
﷽🕊تخصصی ترین کانال روانشناسی♥ طرح های تبلیغاتی ارزان↓@nafis_tr66..استفاده ازپستها مجاز است> مهم احساس خوبیست که برجا میماند ♥.....اینستاگرام ادمین↓https://instagram.com/_u/nafistr66..........................
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 224 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/17
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 224 پست مشاهدهشده و 2 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
مهمترین چکاپهای زنانه (☝🏻)◽اصلیترین آزمایشات و چکاپهایی که لازمه خانمها انجام بدن رو بشناسید🦋⊰⃟𖠇࿐♥️👇کانالهای بیشتر┅────@doctorsirhttps://t.me/joinchat/AAAAAFC7PHAL6H2ZFN45FQ
✳️ببین پوستش چطور شیشه ای و صاف شد😱😳🈴نه شوخیه، نه تبـ.لیغه — واقعاً نتیجهش رو صبح تو آینه میبینی! 👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… با یه بار استفاده پوستتو متحو🤯ل کن🤩☝️
شاید شوهرت یا پارتنرت، هلویی🍑 دوست داره..🔞 فرم هلویی اندام خصوصی زنانه 🔞 رفع تیرگی اندام خصوصی زنانه 🔞 تنگی وا..ژن🔞 لابیاپلاستی⭕️بزرگترین تیم متخصصان زیبایی/زنان ایران⭕️🔹🔹🔹🔹🔹🔹نمونه کار های قبل و بعد نمونه کار های قبل و بعدنمونه کار های قبل و بعدنمونه کار های قبل و بعد💢💢💢💢💢💢نمونه کار ها در کانال☝️☝️☝️☝️🔹🔹🔹🔹🔹🔹مشاوره ۵۰ نفر اول رایگانه
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوهشت چند تایی خریدار خوب هم سراغ خونه ما اومده بودن،ولی سیاوش حاضر به فروش نشد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم ... مدام با موسسه در ارتباط بودم و با مونس خانم و چند نفر دیگه کارها رو ردیف میکردیم..در کل زندگی ای داشتم که…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستونهاتاقی که آماده کرده بودم براشون رو نشون مریم دادم و گفتم:اگه نیاز به استراحت دارید میتونید اینجا بمونید !مریم رو پسرهاش گفت :شما برید بخوابید ...اون دو تا که رفتن کنار مریم نشستم و گفتم: خوبی ؟!_نه اصلا خوب نیستم ...دستش رو از زیر چادر در آوردم تا مثلا بهش تسلی بدم، ولی دستهاش کبود بود، ناخوداگاه پس کشیدم و گفتم: مریم دستهات!!! _میدونم !سیاوش عصبی گفت :کار اونه ؟!_سیاه روزی من کار کسی نیست،دست پیشونیمه...._اینا حرفه!!! چرا اجازه دادید این کار رو باهاتون بکنه ؟!_زورش میرسید و زور منم نمیرسید همین !!!_عجب ...چادرش از صورتش کنار رفته بود،جای جای صورتش سیاه وکبود بود ،جای چند تا بخیه گوشه کنار صورتش بود گفتم :دستش بشکنه !!!مریم اروم گریه میکرد،سیاوش عصبی گفت :این آدم مشکل داره، من برای بار اول شما رو می بینم، ولی باور اینکه شما با این آدم چند سالی زندگی کرده باشید خارج از تصورمه!!_اجبار سیاوش خان، اجبار !!!_هیچ اجباری نمیتونه ادمی رو وادار کنه توی همچین شرایطی دووم بیاره !گفتم :بار اولش بوده ؟!_نه بابا خوراک روزانه اش بود !_پس چرا تا حالا صدات در نیومده؟!نالید:به کی میگفتم شهین ؟!نه پدر دارم، نه مادر ،خواهر و برادر هم طردم کردن..._به بابا میگفتی !_خودم کرده بودم، چی میگفتم ؟!سیاوش گفت:دیگه گذشته،به فکر فردا باشید، بهتره استراحت کنید نگران چیزی هم نباشید،اینجا در امانید...سیاوش بلند شد و رفت، من موندم ومریم !!!دختر عمویی که یه روزی از خواهر بهم نزدیک تر بود و زمونه چقدر بیرحمانه ما رو از هم دور کرده بود... دستش رو گرفتم و گفتم :مریم ؟!_چرا اینجوری شد شهین ؟؟_مریم تو کاری نکردی که منتظر عواقبش باشی ،تصمیماتت اشتباه بود !_زری برات گفته ؟_چی رو ؟_اینکه من به رضا علاقمند شده بودم..._بیخیال گذشته !!!پاشو برو استراحت کن !_من طلاق بگیرم چی میشه؟ اواره میشم با دو تا بچه ؟انگار اصلا حرفهای من رو نمی شنید ،چون واقعیتهای ذهن خودش رو بازگو میکرد...گفتم :نه چرا آواره بشی ؟! به این چیزا فکر نکن،بذار اول از بند این آدم آزاد بشی، بعد به بقیه اش فکر کن...مریم و بچه هاش موندگار شدن، تا دو هفته اوضاع اروم بود،بچه های مریم بی سرو صدا بودن و همه اش یه گوشه نشسته بودن... یه روز بهش گفتم :اینا مدرسه نمیرن؟!_میرفتن ،ولی وقتی اینجوری شد و مجبور شدم بیارمشون، امسال رو عقب میمونن ..._باباشون سراغی ازشون نمیگیره ؟_نه زن داره و بچه ،دیگه چیکارش به ما؟! دو هفته که گذشت یک روز مثل هر روزی که زری زنگ میزد و احوالپرسی میکرد، زنگ زد ،ولی صداش میزون نبودگفتم:زری خوبی ؟!_نه والا شهین نمیدونم از کجا،ولی مصیب فهمیده مریم پیش توئه و الان توی راهه داره میاد شیراز !!!_ای بابا!!! بیاد هم از کجا خونه ما رو بلده ؟_زرنگه از دایی آدرس گرفته...._ای وای پس بابا هم فهمیده ؟!_حتما دیگه ...زری که گوشی رو قطع کرد بلافاصله پشتش گوشی زنگ خورد برداشتم صدای بابا پیچید توی گوشی،پیدا بود عصبانیه حتی نگذاشت سلام علیکی کنم و گفت :معلوم هست دارید چیکار میکنید؟ شما بچه اید ،اون شوهرتم بچه اس؟! گوشی رو بده بهش ببینم ...اون روزا سیاوش به خاطر راحتی مریم بساط کتاب خوندن رو توی اتاق به پا میکرد، در کل براش فرقی نداشت کجا باشه ،فقط کسی مزاحم کتاب خوندنش نشه ،بی هیچ حرفی سیاوش رو صدا کردم و اروم گفتم:باباس و عصبانی !چشمهاش رو به نشونه آرامش روی هم گذاشت و گوشی رو گرفت.. مریم هم فهمید باباس و نگران بود، کنار مریم نشستم و گفتم :نگران نباش ارومش میکنه!! سیاوش تلفن رو روی آیفون گذاشت، چون من و مریم رو هم منتظر دید ...با بابا سلام علیکی کرد و بابا گفت :دستت درد نکنه سیاوش خان، ازت توقع نداشتم وارد بچه بازی اینا بشی !!!_چه بچه بازی آقا جمال ؟دختر عموی شهین به ما پناه آورد،ما هم پناهش دادیم، شما بودی چیکار میکردی ؟!بیرونش میکردی ؟_نه ولی به بزرگترش خبر میدادم !!!_ببخشید جمال جان، رک میگم، ولی اینجوری که من این دو هفته فهمیدم، همین بزرگترها این بلا رو سرش آوردن، الان به خاطر اخلاق شوهرش میخواد جدا بشه ..._بزرگترهاش خیر و صلاحش رو میخواستن ..._ولی اشتباه کردن ،قبول کنید این دختر پشت و پناه میخواد !!!حامی میخواد!!! نه تنهایی، که هر کی از راه رسید هرجوری خواست باهاش رفتار کنه ..._مریم بی کس و کار نیست، دختر داداش کمال خدابیامرزه !!_خدا رحمت کنه آقا کمال رو !درسته دختره اون خدابیامرزه،ولی الان تنهاس، همه گذاشتنش کنار ،اون رضا چی چی شده هم تا تونسته اسبش رو تازونده..._مصیب داره میاد شیراز !!!مریم که خبر نداشت دست من رو گرفت ، گفتم :اروم باش.t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z%E2%9D%A4%EF%B8%8F
آهنگ محسن چاوشی برای وقتایی که یه " دلم میخواست ولی نشد " عمیقی داره عذابتون میده :)
روزی دوباره همدیگر را خواهیم دید؛ و تو به من نگاه خواهی کرد، چنانکه من به تو نگاه میکردم، اما دیگر هیچ احساسی نخواهم داشت.با لبخندی بر لب،از کنارت خواهم گذشت،و درونت شعلهای از پشیمانی خواهد سوخت؛چرا که زمانِ زیادی طول کشید تا دریابی:آنکس که به دنبالش میگشتی، من بودم…t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z%E2%9C%85
🎁خرید کالابرگی در دیلیمارکت علاوه بر تخفیف، هدیه دارد!🗓️ فقط تا 10 شهریور ماه با هر ٢میلیون تومان خرید شامل کالابرگ، ٢٠٠هزار تومان بن هدیه دریافت میکنید!🔥 فروش ویژه تا ۲۷ مرداد:🍾 روغن طبیعت | ۸٪ تخفیف🍚 برنج هندی محسن | کیلویی ۲۷۹٬۰۰۰🥚 تخممرغ ۳۰ عددی | ۵۳۰٬۹۰۰🍬 قند امین | کیلویی ۱۵۶٬۰۰۰🍚 شکر ۹۰۰ گرمی معجزه | ۱۰۸٬۹۰۰🍝 اسپاگتی ۷۰۰ گرمی | ۶۱٬۶۰۰🫘 حبوبات طبیعت | تا ۳۵٪ تخفیف📍 برای یافتن نزدیکترین شعبه دیلیمارکت، کلیک کنیدportal.deema.agency/r/YoTaxBr@officialdai…
دوم به سوم 🔹ویژه دانش آموزانی که دوم رو تموم کردن و میخوان وارد سوم ابتدایی بشن✅فقط پیشنیازهای ضروری کلاس سوم✅۳۰ قسمت کوتاه و هدفمند✅روزی فقط ۱۰ دقیقه آموزش✅جبران ضعفها و فراموشیهای پایه دوم✅ورود به کلاس سوم با اعتمادبهنفسروی این لینک کلیک کنید و وارد فیلیمومدرسه بشید👇🏼app.filimo.school/upgrade/2https://t.me/f…
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوهفت _هیچکی نمیاد خواستگاریم خب!!! _مسخره هم نکن واقعا بگو! _نمیدونم اونموقع ها به خاطر بابا بزرگ دلم نمیخواست ازش جدا بشم یه جوری بهش احساس دین میکردم و دوست داشتم پیشش باشم حالا هم که ... _حالا چی ؟! _دیگه مورد مناسب پیش…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوهشتچند تایی خریدار خوب هم سراغ خونه ما اومده بودن،ولی سیاوش حاضر به فروش نشد و من از این بابت خیلی خوشحال بودم ...مدام با موسسه در ارتباط بودم و با مونس خانم و چند نفر دیگه کارها رو ردیف میکردیم..در کل زندگی ای داشتم که رضایت شخصی خودم رو حاصل میکرد ....یه روز صبح تازه بیدار شده بودم، اواسط بهمن بود و هوا سرد و خواب صبح واقعا می چسبید ،سیاوش به عادت من غر میزد میگفت :صبح آدم باید زود بیدار بشه تا شارژ باشه ...._همه میمیریم سیاوش خان!!! پس بذار اونجوری که دوست داریم زندگی کنیم ..خبری از سیاوش نبود حتما توی حیاط بود... سرما و گرما براش فرقی نداشت، صبح ها نیم ساعتی رو باید توی هوای آزاد میگذروند.. گوشی رو برداشتم و صدای زری پیچید توی گوشی گفتم :زری این وقت صبح خبری شده ؟!_ اول سلام علیکی بعد یهو برو سر وقت خبر !!!_خیلی خب سلام چطوری ؟_قربانت خوبم تو خوبی ؟_حرف بزن این وقت صبح زنگ زدی احوالپرسی ؟!صداش جدی شد و گفت :راستش نه، ولی نمیدونم چطوری بگم؟! _بگو دیگه، چطوری نداره که ؟!_ادرس شیراز رو میخوام !!!یکی میخواد بیاد پیشت، یعنی مجبوره بیاد !_کی ؟_مریم ..._مریم؟! چیزی شده ؟_اره!!! ببین به دایی و زندایی چیزی نگو ،با رضا دعوا کردن دعوا که نه ،جنگ کردن!!! اوضاع مریم خوب نیست، اینجا پیش من بوده ،ولی رضا تهدید کرده باید برگرده خونه... اینم میگه بمیرم پا توی اون خونه نمیذارم ،درخواست طلاق داده، ولی خب میدونی که طول میکشه، البته نامه پزشک قانونی داره و حق با مریم !_ای بابا یعنی دعوا تا این حد بوده کتک کاری هم شده؟!_کتک کاری چیه دختر؟! ۴ روز بیمارستان بستری بود ...دست جلو دهنم گرفتم و گفتم :نههه!!!_بله رضا مشکل اعصاب داره !!!باورکن .._من که باور کرده بودم ،این شماها بودید که سعی داشتید بگید آدم نرمالیه ..._خیلی خب تو هم!!! الان تنها کاری که به نظرم درست اومد اینه که تا موقع دادگاهش بیاد شیراز، البته اگه مزاحم شما نیست ،چون اینجا مدام رضا میاد و دعوا مرافعه اس، لااقل یکم اینجا نباشه!!!!نه بابا چه مزاحمتی بنویس آدرس رو !آدرس رو گفتم و زری گفت :همین یکی دو روزه میفرستمشون ..._باشه بهش بگو رسید شیراز خبر کنه برم سراغش !_باشه شهین ببین ،رودرواسی که نداریم، اگه می بینی برات مشکل میشه ..._برو بابا چه مشکلی؟ منتظرم !گوشی رو که گذاشتم همونجا نشستم، سیاوش از در هال اومد داخل و من رو که دید گفت :شهین چیزی شده؟ خبر بدی بوده ؟!_هان !_چته میگم چیزی شده ؟_اره ...بعد قضیه رو براش تعریف کردم گوش داد وگفت :عجب آدمی، هیچوقت ازش خوشم نمی اومد آخه زدن !!!