خبرها سینه به سینه نقل میشد. آوازهی شاعر ای شهیر از آن سوی دشت مُغان، به گوش شیفتگان رسیده بود.بر…
انتشار: 2026/07/19 18:30 UTCدریافت: 2026/08/14 00:24 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 00:24 UTC
خبرها سینه به سینه نقل میشد. آوازهی شاعر ای شهیر از آن سوی دشت مُغان، به گوش شیفتگان رسیده بود.بر هر دیاری که وارد میآمد، بازار داشت با مُحتَشَمان. سینهسوختهاش میدانستاند در غمِ فراقِ معشوق. و از هر مصرع و هر بیت و هر چکامهی او، اشکِ خونین جاری بود.گُذار اَش به خانقاه ما افتاد.پیر را طلبیدیم. بر چند پاره ورق از اشعارش درنگریست. کناری نهاد و گفت: «تُرَّهات است. "آتش" ندارد. اما مهمان ماست. فرابخوانیدَش.»شاعر آمد. با تَبَختُر و تَکَبُر و سینهای فراخ، و اَنبانهایی آکنده از کُتُب.شاعر و پیر، هر دو، در سکوت، یکچند خیره بودند به یکدیگر.شاعر، دیوان شعرش را گشود تا بخوانَد، و احوال، دگرگون سازد. گفت: «جدا از چشم او، تن در تب و جان بر لب است امشب.»*همان دَم، پیر، انگشت اشارت بر لب خویش نهاد به نشانهی خاموشی. شاعر، دیگر ادامه نداد. مریدان جملگی در شگفت آمده بودند. لَمَحاتای چند، ثقیل گذشت.پیر، آرام و به زمزمه گفت: «فرزندم! رو پیشهای دگر کن. این "شعر" نیست. این "عشق" نیست.»بر شاعر، سخت ناگوار آمد. برآشفت که: «چه میگویی؟»پیر پاسخ داد: «آن چه من گویم، تو نخواهی دانست. اما تو به من بگو. دَمای، "جدا" از "چشم" او که "یار" است و "معشوق" است، چگونه تو هنوز "تن" داری که در "تب" باشد؟ چگونه هنوز "جان" داری که بر "لب" باشد؟ چگونه هنوز "زمان" داری که از "امشب" سخن میگویی؟»شاعر، فروشکست.گریست.کتاب را بست.انبان خویش نیز وانهاد.و رفت. رفتنای بیبازگشت.ر.* آن تک مصرع، از اشعار "نَیر تبریزی" بود.تُرَّهات: اباطیل، اراجیف، سخنان یاوه و بیاساس#اشراق@Ri_sheh
