سعدی » مواعظ » غزلیات »غزل شمارهٔ ۴۱ دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالا…
انتشار: 2026/07/26 03:57 UTCویرایش: 2026/08/01 00:04 UTCدریافت: 2026/08/03 22:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/03 22:22 UTC
سعدی » مواعظ » غزلیات »غزل شمارهٔ ۴۱ دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدمخرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شدچون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدمعقلِ کل را آبگینه ریزه در پای اوفتادبس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدمپایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست دادپشت دستی بر دهان عقل سودایی زدمدیو ناری را سر از سودای مایی شد به بادپس من خاکی به حکمت گردن مایی زدمتاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنعپس گره بر خَیط خودبینی و خودرایی زدمتا نباید گشتنم گرد در کسْ چون کلیدبر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدمگر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزنزآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدمچون صدف پروردم اندر سینه دُرّ معرفتتا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدمبعد از این چون مِهر مستقبل نگردم جز به امرپیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدمکُنیَتِ سعدی فرو شستم ز دیوان وجودپس قدم در حضرت بی چون مولایی زدم 🎤#دکلمه_های_عندلیب@satkani