_زدن نبوده، اینجور که زری میگه در میخواسته یه بلایی سرش بیاره..آدم به خاطر کتک کاری بیمارستان بستری میشه ؟!_اگه اینجا ردشون رو بزنه چی؟ _تا بیاد اینجا رو بفهمه، مدتی گذشته و به زمان دادگاهش نزدیک شده، اینجوری که زری میگفت چون نامه پزشک قانونی داشته روند کار سریعتره !!! سیاوش تو که مشکلی نداری ؟!من همینطوری قول دادم ..._شهین اینجا خونه توئه، خودتم میدونی، من کاری به این چیزا ندارم، درست شد ؟!_اره ...دو روز بعد زری تماس گرفت و گفت :براشون بلیط گرفتم امشب راه می افتن و احتمالا فردا صبح میرسن ...._زری شماره مریم رو بده بهم تا بدونم ..._نداره شهین ...اونموقع اکثرا همه گوشی موبایل داشتن و اینکه مریم دختر ته تغاری آقا کمال، از این چیز اولیه هم محروم بود نشون میداد اوضاع خیلی بده به زری گفتم :خیلی خب شماره من رو بهش بده، از یه جایی زنگ بزنه، سعی میکنم قبل از رسیدنشون ترمینال باشم ،ولی محض احتیاط میگم ...._باشه خیالت راحت شهین، بازم ممنون از طرف منم از سیاوش خان تشکر کن ..._زری مریم اگه دختر دایی توئه، دختر عموی منم هست، یادت نرفته که ؟!_نه یادم نرفته، ولی اونطرف قضیه هم پسر عموی منه..._بیخیال اون...روز بعد صبح زود همراه با سیاوش رفتیم ترمینال، زودتر از ماشین رسیده بودیم... مسافرها که از ماشین پیاده شدن دنبال مریم میگشتم و وقتی دستش رو بالا آورد دیدمش.. هیچ باورم نمیشد این زن شکسته و فرتوت مریم باشه، چیکار کرده بودن با این دختر؟! این دختر عزیز دردونه عمو کمال بود؟ کی باور میکرد ؟!مریم به ما نزدیک شد،چادرش رو محکم توی صورتش گرفته بود،بچه هاش بزرگ شده بودن و کنارش بودن سلام علیکی کردیم و گفتم :بهتره بریم سرده!!!تا برسیم خونه کسی کلامی حرف نزد، من از بهت و ناباوری، سیاوش از روی ادب و مریم هم انگار توی حال خودش بود... وارد خونه که شدیم مریم اروم گفت :ببخشید مزاحمتون شدیم !سیاوش رو به مریم گفت:این حرف رو نزنید،مزاحم نیستید راحت باشید اینجا کسی نمیتونه مزاحمتون بشه !!!❤️
اگر از نیچه بپرسیم با چه کسی ازدواج میکنی؟!به این شکل پاسخ می دهد؛وقتی تصمیم می گیری یک احساس را به سرانجامی به نام ازدواج برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی: آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی برد؟سخن گفتن؛ و نه همخوابگی! تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت...👤فردریش نیچهt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z%E2%9C%85
❌️دیگه با چه زبونی بگم بوتاکس نکنین ❌!!❌ارزش این همه عوارض نداره !!!کیا دوست دارتد صورتشون مثل کلیپ بالا صاف بشه ؟؟؟؟ 💯💯بزن رو لینک زیر. تا صورتت مثل آینه بشه t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… کی لازمش داره دستش بره بالازیبایی و جوانسازی صورت فقط. تو ده روز
طرز گفتن درست حرفها تو رابطه عاطفی . میخوای با حرف زدنت سیاست به خرج بدی ؟ اینطوری حرف بزن : 🧡نگو تو اصلاً حواست به من نیستبگو وقتی توجهتو میگیرم، حس نزدیکی بیشتری میکنم.نگو همیشه منو عصبی میکنیبگو این رفتارت اذیتم کرد، دلم میخواد درستش کنیم.نگو چرا جوابمو نمیدی؟بگو منتظر صداتم، هر وقت اوکی شدی خبر بده.نگو حرف زدن با تو فایده ندارهبگو دلم میخواد حرفام رو طوری بگم که بهتر بفهمی.نگو تو هیچوقت مثل بقیه نیستیبگو وقتی این کارو میکنی، بیشتر به دلم میشینی.نگو تو فقط خودتو میبینیبگو دوست دارم تو تصمیمهامون منو هم در نظر بگیری.نگو دیگه حوصله ندارم توضیح بدمبگو الان خستم، ولی بعدش حتماً دوست دارم حرف بزنیم.نگو همیشه من باید کوتاه بیامبگو دلم میخواد این بار وسط راه به هم برسیم.•| t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
اول به دوم 🔹ویژه دانشآموزان اول ابتدایی که امسال به دوم میروند ✅فقط پیشنیازهای ضروری کلاس دوم✅۳۰ قسمت کوتاه و هدفمند✅روزی فقط ۱۰ دقیقه آموزش✅جبران ضعفها و فراموشیهای پایه اول✅ورود به کلاس دوم با اعتمادبهنفسروی این لینک کلیک کنید و وارد فیلیمومدرسه بشید👇🏼app.filimo.school/upgrade/1https://t.me/f…
رژیـــم نگـیـریـد 😳🤨🤫اگر چاق هستید و بیشتر اضافه وزنتون شکم و پهلوهاتون جمع شده، رژیم غذایی روش مناسبی نیست 😟رژیم سوخت ساز بدنتون پایین میاره و باعث میشه اضافه وزن بیشتری برگردهوارد کانال زیر بشید تا راه درمان بیش از 8000نفر که به سادگی لاغر شدن رو ببینید👌👌برای درمان چاقی روی لینک زیر کلیک کنید👇👇t.me/+QvnYEOGgZiWT7mnxhttps://t.me/+QvnYE… زود پاک میشه یکبار برای همیشه لاغر شو. ولاغر بمان با تیم حرفه ای شوک لاغری 👆👆👆
💸 دعایی برای ثروتمند شدن فقط ۷ روز بخوانید و عنایت خدا را ببینید💗برای بازگشت معشوق ۹ روز بخوانید قطعا مثل پروانه دورتان میچرخد🔮انواع دعا و طلسمات رحمنی برای زبان بند،رزق روزی،بازگشت معشوق،جدایی حلال، ترک اعتیاد،ابطال طلسم سحرجادو،چشم زخم،گشایش کلی و بخت،استخاره، سرکتاب و.....با بیش از ۲۰ سال سابقه خدمت به مردم عزیز ✅ باضمانت کامل ✍🏽ارتباط مستقیم با استاد👇👇👇@Haj_seyedd✨لینک کانال و رضایتمندی مراجعه کنندگان👇👇t.me/joinchat/AAAAAE23EnEvD1o37BDiXghttps… روایی تضمینی تا ۱۵ روز💯
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوپنج از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوششبعضی شرایط خانوادگی ها اونقدر بد بود که از در خونه ها که بیرون می اومدیم گریه ام میگرفت مونس خانم میگفت :سعی کن عادت کنی شهین ،وگرنه خیلی اذیت میشی ...معمولا عصرها سری به موسسه میزدم.. صبح ها رو خونه بودم و به قول سیاوش شده بودم خانم خونه ....صبح ها کارای خونه و عصرها کار بیرون ..سیاوش از لحاظ مالی کمک بزرگی به اون موسسه بود، در واقع به عنوان یه عضو مخفی فعالیت میکرد... هر بار کیسی پیدا میشد که هزینه درمان بالایی داشت، چند نفر بودن که کمکهای بزرگ میکردن و یکیشون سیاوش بود ...از این بابت ته دلم احساس خوشی و خوشحالی داشتم، وقتی میدیدم اون سیاوش که مدام توی خونه و در حال کتاب خوندنه و یه جورایی از دید بقیه حس انسان دوستانه قویی نداره ،اینجوری با جون و دل و از سر رضایت داراییش رو می بخشید پر از حس غرور میشدم ...دیگه شیراز موندگار شده بودیم و همین صدای مامان رو در آورده بود زنگ میزد مدام گله میکرد :شهین برگردید موندی اونجا چیکار ؟!_مامان جان کار دارم !!!_تو هم به این میگی کار؟! کار بی جیره و مواجب!!!_هرچی که هست من دوستش دارم..بحثهای من و مامان مثل همیشه بی نتیجه میموند و هیچوقت به به نتیجه دلخواه هردومون نمیرسید...زری هم گله داشت از اینکه من موندم شیراز، ولی خب خودم و سیاوش راضی بودیم و به نظرم همین کافی بود ...آمنه سرکارش میرفت و گاهی می اومد موسسه ،مونس خانم میگفت :آمنه یه عضو ثابته برای کارهای اون خیریه !!!همه چیز خوب بود، من کاری داشتم که رضایت قلبیم رو حاصل میکرد ،سیاوش به همون وضعیت ثابت ادامه میداد و دیگه غرغرهای من رو نمیشنید ،بابا هیچوقت چیزی در مورد برگشت ما به تهران نگفت ،همیشه میگفت :کاری رو بکن که میدونی درسته !و همین برای من قوت قلب دیگه ای بود... تنها فرد ناراضی زندگی من مامان بود که به نظرم دلتنگی هاش رو می گذاشت به پای نارضایتی !!چند باری توی اون مدت رفته بودیم تهران برای دیدار خانواده ،ولی هربار مشتاق تر از قبل برگشته بودم شیراز !!!روزهای که تهران بودم سعی میکردم بیشتر وقت رو با مامان و زری بگذرونم، زری هم از بیکاری کلافه بود ...سیاوش همچنان برای نگهداری منصور از خونه باغ و خونه تهران بهش حقوق میداد،هرچند کاری نبود و منصور برای خودش کار دومی پیدا کرده بود، ولی سیاوش میگفت :همین که حواسش بهشون هست و ما با خیال راحت شیرازیم کافیه !!!یه روز که با زری تنها بودیم گفتم :از مریم چی خبر ؟!_خبر خاصی ندارم!_هنوز شمالن؟!_اره طفلی مریم از هیچی شانس نیاورد .._چرا؟ این رو که خودش انتخاب کرد ..._اره ولی تنهاس!!! همه طردش کردن، یه جورایی ازدواجی که کردن هیچکس راضی نیست..._تو قبول کردی ؟!_نه ولی گذشته دیگه!!! _ولی مریم گناه داره..._نمیدونم ولی توی تنها موندن الانش خودش مقصره! بچه که نداره ؟!_از رضا که نه ،همون دوتا رو !!!_رضا باهاشون میسازه ؟!_والا در ظاهر که اره، باطنش رو نمیدونم یه جورایی برای مریم ،دوست همیشگی دوران کودکی دلم میگرفت... مریم با اون همه استعداد و علاقه به درس حقش این نبود، که یه گوشه تک و تنها با مردی که معلوم نبود دوستش داره یا نه، زندگی کنه !یکسالی بود ساکن شیراز شده بودیم،دیگه توی کارم جا اقتاده بودم و از دیدن کیسهای مختلف ناراحت و عصبی نمیشدم ،سعی میکردم تا جایی که میشه و میتونم در هر موردی بهشون کمک کنم، سیاوش گاهی توی این بروبیاها همراهیم میکرد و من چقدر خوشحال بودم...سالگرد پدر بزرگ آمنه بود و اون داشت خونه رو آماده میکرد برای برگزاری مراسم، یه روز که رفتم کمکش هیچ حرفی نمیزد،کمی که کمکش کردم گفتم :آمنه چیزی شده ؟!_نه ..._پس چرا ساکتی ؟!_کار میکنم شهین ..._ربطی به کار نداره سکوتت عجیبه !!نشست روی مبلی نگاهی به دوروبر خونه انداخت وگفت :دارم روزای آخر رو توی ابن خونه میگذرونم ..._چرا ؟!_ورثه میخوان اینجا رو بفروشن! _چیییی؟_بله ،بابام تک پسر این خونه بوده و دخترها هم ادعای ارث کردن و میخوان بفروشن ..._تو چی پس ؟!_خدای منم بزرگه!!! میدونی دلم میسوزه کل خاطرات کودکیم و بابا بزرگ رو باید اینجا بذارم و برم، یه جورایی فکر میکنم منم دارم بچگیم رو میفروشم..._این بی انصافیه ...._از نظر اونا حق و حقوقشونه و باید بگیرنش !!!بیخیال اینم یه دوره از زندگیه دیگه ..._خب تو بخر!!_من اینهمه پول از کجا آوردم دختر؟!بعدم توی این خونه بزرگ تنها زندگی کردن سخته، تا حالا هم همسایه ها لطف داشتن تنهام نگذاشتن ،یه خونه اپارتمانی بگیرم برا خودم هم بهتره.._یعنی از اینجا میری ؟!_دور نمیشم!!من این محل رو دوست دارم ،نمیتونم ازش دل بکنم..سوالی که بارها تا نوک زبونم اومده بود و قورتش داده بودم رو به زبون آوردم و گفتم :تو چرا شوهر نمیکنی؟!❤️
💢بزرگترین کشف تاریخ پزشکی 😱👈با یک #محصول فوق العاده عالی و طبیعی #پوستت رو درمان و زیبا کن ‼️😍برای زیبایی و شفافیت #پوست کافیه بزنی رو #لینک_زیر👩 ⬇️👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… فوق العاده عالی✔️ کاملا تضمینی و اورجینال ✔️
پنج ویژگی یک دورهمی امن و سالم۱. سوالهای شخصی مطلقا ممنوع!کارِت به کجا رسید؟کجا قبول شدی؟چرا بچه نمیاری؟۲. بحث در مورد موضوعات اختلافی، ممنوع!بحثهای دینی و سیاسیبحثهای مربوط به دیگر خانوادههاو تعارضات گذشته۳. مقایسه نکنیم؛ مخصوصا شما والدین عزیزتو جمع، بچهها رو با هم مقایسه نکنیم۴. قضاوت، ممنوع!نه ظاهر، نه شغل، نه ازدواج، نه سبک زندگی و نه حتی ساکت بودن در جمع. اجازه بدیم هر کسی خودِ واقعیش باشه۵. همدلی بجای راهکار دادن؛هدف دورهمی، دورِ هم بودنه نه اصرار به اصلاح هم دیگه. برای زندگی و روابط هم نسخه نپیچیم. تو جمع همدیگه رو نصیحت نکنیم.
