💌 متن کامل نامه دیومانده به خواهرشرکسان عزیز،یادت هست وقتی یکی برایم یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد…
انتشار: 2026/08/12 08:27 UTCدریافت: 2026/08/14 08:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 08:25 UTC
💌 متن کامل نامه دیومانده به خواهرشرکسان عزیز،یادت هست وقتی یکی برایم یک پیراهن تقلبی منچستریونایتد خرید و من با ماژیک مشکی پشتش نوشتم «رونالدو ۷»؟آن روزها نه معنای ثروتمند بودن را میدانستیم و نه فقیر بودن را. فقط خوشبختی را میشناختیم.یادت هست در آبیجان، ۲۵ نفر در یک خانه میخوابیدیم؟ مامان میخواست سریالهایش را ببیند و بقیه فیلم تماشا کنند. یادت هست من همیشه وانمود میکردم خوابم برده و بعد از نیمهشب یواشکی به اتاق تلویزیون میرفتم؟ صدای تلویزیون را تا آخر کم میکردم، فقط دو خط صدا. در تاریکی فوتبال میدیدم و رؤیا میبافتم.یادت هست وقتی بزرگترها مرا دیدند که در زمین خاکی فوتبال بازی میکنم و به خاطر شوتهای محکمم لقب «روبرتو کارلوس» را روی من گذاشتند؟ و یادت هست که در دلم چقدر از این لقب ناراحت بودم، چون قهرمان واقعیام کریستیانو رونالدو بود؟یادت هست وقتی برای فوتبال بازی کردن، آنقدر از خانه دور شدم؟ فقط ۹ سال داشتم. به باشگاه اینتر فوت سود کوموئه، نزدیک مرز غنا رفتم. پسربچهای تنها، دور از خانواده.نمیدانم تا به حال این ماجرا را برایت تعریف کرده بودم یا نه، اما من و بقیه بچهها آنقدر گرسنه بودیم که گاهی به روستا میرفتیم و سیبزمینی میدزدیدیم. انگار داشتیم سرقت از بانک انجام میدادیم؛ دو نفر حواس مغازهدار را پرت میکردند و هجده نفر دیگر با دو تا سیبزمینی فرار میکردند. حتی سیبزمینیهای خوبی هم نبودند، اما برای ما خوشمزهترین غذای دنیا بودند. هنوز هم سیبزمینی آبپز با کمی روغن، غذای محبوب من است، چون مرا به همان روزها برمیگرداند.یادت هست وقتی اولین کفش فوتبال واقعیام را گرفتم و شبها با همان کفشها میخوابیدم؟ قبل از آن همیشه با دمپاییهای پلاستیکی سفید فوتبال بازی میکردم. حتی حالا هم که به خانه برمیگردم، باز با همان دمپاییها بازی میکنم. این رسم ماست.یادت هست هر وقت به خانه میآمدم، به بچههای محله میگفتی:«چرا تمرین را رها کردهاید؟ یان قرار نیست برایتان ماشین بخرد. باید خودتان تلاش کنید.»آن موقع فقط ده سالت بود، اما انگار مدیر برنامههای من بودی.یادت هست چطور مینشستیم و درباره رفتن به فرانسه رؤیاپردازی میکردیم؟ درباره اینکه خرید میکنیم، خانه خودمان را میگیریم و من فوتبالیستی ثروتمند میشوم؛ با ماشینهای لوکس و خانهای بزرگ، تا دیگر هیچ نگرانی نداشته باشی.تو تنها کسی بودی که باور داشتی میتوانم کریستیانوی بعدی باشم، وقتی همه دیگر به این رؤیا میخندیدند.یادت هست وقتی در پانزدهسالگی برای دبیرستان به آمریکا رفتم و آنقدر دلتنگ خانه بودم؟ ماهها حتی حرفهای مردم را نمیفهمیدم. مرا کنار پسری فرانسوی نشاندند تا حرفهای معلم را برایم ترجمه کند.یادت هست یک روز به تو زنگ زدم و گفتم:«باورت نمیشود، اینجا بچهها با معلمهایشان بحث میکنند!»آخر ما در کشور خودمان حتی جرئت نمیکردیم جلوی بزرگترها چشم در چشمشان شویم.یادت هست چقدر تعجب کرده بودم که بچهها بعد از مدرسه سیگار میکشند؟تو همیشه میگفتی انگار در یک سریال آمریکایی زندگی میکنم.یادت هست وقتی برای تست به بورنموث، چلسی، رنجرز، المپیاکوس و کریستال پالاس رفتم؟ حتی ازه و اولیسه بعد از یکی از تمرینها پیشم آمدند و گفتند:«پسر، واقعاً بازیکن فوقالعادهای هستی.»اما باز هم هیچکدام با من قرارداد نبستند.حتی تیمهای دوم لیگ MLS هم مرا نمیخواستند. هیچوقت نفهمیدم چرا. هیچکس دلیلی به من نگفت. بزرگترها همه کارها را انجام میدادند. فقط مرا از این کشور به آن کشور، از این باشگاه به آن باشگاه میبردند و همه فقط یک جواب داشتند: «نه.»اعتبار ویزایم تمام شد. رؤیایم به پایان رسید. مرا به آفریقا برگرداندند و با هم گریه کردیم.اما تو هیچوقت امیدت را از دست ندادی.چند هفته بعد با لگانس قرارداد بستم و این بار اشکهایمان از جنس دیگری بود.آن روزها هنوز احساس داشتم.حالا دیگر هیچ احساسی ندارم.انگار اصلاً انسان نیستم.از وقتی تو رفتی، همه چیز درونم خالی شده است.حتی فکر نمیکنم روزی که خبر مرگت را به من دادند، اشکی ریخته باشم. فقط در شوک بودم.چند هفته از اولین بازیام برای لگانس گذشته بود. چه کسی در هجدهسالگی اولین بازی رسمیاش را مقابل رئال مادرید انجام میدهد؟ همه چیز شبیه رؤیا بود.و بعد، همان رؤیا به کابوس تبدیل شد.یکی مدام از خانه به من زنگ میزد. کلافه شده بودم. نمیفهمیدم چرا اینقدر تماس میگیرند.(ادامه دارد)🆔 @Sayehsokhan


