، یعنی مسئولیتپذیری. یعنی وقتی شجاعتِ این رو داشته باشی که با واقعیتِ لخت و بیپرده مواجه بشی، تازه اونجاست که معمارِ واقعیِ سرنوشت خودت میشی. فهمیدم رنجهای من، حاصلِ نجنگیدن با واقعیت نبود، حاصلِ انکارش بود. توی این کتاب عبارتهایی بود که هر کدومشون مثل یه تازیانهی محکم میخورد تو برجکِ من و رو تن بیجان و خستهام فرود میاومد. اصلاً شبیه همون شوک الکتریکی پزشک به بیمارِ در حالِ مرگ بود، شاید لحظهی اول دردناک و جانکاه باشه، اما تهش دقیقاً همون چیزیه که حیات رو برمیگردونه.مثلاً همین نقلقول:«واقعیت صلب است، انکار آن، نه واقعیت را تغییر میدهد و نه رنج شما را کم میکند، بلکه فقط زمان را از شما میگیرد.»فقط خودم میدونم این نوشته با من چه کرد، فهمیدم چرا سالهاست دارم درجا میزنم. من داشتم با چیزی که باید میبود میجنگیدم، نه با چیزی که واقعاً هست. وقتی این جمله رو هضم کردم، دست از انکار وضعیت موجود برداشتم. تازه فهمیدم مواجههی لخت و بیپرده با شرایط فعلی، تنها نقطهی امنی هست که میشه ازش حرکت کرد و تغییر واقعی رو ساخت. میخواستم از سایه سخن تشکر کنم. از مجموعه نشرتون که دست گذاشتید روی آثاری که آگاهی و بیداری رو تکثیر میکنه. ممنونم که این اثر حیاتی و نجاتبخش رو به دست امثال من رسوندید. من کمی غمگینم که مردم عزیز این سرزمین اونقدر گرفتار بقا و درگیر بازیهای شبکههای اجتماعی شدن که اصلاً با کتابخوندن و لذتش بیگانه هستند. من اگه قدرتی داشتم، دلم میخواست کاری کنم که همه این کتاب رو بخونن، کتابی که بدون مبالغه، هر خانوادهای بهش نیاز حیاتی داره.ارادتمند و دوستدار شما✍ فرشید بهرامیمدیر اجرایی انجمن جهانی تجارت با اتحادیه عرب#کامنت_شما 🆔 @Sayehsokhan