دنبال یک هنر آرامشبخش و بصرفه بودی؟😍●این کانال یک عالمه آموزش صلواتی قلاب بافی داره👇t.me/+lrUVLfNQWMQwN2E0%E2%97%8F%D8%A7%DA%… قلاب بافی هم بلدنیستی مینامحمدیان از صفر بهت یاد میده اونم کاملا رایگان●موارد داخل عکس و کلی آموزش دیگهزود عضوشو تا پاک نشده👇👇❤️جهت عضویت اینجا کلیک کنید❤️
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوچهار گفتم : انتخاب ؟! _اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس وکار نیستم،پدر دارم، مادرم دارم ،خواهر و برادر و بقیه اقوام، ولی می بینی که تنهام !! _چرا پیششون نیستی ؟! _پدر و مادرم از هم جداشدن وقتی من یک ساله بودم هیچکدوم من…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوپنجاز روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها زندگی میکرد و شبها دختر یکی از همسایه ها میرفت و پیشش میخوابید ...دو هفته که از آخرین حرفامون گذشت، یه روز در حیاط رو زدن، عصر بود سیاوش در رو باز کرد و صدای امنه رو شنیدم رفتم برای استقبال... هوا داشت کم کم خنک میشد، آمنه وارد ساختمون شد حال و احوالی کردیم و گفتم :راه گم کردی ؟!_من که همیشه مزاحمم ...نشست استکانی چای جلوش گذاشتم گفت :راستش اومدم در مورد کاری که باهات حرف زده بودم صحبت کنیم ...خوشحال گفتم :درست شد ؟!_درست میشه ،با مسئول یکی از موسسه ها صحبت کردم، خانم خوبیه و از طریق یه دوست مشترک باهم آشنا شدیم ...یه موسسه خیریه اس که کارش کمک رسانی به خانواده های فقیره، ولی عمده کارش رو گذاشته خانواده هایی که هم بی بضاعت هستن و هم یه عضو بیمار دارن ،حالا یا خودشون، با بچه اشون، بیشتر از لحاظ مالی کمک میخوان و اینکه کسی باشه که بتونه برای درمان اینها رو ساپورت کنه ...کارهای دیگه هم میکنن ،البته از کمکهای تحصیلی و جهیزیه و این موارد ...ولی میگن که عمده کارشون اینه حالا فکر کن ببین میتونی کار کنی باهاشون ..._یعنی در اصل کار من چی میشه ؟!_ببین تو که حقوق نمیخوای بگیری، پس هر کاری که دوست داری رو میتونی انجام بدی،اصلا میتونی کاری انجام ندی،، فقط به عنوان یه عضو اون خیریه گاهی سری بزنی بستگی به توان خودت داره ...سیاوش گفتم:اینطور که من فهمیدم از لحاظ روحی توان بالایی میخواد !!!_درسته، البته شاید اولش اینجوری باشه وقتی وارد کار میشی یه مورد که بتونی بهش کمک کنی و خوب بشه، اونقدر لذت بخشه که تمام اون خستگی ها و دوندگی ها رو میشوره میبره ..._چی میگی شهین؟! _نمیدونم به نظرم برم از نزدیک محیط رو بیینم ..._اینم خوبه آمنه گفت :فردا سرزده بریم،منم بیکارم .._باشه سیاوش تو هم میای ؟_کار خودته، بهتره از اول خودت بری و اینم در نظر بگیر اگه قبول کردی دیگه تا تهش باید بری و شیراز شهر ما نیست!!! بخوای برگردی تهران چی؟ فکر اینم بکن!! امیدواری واهی به کسی نده... آمنه گفت :این شهر و اون شهر زیاد فرقی نداره ،چون تا اونجایی که میدونم توی همه شهرها این مدل موسسات هست ...حرفش درست بود ...سیاوش مخالفتی نکرد و همه چی رو سپرد به خودم ...روز بعد با آمنه راهی موسسه ای که گفته بود شدیم ...دفتر موسسه توی یکی از خیابونهای زیبای ارم بود ...وارد که شدیم چند نفری توی راهرو اون دفتر در حال رفت و آمد بودن.. آمنه با چند نفری سلام علیک کرد و رفت سراغ اتاقی که گوشه سالن بود ....ضربه ای به در زد و وارد شدیم ...خانمی جوان شاید چند سالی از ما بزرگتر آمنه رو که دید از پشت میز بلند شد و گفت :به به خوش اومدی، خانم شرفی گفته بود میای ،ولی فکر نمیکردم به این زودی ...با هم احوالپرسی کردن و نشستیم، آمنه گفت :راستش یه بانی براتون آوردم ...اون خانم نگاهی به من انداخت و گفت :خیلی هم خوب !!!آمنه همه توضیحات رو داد در مورد من و دست آخر گفت :شهین خانم و پشت پرده شوهرشون، اقا سیاوش، میتونن کمک مالی خوبی برای موسسه باشن ، البته خود شهین جان دوست داره کاری برای انجام داشته باشه، دیگه خودتون میدونید که کار دائم نمیخواد، یه کار سرگرم کننده !!!اون خانم گفت :بله متوجه شدم، همه کسانی که اینجا کار میکنن برای رضای خداس ،جز دو سه نفر که اونها از خانواده های تحت پوشش هستن و خودشون دوست داشتن کار کنن و ما بهشون حقوق میدیم... شما هم شهین خانم به عنوان یه عضو شروع به فعالیت کنید، فقط مدارکی که میخوام رو برام بیارید و بعد هر وقتی که دوست داشتید سر بزنید و اگه سرنزدید، ما خودمون کاری بود بهتون زنگ میزنیم ..._بله ممنون ...با آمنه از اون جا اومدیم بیرون آمنه گفت :چطور بود ؟_نمیدونم ،ولی نباید بد باشه ،کار اینجوری که اجباری توش نباشه خوبه ..._اجباری توش نیست، ولی پولی هم توش نیست !!!_اره درسته ...روزهای بعد دیگه خودم راهی موسسه میشدم، مدارکم رو داده بودم و آنجا حضور داشتم ..خانم مدیر که اسمش مونس خانم بود خانم مهربونی بود که بعد ها فهمیدم شوهر و دو تا بچه اش رو توی یه تصادف سنگین از دست داده...بعد از اونها مسئول اون خیریه شده بود... در واقع از لحاظ مالی نیازی نداشت و ققط برای آرامش خودش کار میکرد ...فعالیت مداومی داشتم و همین باعث شده بود بهم اعتماد کنن ...با هم کیسهایی که معرفی میشد رو بررسی میکردیم و گاهی میرفتیم برای دیدن اون کیس !ادامه دارد ❤️
استخدام در شرکت لجستیکی کامیابرسانکامیابرسان در راستای توسعه فعالیتهای خود، از افراد متعهد، مسئولیتپذیر و علاقهمند به همکاری در موقعیتهای شغلی زیر دعوت به عمل میآورد:🔹 مدیر بخش اداری🔹 انباردار🔹 مدیر بخش انبار🔹 راننده🔹 نیرو تیم حفاظت🔹 سرپرست تیم حفاظت✅ حقوق و مزایای مناسب✅ بیمه و مزایای قانونی✅ محیط کاری حرفهای و پویا✅ فرصت آموزش و پیشرفت شغلیآینده شغلی خود را با ما بسازید؛ همین حالا از طریق لینک زیر درخواست همکاری خود را ثبت کنید.kamyabresan.net/#e
مشکلات مالی طولانیمدت، روند پیری مغز را تندتر میکنندفشار مالی، اگر سالها ادامه پیدا کند، تنها آرامش زندگی را از انسان نمیگیرد؛ بلکه میتواند ردّ خود را بر سلامت مغز نیز بر جای بگذارد.نتایج یک پژوهش تازه نشان میدهد افرادی که برای مدت طولانی با مشکلات مالی و نگرانیهای اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند، در میانسالی عملکرد شناختی ضعیفتری دارند و در سالهای بعد، بیشتر در معرض روند تحلیل و پیری مغز قرار میگیرند. پژوهشگران معتقدند استرس مزمن ناشی از فشارهای مالی، میتواند یکی از عوامل مؤثر در تسریع این روند باشد.t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✨ Lumiere Beauty5 سال جوان تر شو بدون بوتاکس و جراحی ✨محصولات اصل و منتخب از برندهای محبوب ✨محصولات اورجینال با قیمت های رقابتی ✨ارسال به سراسر کشوربرای دیدن محصولات و ثبت سفارش: ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiereBeauty in a Better Light ✨
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوسه مامان دیگه چیزی نگفت ،ولی پیدا بود آمنه ناراحت شد از جا بلند شد و گفت : با اجازه من دیگه برم ! _نشسته بودی ! _نه برم بابا بزرگ تنهاس ... دم در بهش گفتم:ببخشید مامانم قصدی نداشت ناراحت شدی انگار ،من از طرفش عذر میخوام ...…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوچهارگفتم :انتخاب ؟!_اره من در ظاهر اونقدرها هم بی کس وکار نیستم،پدر دارم، مادرم دارم ،خواهر و برادر و بقیه اقوام، ولی می بینی که تنهام !!_چرا پیششون نیستی ؟!_پدر و مادرم از هم جداشدن وقتی من یک ساله بودم هیچکدوم من رو نخواستن و برای خودشون زندگی جداگونه دارن و هر کدوم چند تا بچه ...آمنه نفسی کشید وگفت :بابا بزرگ من رو قبول کرده، بابا میگفته این بچه مال من نیست...راست و دروغ رو نمیدونم ،ولی بابا بزرگ گفته هرچی، این یه بچه بیگناهه نمیشه رهاش کرد ...سر همین بقیه بچه ها هم ازش دلخور میشن، ولی اون به هیچکس گوش نمیده و من رو نگه میداره و بقیه کم کم ازش دور میشن ...عمه ها به خاطر حرف شوهراشون و بابام هم که خودش زندگی داشت..._متاسفم !!!_ولی من متاسفم برای اونایی که این همه شباهت بین من و بابام رو ندیدن و حاضر نبودن واقعیت و قبول کنند..._چرا ازمایش ندادی ؟_بابام نخواست، انگار میترسید همه چی بر خلاف انتظارش پیش بره و مجبور به قبول من بشه ..._عجب .._اره اینجوریه، برای همین هم من، هم بابا بزرگ، توی تنهایی فقط همدیگه رو داشتیم و حالا ...هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم در واقع دردش اونقدر بزرگ بود که حرف من هیچ تاثیری نداشت ...راستش سوال زیاد بود توی ذهنم که ازش بپرسم، ولی چون خودش حرف رو ادامه نداد منم چیزی نگفتم به آمنه گفتم :بهتره برگردی سر کارت، اینجوری کمتر اذیت میشی !!_میرم ،راستش اگه اون کار نبود که واقعا به سرم میزد... ..._خوشبحالت!!! منم یه زمانی کارمند بودم، ولی یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدم از ایران خارج بشم و اون کار رو هم از دست دادم ...._چیکار ؟!_معلم بودم توی آموزش و پرورش ..._چطور از دست دادی؟حتما دلیل مهمی بوده !!!سیاوش خان مرد خوشبختیه که زنی مثل تو داره ..._در واقع من خوشبختم!!! شاید از دید خیلیها زندگیم روی روال نباشه ،ولی من ،سیاوش تنها برام کافیه ..._خوبه ادمی یوی رو اینقدر دوست داشته باشه که از خواسته هاش بگذره ..ولی شهین خانم حواست باشه، به آینده هم فکر کن، همیشه در روی یه پاشنه نمیچرخه...گفتم :چطور ؟_چطور نداره ،همیشه که زندگی اینجوری نمیمونه ،درسته از لحاظ مالی اونجوری که فهمیدم وضعتون خوبه ،ولی خب ادمی مختص خودش تنها نیست ..._راستش درست میگی، با همه دوست داشتن هام ،ولی گاهی احساس پوچی میکنم..._بچه چی ؟چرا بچه نداری ؟نمیدونم اونروز چم شده بود ولی حرفی که به هیچکس نزده بودم رو به آمنه زدم، شاید چون میدیدم اون هیچ نسبتی با ما نداره که بخواد سرزنش یا تشویقم کنه ،برای همین گفتم :سیاوش نخواست!!! _و تو پذیرفتی ؟!_اره، راستش مقاومت زیاد کردم ،دعوا کردم، به زبون خوش گفتم قهر کردم، ولی سیاوش رضایت نداد..._این خودخواهیه .._گاهی دلایلش منطقیه ..._هیچی اونقدر منطقی نیست که تو رو از مادر شدن محروم کنه!!! _راستش الان دیگه خودم هم بهش فکر نمیکنم .._نمیدونم طرز فکرت رو دوست ندارم ببخش اینقدر واضح گفتم ولی من رکم! _نه بابا ناراحت نمیشم، الان فقط اینکه مدام توی خونه ام اذیتم میکنه ..._خب کار کن ..._چیکار؟! دیگه جایی نه استخدام میشم، نه کاری بلدم جز معلمی... _برای خودت کار کن ،حتما که نباید کاری کنی که نفع مالی داشته باشه ،کاری کن که سودی به دیگرون برسونی..._مثل خیریه ؟!_مثل خیریه ،اره یا اگه تنهایی از پسش برنمیای ،توی موسسات دیگه کمک حال باش ...یه چوری که از این خونه نشینی راحت بشی، اگه بخوای من یکی دو تا دوست دارم میتونن کمکت کنن، البته بتونی از لحاظ مالی هم بهشون کمک کنی که چه بهتر !!!_نمیدونم دوست که دارم، بذار با سیاوش حرف بزنم بهت خبر میدم ..._باشه ..._اومده بودم که مثلا حال تو رو خوب کنم برعکس شد ..._حال منم خوب شد مطمئن باش ...همون شب با سیاوش در مورد حرفایی که با آمنه زده بودیم صحبت کردم...سیاوش آخر حرفهام گفت:من همه جوره پشتت هستم ،هر کاری میخوای بکن، از لحاظ مالی هم تا جایی که بتونیم کمک میکنیم، خیلی هم خوبه !پذیرش این کار از طرف سیاوش قوت قلبی بود برام همون شب تلفنی به آمنه خبر دادم که :با سیاوش حرف زدم اونم خوشحال شد و موافقت کردt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z%E2%9D%A4%EF%B8%8F
