.سگها حافظه دارند و تو را به یاد میسپارند. اما عجیبتر این است که به نظرم برخی از آنها حال و به…
انتشار: 2026/08/03 10:14 UTCدریافت: 2026/08/06 04:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 04:27 UTC
.سگها حافظه دارند و تو را به یاد میسپارند. اما عجیبتر این است که به نظرم برخی از آنها حال و به اصطلاح مود تو را هم میفهمند. این را بارها با سگهای کوهستانهای تهران تجربه کردهام.دم صبح که رسیدم ایستگاه دو، مچاله از درد و خسته و ملتهب، همهجا ساکت و تاریک بود جز چشمهای تولهسگ قهوهای و فسقلی توچال. نشستم نفس بگیرم، بیصدا آمد کنار پایم دراز کشید و وقتی لقمهی نانوپنیرم را با او قسمت کردم، راحت پذیرفت. به شکلی عجیب شروع کردم با او حرف زدن، مفصل و بیپروا و بیپرده. از ترس و خشم و تاریکیها. گفتم آمدهام طلوع را ببینم چون لازم دارم زندگی را به یاد بیاورم. چیزی نگفت، و وقتی به سمت بالا راه افتادم ساکت پشت سرم آمد. در بیراهههای کوه نشستیم و طلوع را نگاه کردیم. بعد آمد سرش را گذاشت روی شکمم، درست همانجایی که همیشه درد دارد، و خوابش برد. تا امروز نمیدانستم تولهسگها خروپف میکنند. بیدار که شد برگشتیم و مادرش بالای ایستگاه منتظرش ایستادهبود. چندبار دم تکان داد و بعد دوید و رفت و با مادر زیبای نگرانش در دره ناپدید شد. آفتاب رسیدهبود به لبههای کوه. آن پایین شهر داشت بیدار میشد. منگی مسکنها از سرم پریده بود و فکرهای شب قبل از ذهنم رفته بود. یاد پرستار بیمارستان افتادم که با مهربانی گفت فردا نری تو کانالت بنویسی ما بد بودیم. نه دختر زیبای کرد، نه. شما خوبید، من جای غلطی گیر افتادهام. من باید چوپان میشدم در جایی دور، صدها سال قبل. به درد این دنیای پیچیده نمیخورم و روی دست خودم ماندهام.اسم سگ کوچولوی قهوهای را گذاشتم گیجو. دفعه بعد که بروم توچال، برایش بیشتر نانپنیر میبرم، سیر نشد بچه. برایش میبرم اگر یادم بماند. اگر دوباره بروم. اگر جنگ شدیدتر نشود. اگر نیفتم زندان. اگر مرضم حاد نشود. اگر نفسم تنگتر نشود. اگر درد امان بدهد. اگر سرعت پیرشدنم کمتر شود. اگر این کشور کمتر جهنم باشد. اگر زنده بمانم. همین. ......حمید سلیمی🆔 @Sayehsokhan