به جای اینکه به اون آدم سمی پیام بدی، این کارارو بکن :۱. گوشیت رو یک ساعت بذار تو یه اتاق دیگه و کتاب بخون. ۲. یک تایمر ۱۰ دقیقهای تنظیم کن و حرکات کششی انجام بده. ۳. هندزفریت رو بزن و به جاش برو پیادهروی. ۴. یک دیتاکس خوشمزه درست کن، 1 لیوان آب رو با لیمو و کمی نمک بخور. ۵. تکنیک تنفسی «Fire breath » رو انجام بده و ذهنت رو پاک کن. ۶. حرفهایی که میخوای بهش بگی رو توی نوت گوشیت بنویس. ۷. دویدنهای سرعتی (اینتروال) انجام بده. ۸. به تاخیرش بنداز تا وقتی فراموش کنی ۹. به جاش حساب بانکیت رو چک کن (روبرو شدن با واقعیت > فرار کردن). ۱۰. یک کاری بکن که خودِ آیندهات بهت افتخار کنه. ۱۱. به دوستی پیام بده که واقعاً همیشه برات وقت میذاره. ۱۲. اتاقت رو تمیز و مرتب کن. ۱۳. به جای فرار کردن، با این حسِ ناخوشایند بشین و باهاش روبه رو شو و مدیتیشن کن. ۱۴. برای خودت کیک فنجونی درست کن ۱۵. برو بیرون و با پای برهنه روی زمین قدم بزن (تکنیک Grounding ). ۱۶. ۱۰ تا نفس عمیق بکش ۱۷. به بدنت گوش بده، و افکارت رو کنار بذار ۱۸. از خودت بپرس: «واقعا چرا میخوام بهش پیام بدم؟» ۱۹. همون چیز رو اول خودت به خودت بده. ۲۰. برو دوش بگیر و انرژیت رو ریست کن. ۲۱. یک لیست از رد فلگهاش بنویس (با خودت صادق باش). ۲۲. لیست استانداردها و معیارهای خودت رو مرور کن. ۲۳. از خودت بپرس: «آیا ورژنِ برتر من این پیام رو میفرسt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✨ Lumiere Beauty5 سال جوان تر شو بدون بوتاکس و جراحی ✨محصولات اصل و منتخب از برندهای محبوب ✨محصولات اورجینال با قیمت های رقابتی ✨ارسال به سراسر کشوربرای دیدن محصولات و ثبت سفارش: ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiere ✨@ShopLumiereBeauty in a Better Light ✨
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستودو گفت دوست داره نشونی از قدیم رو ببینه!!! هر چند نمی بینه .... _باشه میرم، یه شب با هم میریم .... خیلی خوشحال میشن ...ماهم اونا رو دعوت میکنیم .... _بله شهین خانم توی اینجور موارد اختیار تام داری، خودت که میدونی ... راست…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوسهمامان دیگه چیزی نگفت ،ولی پیدا بود آمنه ناراحت شد از جا بلند شد و گفت :با اجازه من دیگه برم !_نشسته بودی !_نه برم بابا بزرگ تنهاس ...دم در بهش گفتم:ببخشید مامانم قصدی نداشت ناراحت شدی انگار ،من از طرفش عذر میخوام ..._نه بابا ،بعضی وقتا یکی یه حرفی میزنه که تمام غم و غصه هات آوار میشه روی سرت و یادت میاره که چیا کشیدی ،ولی عیب نداره.._معذرت میخوام .._خودت رو ناراحت نکن...آمنه رفت و من ذهنم همونطور پیشش موند که چرا اینقدر ناراحت شد... به مامان حرفی نزدم، نخواستم در واقع ناراحتی درست کنم...مامان و بابا یکماهی پیش ما موندن و توی اون مدت من چند باری رفته بودم دیدن آمنه و پدربزرگش ، سیاوش هم گاهی سری به اون پیرمرد میزد، حال و روز خوبی نداشت و دلم برای امنه میسوخت ...بعد از یکماه دست آخر مامان گفت :والا جمال آقا هم انگار نمیخواد از اینجا دل بکنه و بابا گفت :بعد عمری چند صباحی از خونه اومدیم بیرون ..._و اندازه ده سال بیرون موندی!!! بچه ها هم تهران تنهان بهتره برگردیم ...شهین اینها همم دیگه حتما میخوان برگردن پریدم وسط و گفتم :نه ما جامون خوبه!!_خوبه والا بگو میخوام ساکن شیراز بشم و خلاص .._خیلی هم خوب میشه ،مگه نه سیاوش ؟!سیاوش خندید و گفت :برای من فرقی نداره هرجا بخوای میمونیم ...مامان ناراحت بلند شد وگفت :من رو باش با کی حرف میزنم ...مامان و بابا برگشتن تهران ،دو سه روزی از رفتن اونها میگذشت که یه شب اخرای شب بود و آماده میشدیم برای خوابیدن که صدای زنگ در بلند شد ،یکی دست روی زنگ گذاشته بود و زنگ میزد هراسون با سیاوش رفتیم دم در، آمنه با وضعی ناجور پشت در بود و داشت گریه میکرد،حتی کفشی یا دمپایی نپوشیده بود، بریده بریده گفت :بابا بزرگ حالش خرابه، کسی نیست از همسایه ها تو رو خدا ...سیاوش دویید سمت خونه اونها و ما هم دنبالش، پیرمرد نفسش سه باری که میرفت یک بار برمیگشت... آمنه گوشه ای گریه میکرد ،سیاوش پیرمرد رو که وزنی نداشت روی دست بلند کرد و گفت: سریع بریم بیمارستان...خودمون رو رسوندیم به بیمارستان و کارهای لازم رو کردن و گفتن :باید بستری بمونه !!!آمنه اصرار داشت ما برگردیم خونه، ولی موندگار شدیم پیشش ....دکتر روز بعد با سیاوش صحبت کرده بود و گفته بود :امیدی بهش نداریم ،قبلا هم به نوه اش گفتم چیزی نیست که درمان بشه،اقتضای سن و سالشه همه مال کهولت سنه ...سیاوش اینها رو به من میگفت ومیگفت:نگذار اون دختر بفهمه !_مگه نمیگی به خودشم گفتن ؟_چرا، ولی شنیدنش از دهن یه آشنا ضربه اش زیاده...کنار آمنه نشستم و گفتم :اون خانم ها نسبتی باهات دارن ؟!_عمه هامن...با تعجب نگاهش کردم زنی رو نشون داد و گفت :اون زن بابامه!_بابات؟ تو پدر داری ؟!_اره همون شماره ای که دیروز زنگ زد به شوهرت.گیج شده بودم ،اگه اینهمه فامیل داشتن پس چرا اینقدر تنها بودن؟! جای سوال و جواب نبود، پدربزرگ رو که به خاک سپردن ،دیدن اونهمه ادم که برای خاکسپاری اومده بودن و تنهایی قبل اون دختر و پیرمرد برام قابل هضم نبود...ادم یا تنهاس یا نیست ...اگه تنهاست که بعد از مردنش نباید اینهمه جمعیت حصور داشته باشه، اگه هم تنها نیست که توی زنده بودنش نباید تنها باشه!!! هرچی که بود آن وسط حال و روز آمنه خوب نبود، سعی میکردم کنارش باشم، ولی میدونستم دردی ازش دوا نمیکنم... بعد از خاکسپاری که برگشتیم خونه،سیاوش که خسته از اتفاقات اون روزها بود خودش رو رها کرد روی مبل و گفت:وای به این روزگار !!!ندیده بودمش توی این حال، سوالی که نگاهش کردم گفت :تا زنده بوده هیچکس رو نداشته، حاله که مرده... _اره منم تعجب کردم ..._حتی پسرش!!! این دیگه زیادی عجیب بود برای همینه که میگم بچه به دردی نمیخوره !!!اونقدری که در و همسایه به این دختر و پیرمرد کمک میکردن، بچه های خودش سری هم بهش نمیزدن گویا !!!_همه مثل هم نیستن ..._احتیاط شرط عقله ..شاید درست میگفت ،واقعا وقتی بدونی کسی رو نداری خب میدونی که کسی نیست، ولی وقتی اینهمه فک و فامیل باشن و کاری برات نکنن زیادی سنگینه !!دور و بر آمنه که یه کم خلوت شد ،یه روز رفتم دیدنش، میدونستم یه مدت رو مرخصی گرفته از کارش و خونه اس، در رو که باز کرد حسابی لاغر شده بود و چشمهاش قرمز بود، وارد شدم و گفتم :تنهایی؟!_اره بیا ..._همونجا توی حیاط نشستم و گفتم :خوبی؟_به نظرت خوبم ؟_نمیدونم جی بگم ،منم یه پدر بزرگ و مادر بزرگ داشتم که خیلی هم دوستشون داشتم و موقع رفتنشون واقعا اذیت شدم درکت میکنم ..._هیچکس نمیتونه من رو درک کنه ،بابا بزرگ همه کس من بود،پدرم ،مادرم ،خواهرم ،برادرم، عمه، عمو، خاله، دایی همه کسم بود همه اون رو کنار گذاشتن، چون اون من رو انتخاب کرد...❤️
نشونه هایی وجود داره که خوب می تونه پیش بینی کنه آینده یه رابطه چی میشه!میخوای بدونی چیان؟ این ویدیو رو ببین.•| t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستویک _اصلا به من چه خودتون میدونید من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!! من یه…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستودوگفت دوست داره نشونی از قدیم رو ببینه!!! هر چند نمی بینه ...._باشه میرم، یه شب با هم میریم ....خیلی خوشحال میشن ...ماهم اونا رو دعوت میکنیم ...._بله شهین خانم توی اینجور موارد اختیار تام داری، خودت که میدونی ...راست میگفت... هیچوقت توی اون سالها مخالفتی با اینجور موارد نداشت ..خودم هرکاری خواسته بودم کرده بودم، انگار تنها مخالفتی که با من داشت همون قضیه بچه بود ..یه شب اواسط خرداد ماه بود که به سیاوش گفتم :فردا شب بریم دیدن آمنه و پدربزرگش ؟_باشه بریم !!در ضمن سفر یکماهه ما داره میشه، دوماه ها حواست هست ؟!_اره میدونم، ولی هوا اینجا خیلی خوبه .._برای من که اینجا و اونجا فرق نداره ،هر دو جاش تو هستی، پس هرجا خواستی میمونیم ...روز بعد همراه با سیاوش راهی خونه آمنه اینها شدیم ،آمنه در رو که باز کرد با لبخند همیشگی گفت :خوش اومدین بفرمایین ...وارد ساختمون شدیم .پدربزرگ آمنه همونطور ناتوان ،ولی با رویی باز ازمون استقبال کرد.. دست سیاوش رو فشرد و گفت :نوه طوبی خانمی درسته ؟!_بله .._خدا رحمت کنه مادربزرگت، رو شیرزنی بود به زمان خودش ..._ممنونم .._بشین پسرم ...سیاوش که با پدربزرگ گرم گفتگو شد، آمنه هم من رو کشوند توی آشپزخونه...همونطور که استکانهای چایی رو پر میکرد گفت :چه خبر؟ چند وقتیه خبری نیست ازت ؟!_هیچی توی خونه !کاری ندارم بکنم ،مدام خونه ام..._حوصله ات سر نمیره ؟!_چرا خیلی ..._البته تو شوهر داری حوصله ات نباید سر بره ..._درسته سیاوش هست ،ولی خب بیشتر وقتش سرش توی کتابه، حوصله منم زیادی سر میره..._در اصل ساکن تهرانی نه ؟_اره ..._از همونجا با شوهرت آشنا شدی ؟_نه از شمال ...._ربطش چیه ؟براش گفتم که چی شد و ما چطور ازدواج کردیم ،حرفام که تموم شد گفت :اوه چه ازدواج عاشقانه ای ،هنوزم همونطور دوستش داری یا ..._هنوزم دوستش دارم ...و واقعا هم دوستش داشتم! امنه گفت :از بس حرف زدیم چایی ها یخ کرد ..چایی ها رو عوض کرد و با هم رفتیم پیش سیاوش و پدربزرگ... آمنه اونشب تا دیر وقت اون دو تا حرف زدن و پدربزرگ آمنه از قدیم و خاطراتش با خانواده طوبی خانم گفت و ما گوش دادیم... موقع خداحافظی به آمنه گفتم :دور بعد شما باید بیاید !اروم جوری که پدربزرگش نشنوه گفت :من به خاطر وضعیت بابابزرگ نمیتونم جایی برم ،سخته برام این ورو اونور کردنش ...نوبتی که نیست ،شما بیاید ما هم تنهاییم، خوشحال میشیم !سیاوش گفت:درست میگید، هر کاری داشتید من در خدمتم خبر کنید ..._ممنون دستتون درد نکنه!!! همسایه ها همه لطف دارن به ما، توی این سالها که بابا بزرگ خونه نشین شده خیلی کمک حالم بودن ...._در هر حال روی کمک من و شهین هم حساب کنید .._حتما ..از در خونه اشون که اومدیم بیرون سیاوش گفت :چرا تنهان ؟_نمیدونم، نپرسیدم .._پدربزرگش حال خوشی نداره و نگران نوه اشه...مدام توی حرفهاش میگفت :عجیبه که آمنه با پدربزرگش زندگی میکنه و شنیدی که حتی گفت تنهاییم ..._اره ..._حتما صلاحشون اینه....فرداش بابا و زری اومدن به خونمون ...بابا و سیاوش انگار همه چی رو فراموش کرده بودن و عین دو تا رفیق مدام در حال گفتگو بودن... حتی سیاوش به واسطه بودن بابا بیشتر بیرون میرفت و این خیلی برای من خوشایند بود ...توی اون هفته ای که زری اینها بودن، آمنه رو ندیده بودم و نتونسته بودم با هم اشناشون کنم، موقع خداحافظی زری گفت :زیادم با دوست جدید خوش نگذرون، من رو یادت بره !!_من هیچوقت تو رو یادم نمیره، تو خواهرمی...._تو هم !!زری اینها که رفتن،علنا باز تنها شدم، بابا و سیاوش که برای خودشون و تو عالم خودشون خوش بودن، مامان هم که مدام دنبال این بود کجا گرد و خاکی هست و تمیزش کنه ...دو هفته ای بود مامان اینها ساکن خونه ما بودن که یه روز در حیاط رو زدن مامان گفت :چه عجب یکی این در رو زد ....خوشحال رفتم سمت در و گفتم :آمنه اس حتما!و حدسم هم درست بود آمنه بود !!!سلام علیکی کردیم دعوتش کردم داخل ...با مامان اشنا شد نشست...گفتم:کجا بودی این مدت دختر ؟!_اول که تو کجا بودی؟ بعدم بابا بزرگ حالش خوش نبود چند روزی بیمارستان و ...بودم .._چطور ما خبردار نشدیم ؟!الان چطوره ؟!_نیمه شب بود با همسایه روبرویی رسوندیمش بیمارستان ،خدا خیرش بده، برای کارای بابا بزرگ همیشه کمک حاله !!الان هم خوبه ،یعنی نه خوبه نه بد همونجوری ...مامان که در حال پذیرایی از آمنه بود گفت :تنهایی گناه داری دختر! به عمویی، عمه ای ،خاله ای کسی بگو کمک حالت باشه ...آمنه اروم و اونجوری که پیدا بود ناراحته گفت :اونقدری گردنم حق داره که هیچ جوره نمیشه محبتهاش رو جبران کرد ...ادامه دارد ❤️
چرا عاشق میشویم؟ رو بخون چون✨:این کتاب با تکیه بر پژوهشهای علمی توضیح میدهد عشق چگونه در مغز شکل میگیرد و چرا جذب بعضی افراد میشویم.اگر میخواهی احساسات و روابط عاطفی را از دیدگاه روانشناسی و علوم اعصاب بهتر درک کنی، این کتاب خواندنی و روشنگر است.t.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66
😱راز بزرگ کردن #۲۱_روزه_باسن😍😱 راز بزرگ کردن #15_روز_سینه🙈❌ بدون قرص-ژل ❌ بدون جراحی❌ بدون درد ❌️ شوهرکشصورت بدون جوش پوستی زیبا و شفاف وموهای پر پشت و بلند اگر دوست دارین عید امسال بدرخشین این کانال رو از دست ندین 👇👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… دلایلی مجبورم زود پاک کنم👆🏻👆🏻
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #حوریه #قسمت_بیستم _مگه چیزیه که کسی تو رودرواسی بمونه خودشم تمایلی به بچه نداره ... _ولی تو بازم به حرف من گوش بده ،چند تا دکتر برو الکی هم رو خودت عیب نذار .. در جواب باشه ای میگفتم ،ولی اون نمیدونست خودم توی دلم چه خبره ...گاهی…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستویک_اصلا به من چه خودتون میدونید من و سیاوش راهی شیراز شدیم و ساکن همون خونه دوست داشتنی، حال و هوای شیراز بهتر بود ومن واقعا روحیه ام عوض شده بود ولی برای سیاوش انگار هر جایی که میرفت فرقی نداشت همون بود که بود !!!من یه زن ۳۵ ساله بودم و سیاوش یه مرد ۶۰ ساله اونجا بود که تازه داشتم به اینهمه تفاوت سن پی میبردم ،سیاوش با وجود سن و سالش ولی نسبت به همسن و سالهاش سالم بود، از لحاظ جسمی حداقل سالم بود... درگیر بیماریهای معمول نبود و من باز خدا رو شکر میکردم که نمیخوام درگیر بیماریهاش هم بشم ...اما از لحاظ روحی و روانی درسته مشکلی نداشت، ولی دلش میخواست تنها باشه و این من رو اذیت نیکرد، من هنوز شور و نشاط جوونی رو داشتم و اینجاها بود که تفاوتهای سنی داشت رو میشد ...سعی میکردم درگیری ایجاد نکنم و خواسته هام رو تا جایی که میتونستم و توان داشتم خودم برآورده میکردم و همین باعث شده بود سیاوش کلا خودش رو از محدوده خواسته های من بیرون بکشه و مدام سرگرم کتابهایی بود که دور و برش ریخته بودن ...توی همسایگی خونه شیراز خانواده ای بودن که خانمی همسن و سال من داشت.... درواقع خونه متعلق به پدر بزرگ اون خانم بود، اون خانم که اسمش آمنه بود خیلی خوش رو و مهربون بود... اولین باری که دیدمش یکهفته ای بود که رسیده بودیم شیراز و چون حوصله ام سر رفته بود بدون سیاوش رفته بودم برای قدم زدن توی همون خیابونی که از بهشت بهتر بود ...دم در خونه دیدمش کلی خرید دستش بود و سعی داشت بدون اینکه اونها رو بگذار زمین کلیدش رو در بیاره ....رو بهش گفتم :میتونم کمکتون کنم؟! لبخندی زد و شونه تخم مرغی که دستش بود رو گرفت طرفم و گفت :ممنون میشم !!!چند تا از خریدها رو ازش گرفتم و در رو باز کرد و گفت :ممنون پدربزرگم خوابه این وقت روز نخواستم بیدارش کنم..._خواهش میکنم...._انگار تازه اومدید این محل !_یه جورایی اره مسافریم !_خونه طوبی خانم رو خریدید ؟!نگاهی به خونه انداختم و گفتم :راستش نه خودمون صاحب خونه ایم ...._ااا نمیدونستم کسی از اقوام طوبی خانم ایران باشه !!!_در واقع نبودن چند سالی هست که اومدن، تهران زندگی میکنیم یکبار چند سال پیش اومدیم شیراز و الان ..._خیلی خوشحال شدم از دیدنتونامیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم من آمنه ام !_منم شهین ..و اون روز باب دوستی و آشنایی من و آمنه باز شد ...به سیاوش که گفتم :دم در یه دوست پیدا کردم ..گفت :دوست رو از دم در پیدا نمیکنن شهین خانم !!_خانم خوبی بود مهربون و خونگرم ._این خصلت شیرازیهاس ..._در کل ازش خوشم اومد ..._خدا کنه!!! تا کمتر غر از حوصله سر رفتن بزنی .._من غر میزنم سیاوش؟! واقعا که!!! _خیلی خب باشه در کل خوشحالم دوستی برای خودت پیدا کردی ...از اونروز هربار میرفتم بیرون دم در خونه آمنه رو هم نگاه میکردم ولی خبری ازش نبود ....به روز که سیاوش در حال کتاب خوندن بود و منم سرم گرم شمعدونی هایی بود که تازه کاشته بودیم و کنار حوض گذاشته بودیم در حیاط رو زدن ...سیاوش از جا بلند شد تا در رو باز کنه صدای سلام و علیک با کسی اومد و بعد دیدم با کاسه ای پر از اش اومد طرفم و گفت:یه خانم دم در کارت داره فکر کنم دوستت باشه !خوشحال بلند شدم و رفتم سمت در ،درست بود آمنه بود سلام علیکی کردیم و گفت :ببخشید انگار مزاحم شدم !_نه بابا بیا داخل ..._نه مزاحم نمیشم ،یه کم اش درست کردم نمیدونم خوب شده یا نه گفتم براتون بیارم انشاالله پدرتون هم خوششون بیاد ..._پدرم ؟!_آقایی که کاسه اش رو گرفت ..._آهان سیاوش شوهرمه !!تعجب رو توی صورت آمنه دیدم،ولی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :آهان ببخشید من رو ...خداحافظی کرد و رفت ...سیاوش از لحاظ ظاهری زیاد پیر نبود که آمنه اون رو پدر من بدونه یا شایدم من خودم رو گول میزدم که در ظاهر پیدا نیست این اختلاف سن ...رفت و آمد من و آمنه از اونجاها شروع شد ،دختر مجردی بود که توی یه موسسه کار میکرد و پیش پدربزرگش زندگی میکرد....به دعوتش به خونه اونها رفتم....پدربزرگش هم بود...اونروز نیم ساعتی پیش اونها نشستم و بعد که بلند شدم تا برم آمنه گفت :بشین چرا اینقدر زود ؟!_نه دیگه برم، تو که همینم نیومدی ...._میام دیر نمیشه ...رو به پیرمرد گفتم:خدانگهدار پدر جان، از دیدنتون خیلی خوشحال شدم !_بازم بیا دخترم ..._چشم ..._به نوه طوبی خانم هم بگو بیاد،درسته نمیبینم و اصلا قبلا هم ندیدمش ،ولی نشونی از قدیمه..._حتما بهش میگم....وارد خونه خونمون که شدم رو به سیاوش گفتم :طفلی آمنه پدربزرگش نه میتونه راه بره هم نابیناست ..._چرا ؟_نمیدونم نپرسیدم!!! حتما به خاطر سن و ساله ...از مادر بزرگت پرسید و مادرت و خواست بری دیدنش، ❤️
😱راز بزرگ کردن #۲۱_روزه_باسن😍😱 راز بزرگ کردن #15_روز_سینه🙈❌ بدون قرص-ژل ❌ بدون جراحی❌ بدون درد ❌️ شوهرکشصورت بدون جوش پوستی زیبا و شفاف وموهای پر پشت و بلند اگر دوست دارین عید امسال بدرخشین این کانال رو از دست ندین 👇👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… دلایلی مجبورم زود پاک کنم👆🏻👆🏻
🎥 ربات انساننما در نمایشگاه AWE 2026 شانگهای.t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_نوزدهم _بشه هم حقشه !! اونشب اخرای شب بود که مردا اومدن رو به سیاوش که خستگی از سرو روش میبارید گفتم :تموم شد ؟! _اره ولی باید قفل ساز ببریم قفلها رو عوض کنیم ،گویا کسی کلید داشته ... چیزی نگفتم نمیخواستم سیاوش چیزیبدونه ،هیچ…#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی#حوریه#قسمت_بیستم_مگه چیزیه که کسی تو رودرواسی بمونه خودشم تمایلی به بچه نداره ..._ولی تو بازم به حرف من گوش بده ،چند تا دکتر برو الکی هم رو خودت عیب نذار ..در جواب باشه ای میگفتم ،ولی اون نمیدونست خودم توی دلم چه خبره ...گاهی تصمیم میگرفتم بدون خواست سیاوش بچه دار بشم ،وقتی بچه می اومد شاید اونم مجبور به پذیرش میشد،ولی سیاوش زرنگ تر از این حرفا بود ...میدونستم داره در حقم ناحقی میکنه، ولی زورم نمیرسید ،اون اواخر از هر ترفندی جلو رفته بودم ،دعوا کردم ،با زبون خوش گفتم، قهر کردم ،حتی تهدید به جدا شدن کردم ...ولی هیچکدوم روی سیاوش تاثیری نداشت، مرغش فقط یه پا داشت اونم میگفت :نه !!!دیگه خودم هم کم کم داشتم سرد میشدم... میرفتم به سمت ۳۵ سالگی و با حرفهایی که از سیاوش می شنیدم در مورد بچه ،خودم هم داشتم به این نتیجه میرسیدم که واقعا بچه جز دردسر چیزی نداره ...کم و بیش کنار اومده بودم با قضیه، ولی وقتهایی که مامان روی اعصابم میرفت باز فیلم یاد هندوستان میکرد و جنگ اعصابی با سیاوش راه می انداختم ...سیاوش گه گاهی با ماریا در تماس بود، اعصابم خرد میشد و یه بار وقتی از پای تلفن بلند شد عصبانی گفتم :همه چی برای خودت خوبه، برای من بد ؟!سیاوش هاج و واج نگاهم کرد وگفت: چی ؟_میگم هرکاری خودت بخوای بکنی آزادی، به من که میرسه نباید کاری کنم ..._چیکار میخواستی بکنی که من نگذاشتم شهین خانم ؟!یا من چیکار کردم ؟_یعنی چی که مدام با زن سابقت در تماسی ؟!_شهین من دو سه ماهی یه سراغ ازش میگیرم تنهاس !_به ما چه ؟_باشه به ما چه !!!دلیل این عصبانیت چیه ؟!_خسته شدم ..._میدونستم یه روزی به این جا میرسی.._سیاوش هرچی میگم هی نگو میدونستم، میدونستم!! هیچ کمکی به من و زندگیمون نمیکنی._چیکار باید بکنم که نکردم !؟بعد دستهاش رو بالا آورد و گفت:لطفا بحث بچه پیش نکش خب!!! _کی خواست اسم بچه بیاره؟! مدام توی خونه ایم حوصله ام سر رفته ..._کجا بریم !تو بگو ..._نمیدونم ..._نشد دیگه، یا باید بدونی چیکار میخوای بکنی یا نه ؟!اگه میدونی که بگو اگه نمیدونی، هم غر الکی نزن !پام رو زمین کوبیدم و گفتم:ته همه چی من میشم آدم بده !!!_عجب!!! کی گفت تو آدم بده ای عزیز من؟! هر کاری دوست داری و حالت رو خوب میکنه رو انجام بده... من نه مخالفم نه جلوت رو میگیرم..._ولی کمکی هم نمیکنی !_تو بگو من کمک کنم !به سیاوش حق میدادم، توی اون موارد واقعا کاری به کار من نداشت و اگه چیزی برای سرگرمی پیدا میکردم ،قطعا پایه ام میشد و ازم حمایت میکرد ...مشکل این بود که خودم کاری برای سرگرمی پیدا نمیکردم ...ته ارتباطم با دیگرون هم ارتباط با زری بود و خونه مامان ،که اونها هم از هر ده تا کلمه ای که میگفتن ۵ تاش از بچه بود و من ترجیح میدادم ارتباط رو کم کنم ...مامان واقعا داشت به این نتیجه میرسید که من بچه دار نمیشم و مدام توی گوشم میخوند :شهین یه وقت چیزی نگی یا ناراحتی درست نکنی، سیاوش به خاطر بچه حرفی بهت بزنه ها !!!مردا رو بچه خیلی تعصب دارن و مخصوصا زنشون که بچه دار نشه دیگه واویلا.... والا مرد خوبیه حرفی نمیزنه از بچه ...خوشخیال بود مامان من !!!گذاشتم توی فکر و خیال خودش بمونه و من رو مقصر بدونه ،چون اگه میفهمید سیاوش بچه نمیخواد قیامت میکرد !!!۵ سالی بود که از خارج از کشور برگشته بودیم... توی اون مدت شاید یه بار رفته بودیم خونه باغ ،خودم هم تمایلی برای رفت و آمد به اونجا نداشتم...زری گاهی حرفی از کریم و رضا میزد، با اینکه تمایلی به شنیدن نداشتم یه بار گفتم :الان واقعا دارن زندگی میکنن ؟!_در ظاهر که اره .._چرا در ظاهر ؟_اخه کسی از داخل زندگی کسی خبر نداره که !!!_بالاخره ناراحتی بود ،رو میشد ..._مریم صداش در میاد به نظرت ؟+عید سال ۷۸ رو که گذروندیم سیاوش پیشنهاد داد :میای بریم شیراز ؟پریدم بالا و دستهام رو بهم کوبیدم و گفتم :توی همون خونه قبلی ؟!خندید و گفت :اره همونجا !!!گاهی یادت میره یه خانم ۳۵ ساله ای چنان ذوق میکنی عین بچه ها ،اصلا من به خاطر وجود تو بچه نمیخوام... ایناها بچه دارم دیگه ..._واقعا که ذوق آدم رو کور میکنی ..._ببخشید شوخی کردم، پس بپیچ بریم، روی چند ماه هم حساب کن بریم بمونیم...روزی که رفتم تا از مامان اینها خداحافظی کنم مامان ناراضی گفت :شماها یه جا بند نمیشید نه ؟!_یعنی چی مامان ؟تو این ۵ سال کجا رفتیم خب یه سفره دیگه !_سفرتون هم مثل آدمیزاد نیست، آخه آدم چند ماه میره سفر؟! همین کارا رو میخوای بکنی که دل به زندگی نمیدی بلکه یه بچه داشته باشی ..._باز بحث بچه نکن مامان من و سیاوش باید راضی باشیم که هستیم ...ادامه دارد ❤️
کات کردی و حالت اوکی نیست ؟ چند تا راه کاربردی برای اینکه کمتر به اکست فکر کنی :✨ باشگاه برو — هر روز حتی نیم ساعت، خستگی بدنی ذهن رو آروم میکنه.✨روتین جدید بچین — ساعت خوابتو تغییر بده، صبح زود بیدار شو.✨ شب گوشیتو بذار کنار — فکر کردن قبل خواب رو کمتر میکنه.✨ یک کار عقبافتاده رو شروع کن — مثلا مرتب کردن کمد یا یادگیری یه مهارت آنلاین.✨ جاهایی برو که قبل با اون نبودی — کافه جدید، پارک جدید. ذهن مکانهای جدید رو دوست داره.✨ با یکی درد دل کن، ولی زیاد کشش نده — بریز بیرون، بعد تمومش کن.t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
آخرین نسخه تلگرام مجهز به : ☄️پریمیوم رایگان تلگرام 💥✅هوش مصنوعی تولید عکس و فیلم رایگان ▶️⌨️📸پروکسی های اختصاصی و بدون قطعی 🔗🌐کاملا امن دانلود شده از فروشگاه گوگل 🛒💯
یه هـــــــیکلی بساز که راه رفتنی همسرت آبدهنشو قورت بده🤤😂👇بـــــــــاسن توپ بادی🙈ســـــــــینه های مرمری و سربالا🙈شـــــــــکم و زیرشکم کتابی😍جـــــــــوانسازی نقاط سلطنتی بدن😜بدون رژیم و دکتر بازی و باشگاه بیا شوهر کُشش کن🥶😍👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… بعد زایمان وابره هیکلت 😒 بیا ببینم🥰✌️
پادکست این نقطه - یه خط مستقیمتو این اپیزود راوی در مورد ارتباط بین کارها و نتایجشون صحبت میکنه و تفاوت بین دو نوع نگاه رو توضیح میدهt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
افکار ما چگونه باعث بروز بیماری میشوند.
رژیـــم نگـیـریـد 😳🤨🤫اگر چاق هستید و بیشتر اضافه وزنتون شکم و پهلوهاتون جمع شده، رژیم غذایی روش مناسبی نیست 😟رژیم سوخت ساز بدنتون پایین میاره و باعث میشه اضافه وزن بیشتری برگردهوارد کانال زیر بشید تا راه درمان بیش از 8000نفر که به سادگی لاغر شدن رو ببینید👌👌برای درمان چاقی روی لینک زیر کلیک کنید👇👇t.me/+QvnYEOGgZiWT7mnxhttps://t.me/+QvnYE… زود پاک میشه یکبار برای همیشه لاغر شو. ولاغر بمان با تیم حرفه ای شوک لاغری 👆👆👆
✨ زیبایی، کیفیت و اصالت؛ سه اصل جدانشدنی انتخاب شما.در جهیزیه لوکس پالیزی هر محصول با دقت انتخاب شده تا سالها زیبایی و کیفیت را مهمان خانه شما کند.t.me/+P8Y1ku8SGCYlvkNH%D9%85%D8%A7 روی قیمت رقابت نمیکنیم؛ روی کیفیت، اصالت و رضایت مشتری رقابت میکنیم.برای ورود به مجموعه لوکس پالیزی کافیه روی لینک زیر کلیک کنی😍👇t.me/+P8Y1ku8SGCYlvkNH
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_هجدهم _این دو تا چطور سر راه هم قرار گرفتن؟ _چمیدونم نادونن ! _تو هم میگی نادونی ؟! _اره دیگه ... با دو تا بچه ... _شاید کنار بیان! از کجا معلوم ! _فعلا که دارن کنار میان، کلا خوش ندارم در موردشون حرف بزنم ... _چرا ؟ _گیر ندا…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_نوزدهم_بشه هم حقشه !!اونشب اخرای شب بود که مردا اومدن رو به سیاوش که خستگی از سرو روش میبارید گفتم :تموم شد ؟!_اره ولی باید قفل ساز ببریم قفلها رو عوض کنیم ،گویا کسی کلید داشته ...چیزی نگفتم نمیخواستم سیاوش چیزیبدونه ،هیچ دلم نمیخواست این قضیه رو درباره خانواده ام بدونه ....انگار منصور هم نگفته بود که کلیدها دست رضا بوده ...حتما زری بهش گوشزد کرده بوده...گذشت و دیگه هیچ حرفی نه از خونه باغ زده شد ،نه از مریم و رضا ....حتی دوست نداشتم سراغشون رو از زری بگیرم ...روزهایی که میگذروندم خالی از هر هیجانی بود ...بیکار بودم و سیاوش هم توی خونه یا در حال استراحت بود یا کتاب خوندن گ،اهی شاکی میشدم و میگفتم:خسته شدم سیاوش !_چه کنم شهین ؟_پاشو بریم بیرون پیاده روی ،جایی!_شهین جان پاهام یاری نمیکنه! با زری برو ..._اخه زری با دوتا بچه ..._برا خودت دوست پیدا کن، چمیدونم یه سرگرمی یه کاری ... چیزی !ته همه حرفاش به همین میرسید و من میدیدم که این تفاوت سنی داره اثارش رو ،رو میکند...چیزی نمیتونستم بگم !!!انتخاب خودم بود، نه خانواده ام تقصیری داشتن ،نه حتی سیاوش، پس مجبور بودم بسازم ...زری اینها تونسته بودن توی اون سالها پس اندازی داشته باشن و برای خودشون خونه کوچیکی خریده بودن و میخواستن از خونه ما برن ...سیاوش ناراضی بود و میگفت:شما برید من چه کنم ؟!و منصور میگفت :کار رو ول نمیکنم آقای کاردار ،ولی خب جامون اینجا کوچیکه با دو تا بچه ..._من سرایدار دائم میخوام .._سعی میکنم کارها رو برسونم،اگه نتونستم یکی جام بیارید ..از رفتن زری اینها ناراحت بودم، لااقل تا زری بود هر روز میدیدمش،ولی وقتی میرفت نه... ولی خب اونها هم حق مستقل شدن داشتن... زری اینها که اسبابشون رو بستن تا برن ،توی تمام طول کار همراهی کردم زری رو ،ولی دلم خون بود، اونها که رفتن من تنها تر از قبل شدم ...مامان هر بار من رو میدید میگفت :شهین داره سنت بالا میره ،فکر بچه باش دختر ،میدونی چند ساله ازدواج کردی ؟نمیتونستم بهش بگم سیاوش بچه نمیخواد. میدونستم الم شنگه به پا میکنه برای همین میگفتم :توی فکرش هستیم ..ولی دروغ بود!!! سیاوش سفت و سخت مخالف بچه دار شدن بود،تا حدی که یه بار که توی اوج عصبانیت به سیاوش گفته بودم :من بچه میخوام سیاوش!!! تنهایی نمیتونم ...گفته بود:ولی من نمیخوام !!!_تو یه طرف قضیه ای ،یه کم هم به خواست من توجه کن، کاری نکن بیخبر از خودت بچه دار بشم ..._میدونم بچه نیستی که ناراحتی درست کنی !!!من دیگه پیرم شهین،حوصله نق و نوق بچه رو ندارم .._تو هم حرف یاد گرفتی هرچی من میگم میگی پیرم .._مگه نیستم !!!من الان باید منتظر نوه ام باشم نه بچه ..._ولی ...من جوونم !!!_میدونم .._به خاطر من ..._ببین شهین به خاطر تو هم هست که مخالفت میکنم، الان بچه دار بشی قسمت عظیمی از مسئولیتهای بچه برای توئه، شاید یه زمانی مجبور بشی تنهایی از بچه نگهداری کنی، خودت اذیت میشی ..._با اینهمه من بچه میخوام ..._باز حرف خودش رو زد، انگار مغازه اس که بگه بیا این برای تو! بچه مسیولیت داره ،ناراحتی غم و غصه داره، من آدمش نیستم !!هر چی من میگفتم سیاوش محکم تر مخالفت میکرد ...نزدیک به ۳۰ سال داشتم و به پشت سرم که نگاه میکردم میدیدم چه اشتباهاتی کردم! کارم رو رها کرده بودم و توی اون سالها هیچ سودی از زندگی نبرده بودم، تنها چیزی که ازش ناراضی نبودم، ازدواجم با سیاوش بود ...درسته زندگی با سیاوش شور و هیجانی نداشت و گاها روزها با هم یکی به دو میکردیم، ولی من سیاوش رو دوست داشتم ..دیگه خونه باغ نرفته بودیم و گاهی سیاوش میگفت :چند روزی بریم خونه باغ !!!و من کاملا رد میکردم،سیاوش پا پی چیزی نمیشد و درباره این عدم تمایل هیچوقت چیزی نمیپرسید ...روزها مون و سالهامون پشت سر هم میگذشت، بی هیچ اتفاقی گاهی که از همین بی اتفاقی مینالیدم ..زری میگفت :همین که همه اروم و بی سرو صدا دارن زندگی میکنن خودش بزرگترین نعمته ..._ولی دیگه خیلی آرومه، هیچ خبری نیست .._چه خبری میخوای دعوا میخوای و درگیری ؟_نه خب شادی باشه ..._زندایی باید دست بالا بزنه برا پسرا تا شادی هم جور بشه ...برادرهام اون سالها دانشگاهشون رو رفته بودن و هرکدوم سر کاری بودن، ولی به قول مامان هنوز جفتی براشون پیدا نشده بود ،مامان هنوزم نگران بچه دار نشدن من بود و مدام میگفت :شهین دکتر رفتی؟ پیگیری کردی ؟و دست آخر مجبور شدم بگم :نه مامان نرفتم، سیاوش مشکلی نداره، خودت هم میدونی، پس مشکل منه که بچه دار نمیشم ..._وای دختر دختر عیب رو خودت نذار ..._عیب چی مامان خب بچه دار نمیشم .._سیاوش چی میگه ؟!_چی بگه ؟_خب اون بچه نمیخواد.؟!نکنه تو رودرواسی بمونه ...❤️
کاربرد هر کدام از مُسکِن ها چیست و برای کدام درد مناسب است (هر مسکنی برای هر دردی مناسب نیست)۱- پیروکسیکام: ضد التهاب، ضددرد، تب بر٢- مفناميک اسيد: دردهای قاعدگی، دندان درد۳- ناپروکسن: ضددرد، ضدالتهاب با عوارض کمتر۴- نوافن: دندان درد، سردرد، دردهای عضلانی و مفصلی ۵- ژلوفن: ضد التهاب، ضددرد و سردردهای میگرنی ۶- ایبوپروفن: آرتریت، درد پس از کشیدن دندان، ضدتب۷- استامینوفن: ضددرد، ضد تب۸- استامینوفن کدئین: ضد سرفه، مسکن برای دردهای متوسط۹- آسپیرین ( آ. اس. آ): ضددرد غیرمخدر، تببر، ضدالتهاب، ضد لخته خون۱۰- آکسار (آ.ث.آ): ضددرد، ضدتب، ضدمیگرنt.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66
یه هـــــــیکلی بساز که راه رفتنی همسرت آبدهنشو قورت بده🤤😂👇بـــــــــاسن توپ بادی🙈ســـــــــینه های مرمری و سربالا🙈شـــــــــکم و زیرشکم کتابی😍جـــــــــوانسازی نقاط سلطنتی بدن😜بدون رژیم و دکتر بازی و باشگاه بیا شوهر کُشش کن🥶😍👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… بعد زایمان وابره هیکلت 😒 بیا ببینم🥰✌️
دنیای شگفت انگیر مغز : 🌕 با زبانی ساده و جذاب، عملکرد مغز را توضیح میدهد و کمک میکند رفتار، حافظه، احساسات و تصمیمهایت را بهتر درک کنی.این کتاب مفاهیم پیچیده علوم اعصاب را به شکلی روان و کاربردی بیان میکند و برای علاقهمندان به روانشناسی و ذهن، خواندنی است..t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
رژیـــم نگـیـریـد 😳🤨🤫اگر چاق هستید و بیشتر اضافه وزنتون شکم و پهلوهاتون جمع شده، رژیم غذایی روش مناسبی نیست 😟رژیم سوخت ساز بدنتون پایین میاره و باعث میشه اضافه وزن بیشتری برگردهوارد کانال زیر بشید تا راه درمان بیش از 8000نفر که به سادگی لاغر شدن رو ببینید👌👌برای درمان چاقی روی لینک زیر کلیک کنید👇👇t.me/+QvnYEOGgZiWT7mnxhttps://t.me/+QvnYE… زود پاک میشه یکبار برای همیشه لاغر شو. ولاغر بمان با تیم حرفه ای شوک لاغری 👆👆👆
۴ قانون طلایی برای رابطه ای که توش هم عشق هست هم احترام هم رشد !❤️🔥قانون : هر اختلافی یه در رشد دارهتحقیقات گاتمن میگه ۶۹ مشکلات زوجها قابل حل نیستند ولی ما میتونیم یاد بگیریم با تفاوت ها زندگی مسالمت آمیز بسازیم❤️🔥قانون : نخواه برنده باشی. بخواه شریک باشیقبل از گفتن هر حرفی از خودت بپرس این جمله دیوار میسازه؟ یا پلی بینمون میزنه؟❤️🔥قانون : ما هم تیم هستیم نه حریف همحتی وقتی اختلاف داریم باز یادمونه که قراره از دل این اختلاف کنار هم در بیایم نه روبروی هم❤️🔥قانون : عصبانیت مرز دارهاگه خشممون از یه حدی گذشت به وقفه ۲۰ دقیقه ای کمک میکنه انفجار رو تبدیل به گفت و گو کنیم جمله جادویی الان نیاز دارم ۲۰ دقیقه تنها باشم تا بتونم آروم برگردم پیشت.حالا بفرست برای پارتنرت :)))t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✨ زیبایی، کیفیت و اصالت؛ سه اصل جدانشدنی انتخاب شما.در جهیزیه لوکس پالیزی هر محصول با دقت انتخاب شده تا سالها زیبایی و کیفیت را مهمان خانه شما کند.t.me/+P8Y1ku8SGCYlvkNH%D9%85%D8%A7 روی قیمت رقابت نمیکنیم؛ روی کیفیت، اصالت و رضایت مشتری رقابت میکنیم.برای ورود به مجموعه لوکس پالیزی کافیه روی لینک زیر کلیک کنی😍👇t.me/+P8Y1ku8SGCYlvkNH
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_هفدهم با حامله شدن زهره همه رفتارشون با اونا خوب شده بود ...بچه اول زهره و مصیب پسر شد .. مریم سخت درس میخوند، دوست داشت معلم بشه و درسش هم عالی بود ...زری اون سال کنکور داد و قبول شد میخواست بره دانشگاه ... دوسال از همه چی گذشته…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_هجدهم_این دو تا چطور سر راه هم قرار گرفتن؟_چمیدونم نادونن !_تو هم میگی نادونی ؟!_اره دیگه ... با دو تا بچه ..._شاید کنار بیان! از کجا معلوم !_فعلا که دارن کنار میان، کلا خوش ندارم در موردشون حرف بزنم ..._چرا ؟_گیر ندا شهین ..._یه چیزی هست و تو نمیگی ادمی نیستی اینطوری سروته حرف رو، هم بیاری! واضح بگو ببینم چی شده مریم رو چه به رضا ؟!_ول کن شهین ...._زری خودتم میدونی ول نمیکنم پس حرف بزن ..._چیزی نیست رضا اومد خواستگاری مریم و اونم قبول کرد ،مثل همون موقع که اومد خواستگاری تو و تو قبول نکردی ..._اونموقع رضا علنا گفت میخواد انتقام بگیره الان چی ؟تازه من یه دختر مجرد بودم ولی مریم چی ؟_ خودش میبینه بچه هاش جلو چشمش بودن خودش قبولشون کرد .._الان واقعا باهم کنار اومدن ؟_حتما اومدن !!پاشو برو حتما حرفای شوهرت تموم شده ،هوا هم سرد شد .._هوا سرد نیست، اگه تو میخوای از جواب دادن طفره بری موضوع دیگه ایه !!!یه چیزی هست و تو نمیگی حالا چی الله و اعلم !!!زری جوابی نداد و رفت ،منم رفتم تا بخوابم...روز سیزده به در شد و همه رو سر پا کردم که بریم خونه باغ... زری و مامان ناراضی بودن و هر کاری میکردن تا من رو منصرف کنن، اونقدری ضایع از رفتن سرباز میزدن که صدای بابا هم در اومد و گفت :ریحان چرا مخالفت میکنی اینقدر ؟!بهترین جا خونه باغه و اینجوری مامان و زری ساکت شدن... وارد حیاط خونه باغ که شدیم از اون حیاط تمیز و مرتب خبری نبودی، درختها و باغچه ها توی وضعیت خوبی نبودن و این نشون میداد که چند ماهیه کسی به اونجا سر نزده...سیاوش از دیدن حیاط شوکه شد و رو به منصور گفت در این حد ازت توقع نداشتم !منصور انکار خودشم جا خورده بود گفت :خودمم از خودم توقع نداشتم !زری گفت :کاری نداره دو ساعته تمیز میکنیم...زری نگاهی به دور و اطرافش کرد و گفت: راستش ..راستش ما این چند سال اینجا سر نزده بودیم، یعنی اوایل می اومدیم یا منصور تنها می اومد تا اینکه یه بار رضا پیشنهاد داد که کارای اینجا رو بکنه !_رضا؟! مگه اون کار نداره اینجا چیکار داشت ؟_منم همین رو گفتم بهش ،اونم گفت به یاد زمانی که با خانم بزرگ اینها بوده دوست داره هر چند وقتی یه بار اینجا سر بزنه. ماهی یکبار که می اومد تهران ،قرار شد همون ماهی یه بار بیاد سر بزنه و کاری چیزی بود انجام بده ...._معلومه چقدر کار کرده !!!!_یه چیز دیگه هم هست ..._دیگه چی ؟!_رضا و ...ساکت شد، گفتم :حرف بزن تا کسی نیومده !_انگار رضا و مریم اینجا قرار گذاشتن ...کمی حرفش رو توی سرم چرخوندم وگفتم:چیییی؟! مریم اینجا چیکار داشته؟! واقعا که زری ما همه چی رو داده بودیم امانت دست شما اینجوری امانت داری میکنن ؟!_کف دستم رو بو نکرده بودم که!!+ گفتم لابد میخواد خوبی کنه ...._خوبی از رضا ،مثل اینکه توقع داشته باشی جوجه تیغی رو که نوازش که میکنی، دستت رو زخم نکنه...._به خدا به جان منصور من خبر نداشتم وقتی هم فهمیدم عذرش رو خواستم ..._زحمت کشیدی واقعا !!!_شهین ؟!_چیه توقع نداری برات کف بزنم که ؟!داری میبینی که چطور نگهداری کردن....حتی بعد از به قول خودت عذرش رو خواستن حتی نیومدی یه سر، در باز بوده خدا داند چند وقته...._من وقتی فهمیدم اونقدر درگیر دعوا با مریم و رضا بودم که به هیچی فکر نمیکردم ،به منصور نگفتم اگه بفهمه قیامت میکنه ...._مریم!!! آخه باورم نمیشه اون بخواد با رضا ازدواج کنه..._منم...._از کجا فهمیدی ؟_به رضا شک کردم زیاد رفت و آمد میکرد و بعدم زهره هم شک کرده بود به مریم ،همه چی که کنار هم قرار گرفت پازل درست شد.... _عجب....._اره مصیب انگار مجبورشون کرده خواستم چیزی بگم که سیاوش رو دیدم که می اومد طرفمون ناراحت بود حقم داشت از همون فاصله گفت :بهتره برگردید تهران! مثل خودش از همون دور گفتم :چرا ؟_نمیشه وارد ساختمون شد، بیرون هم هوا سرده برگردید تهران ما هم شب برمیگردیم...ما همراه با شاکر، برادرم، برگشتیم تهران و رفتیم خونه مامان بقیه موندن خونه باغ تا کارها رو تموم کنن ...شاکر که رفت بیرون زری رو به مامان گفت راحت باش زندایی به شهین گفتم همه چی رو ..گفتم :به به !!!مامان خانم شما هم شریک جرمی؟! _چه شریک جرمی دختر ؟من بعدها فهمیدم ،بعدا زری گفت تا بتونم بابات رو راضی کنم بره سر عقد ...._بابا هم میدونه ؟!_نه!!! مگه عقلمون کمه بابات بفهمه سکته میکنه.._عجب..اصلا این دوتا از کجا باهم آشنا شدن؟! زری گفت :رضاس دیگه هنوز اون حس قدیمیش خوب نشده همون حس انتقام.._دیدی گفتم!_والا من موندم یه کاری سالها پیش نشده،تموم شد دیگه !_براش سنگین اومده،حرفی هم نتونسته بزنه باید به جوری تخلیه روحی روانی کنه، امیدوارم دیگه این آخریش باشه و مریم باز دچار دردسر نشه...ادامه دارد ❤️
☑️برای سلامت بدن خود این نقاط را روی پا خود فشار دهید🦶t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
💢بزرگترین کشف تاریخ پزشکی 😱👈با یک #محصول فوق العاده عالی و طبیعی #پوستت رو درمان و زیبا کن ‼️😍برای زیبایی و شفافیت #پوست کافیه بزنی رو #لینک_زیر👩 ⬇️👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… فوق العاده عالی✔️ کاملا تضمینی و اورجینال ✔️
🔴🔴 فوری فوری🔴🔴ویلا فلت کلاسیک 300 متری 190 متر زیر بنا ، دو خوابه (چمستان آهودشت) 📜مدارک تکمیل💟قیمت5میلیارد کلیدتحویل🔥نقد و اقساط بلند مدت بدون بهره❌معاوضه با خودرو و ملک در مازندران🙋🏻♀️#اقامت_رایگان_در_صورت_خرید🔰کارشناس فروش خانم طلایی :📲 09190856860 آیدی تلگرام:@Misstlaee برای مشاهده عکسهای بیشتر لینک زیر را لمس کنید👇t.me/msstalaea6868%F0%9F%94%B4%F0%9F%94%B4 فوری فوری🔴🔴ویلا فلت کلاسیک 300 متری 190 متر زیر بنا ، دو خوابه (چمستان آهودشت) 📜مدارک تکمیل💟قیمت5میلیارد کلیدتحویل🔥نقد و اقساط بلند مدت بدون بهره❌معاوضه با خودرو و ملک در مازندران🙋🏻♀️#اقامت_رایگان_در_صورت_خرید🔰کارشناس فروش خانم طلایی :📲 09190856860 آیدی تلگرام:@Misstlaee برای مشاهده عکسهای بیشتر لینک زیر را لمس کنید👇t.me/msstalaea6868
تمرینهای روزانه اعتماد به نفس خیلی هم کاربردی و جذابن حتما انجام بدین :1. زبان بدن قوی: هر روز چند دقیقه جلوی آینه صاف بایست، شانهها عقب، لبخند بزن.2. موفقیتهای کوچک: یک کار ساده انجام بده (مثل جمعکردن تخت یا یک تماس کوتاه) و تیک بزن.3. خودگویی مثبت: ۳ جمله کوتاه مثل «من توانمندم» یا «من ارزشمندم» رو با صدای بلند تکرار کن.4. مواجههی تدریجی: امروز یک کار کوچیک که کمی ترسناک به نظر میاد انجام بده (مثلاً پرسیدن سؤال ساده).5. ثبت دستاوردها: شب ۳ تا از بهترین کارهایی که امروز انجام دادی رو یادداشت کن.6. مراقبت از ظاهر و بدن: روزی ۱۰ دقیقه پیادهروی یا حرکات کششی + لباسی که حس خوبی میده.
👈افرادی که مشکلات #زودانزالی بی #میلی جنسی و #عدم نعوذ دارند نباید به دنبال قرص های شیمیایی بروند چون این قرص ها باعث افزایش فشارخون و عوارض جبرانناپذیری میشه☠مشکلات جنسی خود به خود بهتر نمیشود وارد کانال زیر بشید تا راه درمان کسانی که با گیاهان دارویی تونستن مشکلات جنسی شون رو برطرف کنند ببینیدبرای درمان مشکلات جنسی وارد لینک زیر بشید👇telegram.me/joinchat/AAAAAEahOR1Lc8DAqgfS… آموزش ✅درمان ریشهای مشکلات جنسی📛❌📛مشاوره رایگان و محرمانه۲۳
مجموعهای از خاصترین ظروف خانه و پذیرایی که هرجایی پیدا نمیکنی✨ کیفیتی که ارزش خرید دارد🤌🏻منتخب محصولات ترک و وارداتی🇹🇷🇹🇷ما روی ارزانی رقابت نمیکنیم؛روی کیفیت، اصالت و خاص بودن رقابت میکنیمهر مهمانی با دیدن وسایل خانهات میگه:«اینها رو از کجا خریدی؟»روی لینک زیر کلیک کن و وارد شو👇🏻😍telegram.me/joinchat/UljkKBVeqmqdZdw9
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_شانزدهم چند باری خانم بزرگ ازش خواست بیاد داخل و استراحت کنه ولی حرف گوش نداد. آقا غلام غروب که شد داد زد :من دارم میرم شمسی امشب اومدی خونه که اومدی نیومدی خونه بابات بمون... یالا پسرا بریم ... اونها که رفتن عمو وبابا و آقا بزرگ…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_هفدهمبا حامله شدن زهره همه رفتارشون با اونا خوب شده بود ...بچه اول زهره و مصیب پسر شد ..مریم سخت درس میخوند، دوست داشت معلم بشه و درسش هم عالی بود ...زری اون سال کنکور داد و قبول شد میخواست بره دانشگاه ...دوسال از همه چی گذشته بود خانم بزرگ هم فوت کرده بود ..بعد چند سال، که زری ازدواج کرد و مریم هم به زور عمو با یکی ازدواج کرد ،مریم خیلی تلاش کرد که مانع ازدواج کردن بشه ولی نتونست...یه روز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم رضا رو بعد چند سال دیدمکه ازم خواست تا باهام حرف بزنه ...ولی من تمایلی نداشتم و چند بار که اصرارش رو دیدم، مجبور شدم قبول کنم...یه روز بعد کلاسم آمد و باهام حرف زد که میخواد با من ازدواج کنه و در این مورد هم میخواد با خانواده ام حرف بزنه ،اما تو کلامش چیزی رو حس کردم که اصلا خوشم نیومد و کلا بهش گفتم نه و از اونجا آمدم بیرون ...تا یه مدت بعدش هم که خانواده اش آمد جلو بازم جواب خودم و خانواده ام نه بودو بعد هم رضا بازم آمد جلوم رو گرفت که برای انتقام از گذشته هر کاری میکنه...زیاد به حرفش بها ندادم ،ولی نمیدونستم چند سال بعد چه بلاهایی سر عزیزترین کسام میاره ..دانشگاه که تمام شد رفتم سرکار ...زری ازدواج کرده بود و شوهرش مرد آروم و خوبی بود ..مریم هم اونموقع صاحب دوتا پسر شده بود ..تو محیط کارم با مردی آشنا شدم که خیلی آدم خوبی بود و تنها مشکلش اختلاف سنی زیادمون بود، ولی برای من زیاد مهم نبود، چون اون مردی بود که بهش علاقه داشتم...مشکل من این بود که میترسیدم خانواده ام مخالفت کنن، چون سیاوش قبلا ازدواج کرده بود و یه بچه هم داشت ،ولی بعد از جداییشون زن و بچه اش به خارج از کشور رفته بودن ...قبل از اینکه با بابام حرف بزنه ،بهش گفتم که بهتره اول با عمومصحبت کنه که اینقدر برخورد سیاوش با عموم عالی بود که عموم هم با سیاوش موافق شد و یه شب آمد با بابام صحبت کرد و اجازه دادن که سیاوش بیاد خواستگاریم..اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت ،من واقعا سیاوش رو دوست داشتم ..بابا همون شب باهام صحبت کرد و نصیحتم کرد که اختلاف سنی و قضیه زن و بچه اش هیچ موقع نباید رو زندگیم تاثیری بزاره و قول دادم که هیچ وقت این چیزا رو زندگیم تاثیری نداره ...سیاوش آمد خواستگاری و بعد از یه مدت هم جشن عقد و عروسی به پا شد و زندگی جدیدی رو شروع کردم...چقدر اون روزا دوست داشتم که آقاجون و خانم جون هم کنارم باشن...بعد از ازدواج به خواست سیاوش دیگه سرکار نرفتم ،اینقدر اخلاق سیاوش خوب بود که خودم رو خوشبخت ترینم آدم میدونستم ..بعد یکسال از زندگیمون سیاوش گفت باید برای چند سال بریم خارج از کشور و این موضوع رو به خانواده ام گفتم و تنها کسی که مخالف بود مادرم بود، ولی من خونه باغ رو به زهره و شوهرش سپردم که مواظبشون باشه و رفتم ...اقامت ما اونجا نزدیک 5 سال طول کشید، با همه سختیاش همه اون سالها همگذشت، ولی دوست داشتم بازم برگردم به کشور خودم ...اونجا که بودم با تماس های که داشتم فهمیدم مریم با دوتا پسر طلاق گرفته و عموی نازنین هم فوت کرده ،خیلی حالم خراب بود، ولی شرایط طوری بود که نمیتونستم برگردم و بعد چند سال کارهای سیاوش تمام شد و میخواستیم برگردیم ،اینقدر از این خبر خوشحال شدم که حد نداشت تنها کمبود زندگیم بچه بود که سیاوش سخت باهاش مخالف بود...بالاخره روزی رسید که برگشتم به کشور خودم و بعد از مهمونی که مامان برامون گرفته بود همه برگشتن به سر زندگی خودشون و کلی هم از زری بخاطر کارایی که برام کرده بود تشکر کردم...من قبل از رفتن همه زندگیم رو دادم امانت دست زری که خیالم راحت بشه... تا توی یه دورهمی از بچه ها شنیدم که مریم با رضا ازدواج کرده ..این خبر این قدر برام شوک کننده بود که حد نداشت ..مریم همیشه عاقل تر از همه ما بود، اینکه چطوری راضی شده به این کار، برام جای تعجب داشت ..هیچ کسی حرفی از مریم نمیزد ...دلم میخواست بدونم چی به سر مریم آمده که با وجود ذات رضا ،حاضر شده زنش بشه، اونم اینقدر بی سر و صدا ...سیاوش برگشته بود سرکارش، اما ازم خواست که دیگه کار نکنم منم قبول کردم ..اون سال عید بیشتر خونه مادرم بودیم ...تا یک شب قبل از سیزده که زری و منصور هم آمدن ..دنبال یه موقعیت بودم که زری رو گیر بندازم و از مریم ازش بپرسم ...تا بالاخره موقعیت برامجور شد، ولی زری از همه چیز حرف میزد بجز مریم تا آخر طاقت نیاوردم وبهش گفتم که قضیه مریم چیه راستش رو بگو ...زری هم فقط گفت با هم ازدواج کردن...از زری بعید بود اینطور مختصر و مفید جواب دادن گفتم :همین ؟!_چی بگم دیگه؟!_تو اصلا در مورد رضا و مریم حرف نمیزنی ها حواست هست ؟!_اخه چیزی نیست که بخوام بگم ...❤️
ولی جدی یه چیزی بهتون بگم؛- آدمها رو رها کنید برن تو لیگ خودشون بازی کنن.خودت رو، اعصابت رو، روانت رو،فدا میکنی که چی؟؟؟!بگی من خیلی واسه تو زیادم ، قدرم رو بدون؟؟؟- خداحافظی کن بره بابا!... -t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✨1⃣👈🏾 این دعا را در خفا بنویس و ۳ شب متوالی برای بازگشت #معشوق بسوزان (بازگشت تضمینی در ۷ روز)✨2⃣👈 بطور عجیبی عاشق و دیوانه شود و زبانش لال شود که هر چه گویی نه نگوید که رام و مطیعت میشود💥همین الان انجام بده👇👇👇t.me/joinchat/AAAAAEFwynzKfPRaaI_jGA
چطوری بفهمیم که واقعا آون آدم همونیه که میخوایم؟ این ویدیو رو ببین .وقتی عاشق میشوی، گاهی تصویر طرف مقابل در ذهنت بیشتر یک رویاست تا واقعیت. اما زندگی یعنی لمس واقعیتها، حتی آنهایی که در ابتدا رویایت نبودندt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z.
#ظرف_میوه_جنس_عالی😍ارزانترین لوازم اشپزخانه هرچی بخری پرداخت درب منزله🎊🎁🎊حاجی اروزنی تلگرام ماییم 🧺🥗لوازم زیبا و فانتزی اشپزخانه🥗😍جهزیه عروس و کلی چیزای شیک.....جهت سفارش 👇👇t.me/+M2Dc0QLiVOYwYzA0https://t.me/+M2Dc0… جنسامون پرداخت درب منزله😍💥👆
برای مدت طولانی که غمگین بمانی و با رنج ادامهداری که زیست کنی، کم کم انرژیات برای ادامه، تمام میشود. ناگهان خودت را میبینی که تمام روز میخوابد، کمتر میخندد، کمتر خوشحال میشود و کمتر معاشرت میکند.برای مدت طولانی که غمگین بمانی، غمت تغییر شکل میدهد و میشود خشم، خشمی که به زمین و زمانه داری و اعصاب و حوصلهای که نداری و دقیقا آنجاست که تمام بغضهای نگریستهات میشوند بدخلقیهای مدام و گلاویز شدنهای بدون دلیل.برای مدت طولانی که غمگین بمانی، غم میشود بخشی از وجود تو و مثل کاشیِ کوچکی، خودش را میان دیوارهی وجودت جا میکند و برای همیشه با تو میماند و برای همیشه تو را تغییر میدهد...برای مدت طولانی که غمگین بمانی، چیزی در تو خواهد شکست و چیزی در تو فرو خواهدریخت که قابل ترمیم نیست!t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
♨️باورم نمیشد با این روش اینقدر #سفید و بلوری میشی...😍😳🙈👈🏼تنها با چند ترکیب ساده #پوستت سفید سفید میشه ‼️ طوری که همسرت عاشقت میشه ....⚠️🤪⏬جهت یادگیری این روش آسون ، بزن اینجا 👇🏽t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… دستش بدی خودت ضرر کردی❌ رو دست این روش نیست ⚠️
🔰 تو مثل کدوم خانم وزن کم میکنی؟❌ نفر اول: ۵ کیلو لاغر شده😵 نون و برنج رو حذف کرده😵 فقط غذای رژیمی داره😵 روزانه ۲ وعده داره✅ نفر دوم: ۱۶ کیلو لاغر شده😋 نون و برنج میخوره😋 حتی پیتزا و بستنی میخوره😋 روزانه ۱۲ وعده داره🎁اگه توام تکنیک توربو نفر دوم رو میخوایعدد ۶۴ رو بفرست، رایگان بگیرش 👇👤 @Andamebartarp👤 @Andamebartarp⭕️ برای دیدن نتایج عضو کانال شو:t.me/+NYDQ-CwpoPZlNGNk
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_پانزدهم _اگه میدونست الان من زنده بودم؟ تنها کاری که کردم این دختر رو برداشتم و اومدم اینجا ... _آخرش که چی؟ _نمیدونم عقلم قد نمیده ... _آخه این چه کاریه فرار چیه ؟ _چمیدونم... بابا رو با عمه گفت :داداش میدونه ؟! _نمیدونم فکر…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_شانزدهمچند باری خانم بزرگ ازش خواست بیاد داخل و استراحت کنه ولی حرف گوش نداد.آقا غلام غروب که شد داد زد :من دارم میرم شمسی امشب اومدی خونه که اومدی نیومدی خونه بابات بمون... یالا پسرا بریم ...اونها که رفتن عمو وبابا و آقا بزرگ و پسرهای عمو اومدن داخل زن عمو گفت :خبری ازشون نشده نه ؟عمو کمال گفت :نه هرجایی فکر میکردم بره رفتم، از هرکسی میتونستم سراغ گرفتم ولی نبود سپردم خبرم بدن آخ مصیب، آخ چه کردی پسر ؟؟؟عمه شمسی چادرش رو مرتب کرد و گفت :من دارم میرم ...بابا جلوش رو گرفت و گفت :کجا ؟_میرک خونه، نشنیدی غلام چی گفت، بعد از عمری ذلت و خواری الان بعد پیری نمیتونم بی خانمان بشم ..._ولی بری هم ..._میدونم... ولی باید برم غلام عصبانیه، حق هم داره کم کاری نکرده دختره ..._خیلی خب باشه میری، زری رو نبر، بذار پیش شهین بمونه، منم باهات میام ..خانم بزرگ ادامه داد :اره مادر بذار جمال باهات بیاد ..._آخه شماها تنها میمونید ...عمو کمال گفت؛ما اینجایم جمال باهاش برو ...بابا با عمه شمسی رفت.. عمو کمال هم پسرهاش رو فرستاد خونه که هم اگه خبری شد بهمون بگن ،هم اینکه پیش مریم و معصومه باشن.... اونشب من و زری بعد از شام که مامان اماده کرد رفتیم تا بخوابیم، ولی هیچکدوم خوابمون نبرد... از بابا اونشب خبری نشد انگار اوضاع اونقدری بد بود که نتونسته بود عمه رو تنها بذاره...ساعت ۱یا ۲ بعد از نصفه شب بود که تلفن خونه زنگزد،همه بیدار بودن و منتظر عمو گوشی رو برداشت و گفت:الو...بگو محمود چی شده ؟عمو داشت با پسرش پشت خط تلفن حرف میزد و فقط گاهی میگفت خب ...حرفش که تموم شد از جا بلند شد و گفت: پیداشون کردم ،میرم دنبال جمال و باهم میریم سراغشون زن عمو گفت :کجان ؟_رفتن طرفای مشهد همراه یکی از دوستای مصیب رفتن، اون خبر داده به یکی از دوستای دیگه اش .._فقط برگردونش کمال ..._باشه اروم بگیر، فعلا من رفتم. عمو و بابا رفتن و تا دو روز از هیچکس خبری نبود، نه از عمو نه از خونه عمه ...عمه هم اومده بود خونه ما و اونجا موندگار شده بود.. آقا غلام هم رفته بود دنبال بابا و عمو، همه چشمها به تلفن و در بود تا کسی وارد بشه... روز سوم بود که در حیاط باز شد و بابا و عمو کمال همراه با مصیب و رضا و زهره اومدن داخل، آقا غلام هم پشت سر بقیه بود ..عمه جلو دهنش رو گرفت وگفت :رضا ؟!همه رفتیم بیرون، سر و صورت مصیب و زهره زخمی بود، معلوم بود کتک خوردن ،رضا کناری ایستاده بود عمو رو به پسرش گفت: خوبت شد ؟همین رومیخواستی، جلو دوست و دشمن خوار و ذلیلم کنی ؟!مصیب اروم ولی محکم گفت :کاری نکردم .._کاری نکردی؟ دیگه میخواستی چیکار کنی ؟_ کسی به حرفم گوش نکرد ...زهره گوشه ای گریه میکرد آقا بزرگ از در هال بیرون زد و گفت :تموم کنید! فکر راه چاره باشید ...آقا غلام روش رو از زهره برگردوند و گفت :راه چاره؟؟؟ باید عقدش کنه، من دیگه دختری ندارم خود دانید !بعد رو به رضا گفت :بریم !رضا اما جلوش رو گرفت و گفت: وایسا عمو! آتیش این بازی رو من تند کردم، درسته دیر و زود این اتفاق می افتاد ،ولی منم یه پای این قضیه ام ،به خوبی بذار بشینه پای سفره عقد ،بعد هر کاری خواستی بکن ...همه هاج و واج رضا رو نگاه میکردن ،ازش توقع این رفتار نمیرفت.. هیچکس حرفی نمیزد، رضا ادامه داد :زهره اول دختر عموم بوده الانم هست !آقا غلام دست رو شونه ی رضا گذاشت و گفت :کاری نمیشه کرد..._میشه حفظ ظاهر کرد نه ؟!در خونه که زده شد رضا ساکت شد ،زن عمو بود و خانواده زن مصیب.. انگار خبردار شده بودن و همه با هم اومده بودن ...باز دعوا شد پدر و برادرهای زن مصیب حمله کردن به مصیب اونم فقط ایستاد و خورد پدرش باز گفت :زود طلاقش میدی فهمیدی ؟و مصیب بار محکم گفت :چشم ...اونها که رفتن آقا غلام گفت :همین امروز عقدشون میکنید ،وگرنه امروز دختر من عقد این پسر نشه هر چی دیدیو از چشم خودتون دیدید ..زن عمو گفت :چه خبره ؟چه عقدی؟ چه حرفی؟ _حرفا زده شده، شما دیر رسیدی بریم رضا !سفره عقد مختصری پهن کردن و مصیب و زهره هم نشستن پای سفره عقد ...رضا هم تونست غلام رو بیاره تا پای سفره عقد ...عقدشون خیلی ساده برگزار شد و آقا بزرگ گفت بدون مراسم عروسی برن سر خونه زندگیشون ...هیچکس تو خونه حق اینو نداشت که اسمی از مصیب و زهره بیاره ...مصیب هم مهریه زنش رو داده بود و طلاقش داده بود ..زنعمو همیشه بهمون میگفته که درسامون رو مرور کنیم ..ادو سال گذشت که آقا بزرگ بازم حالش بد شد و سکته ای که کرد باعث شد فوت کنه ..تو مراسم همه نگران خانم بزرگ بودیم خیلی ناراحت بود و بیتابی میکرد ،بعد از سال آقا بزرگ، عمو کمال خانم بزرگ رو راضی کرد تا بره خونشون ...❤️
آخرین نسخه تلگرام مجهز به : ☄️هوش مصنوعی تولید عکس و فیلم سکسی 🫦🔥 قابلیت دانلود فیلم از کانال های محدود شده 🤫🔞 نمایش کانال های سکسی قفل شده 👀💥 دانلود ویدئو و عکس های زماندار ☄️🥸⬇️کاملا امن و بررسی شده توسط گوگل ✔️پیشنهاد ویژه ادمین🔔
چه بیچاره بودیم که گمان میکردیم اگر این دیپلم کوفتی را نگیریم از گرسنگی خواهیم مرد! گویی نمیدیدیم که اغلب ثروتمندان مشهور مملکت و بیشتر کسانی که پولشان از پارو بالا میرفت حتی اسم خودشان را هم بلد نبودند بنویسند. گویی گفته شیخ اجل سعدی را فراموش کرده بودیم که فرموده است: کیمیاگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج. 📚خاطرات یک مترجم-محمد قاضی
طلای جاری کُش آوردم😅⚡️با این قیمت نجومی طلا 😵💫پول نداری ست و نیم ست بخری اشکال نداره 🤷♀😊من برات طرح طلا شو آوردم از برند ژوپینگ💎 که با خود طلا مو نمیزنه😍تا جایی که همه فکر میکنند جدی جدی طلاست😁😎اونم تازه بدون اینکه یه کوچولو رنگش بره🥰 يا تو حساسیت پیدا کنی👌✅ به همراه ضمانت ۵سالهپس تا پاک نشده عضو شو و کِیفشو ببر🥰telegram.me/joinchat/DeiwJD-WCet8yYyxuqyI…
📌 خبری خوش برای بیماران دیسک کمر و گردن✔️ درمان بدون بیهوشی با تزریق گاز اوزون و لیزر درمانی 💠 آرتروز زانو و مفاصل ( شانه، مچ دست و پا، و ... ) 💠بیماریهای اسکلتی عضلانی💠 آسیبهای ورزشکاران🔵بدون هیچ عارضه ای و بدون عواقب تخریبی جراحی ✔️جهت مشاوره همین الان به این آیدی پیام بدید @DrseyedamirMJ 📲📲09127370271 📲📲02126701272📣به کانال سینوهه بپیوندید👇👇t.me/ORTHOPEDIC_sinohe%F0%9F%86%94%D9%88%…
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_چهاردهم زن عمو گفت :انگار یادت رفته دختر خودتم مقصره. _ من گناه بچه ام رو گردن میگیرم، ولی تو چی زن داداش، گردن میگیری ؟! باز صدای آقا غلام اومد که :بجنب زن ! عمه شمسی بچه هاش رو راهی کرد .. زهره ایستاده بود ،دلم براش میسوخت…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_پانزدهم_اگه میدونست الان من زنده بودم؟ تنها کاری که کردم این دختر رو برداشتم و اومدم اینجا ..._آخرش که چی؟ _نمیدونم عقلم قد نمیده ..._آخه این چه کاریه فرار چیه ؟_چمیدونم...بابا رو با عمه گفت :داداش میدونه ؟!_نمیدونم فکر نکنم مصیب خونه که نبوده ...._اینا چطوری همدیگه رو میدیدن؟_والا چی بگم ...._پاشو آبجو پاشو بریم داخل تا ببینیم چی میشه ،باید داداش رو خبر کنیم، شاید بدونه کجا میرن و قبل از اینکه غلام بفهمه بشه پیداشون کرد ..._خدا از دهنت بشنوه ....همه رفتیم داخل.آقا بزرگ سرش رو روی عصاش گذاشته بود و نشسته بود همه چی رو شنیده بود ...هیچکس چیزی نگفت... زری رو گوشه ای نشوندم، اونم حالش اصلا خوب نبود.. عمه گریه کنون گوشه ای نشست و چادرش رو روی صورتش کشید.. بابا لباس پوشید و خواست بره بیرون که آقا بزرگ گفت :کجا ؟_میرم سراغ داداش باید پیداشون کنیم تا قبل از اینکه غلام بفهمه .._منم میام .._نه آقا بزرگ شما بمون، یه وقت غلام میاد اینجا ،شما اینجا باش من زود میام رو به مامان کرد و گفت :کسی اومد پشت در تا جایی که میتونید در رو باز نکنید خب ؟_باشه ...بابا که رفت صدای گریه عمه بلند تر شد خانم بزرگ گفت:شمسی غلام خونه نبود که شماها اومدید ؟_نه بار داشت رفته بود بارش رو تحویل بده ،ظهر نشده میاد و میفهمه ..._خدابزرگه تا اونموقع خیری شده حتما ولی خبری نشد ...ظهر بود که صدای در اومد مامان گفت :یا خدا .ولی در باز شد و بابا و عمو وارد شدن، پشت سرشون هم زن عمو عمه دویید بیرون و گفت :چی شد ؟پیدا شدن ؟بابا گفت :نه آبجی هرجا میدونستیم رفتیم ولی خبری نیست _ چه کنم؟ ای وای این دیگه چه بدبختی بود ...زن عمو هم نشست گوشه ای و اونم هم نوا با عمه گریه میکرد، انگار که عزیزی رو از دست داده باشن. عمو رو به هر دوشون گفت: الان وقت گریه زاری نیست ،بلند شید فکر چاره کنید عمه گفت :چاره چیه ؟غلام من رو زنده نمیذاره! هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای در زدن اومد، یکی با مشت به در میکوبید عموگفت :حتما غلامه... شمسی پاشو برید داخل ،بیرون هم نیاید ...همه به جز بابا و عمو رفتیم داخل بابا در رو باز کرد و آقا غلام اومد داخل، زری کنارم بود عین بید میلرزید گرفتمش تو بغلم و گفتم:نترس .آقا غلام هوار کشید :کجاس اون پسره ؟! بابا گفت :اروم باش آقا غلام بشین حرف بزنیم ..._چه حرفی ؟چه حدیثی؟ شمسی، آهای شمسی... بیا بیرون ببینم ... بس نبود جلو خواهر و برادر خوارم کرد.حالا جلو در و همسایه ابروم رو برده بیا بیرون، میدونم اونجایی...عمه خواست بره، ولی خانم بزرگ جلوش رو گرفت و گفت :نرو بذار داداش هات آرومش کنن ...آقا بزرگ از جا بلند شد و با وجود مخالفت مامان و خانم بزرگ و زن عمو رفت بیرون.. آقا غلام هوار میزد و بد و بیراه میگفت.. آقا بزرگ هر جوری بود آقا غلام رو نشوند لب باغچه و شروع کرد باهاش حرف زدن... صداشون نمی اومد، ولی همین که آقا غلام دیگه داد نمیزد خودش خوب بود.... زری رو بردم توی اتاق اونم گریه میکرد تنها که شدیم گفت :بابام ما رو دیگه راه نمیده توی خونه ..._میده، مگه میشه راه نده ؟_من میدونم زهره رو پیدا کنن یه بلایی سرش میارن.._حالا که پیدا نکردن توی عالم بچگی خودم دعا میکردم پیداشون نکنن، چون میترسیدم همون چیزی بشه که زری میگفت. زری که اروم گرفت گفتم: واقعا زهره اینقدر مصیب رو دوست داشته ؟!_اره رضا رو بدبخت کرد حالا هم مارو ..._ولی خدایی رضا خیلی بهتر از مصیب بود ..._نادونه دیگه...مدتی گذشت باز صدای داد آقا غلام بلند شد زری از جا پرید و گفت :وای ..._نترس بیا بریم بیرون ...باهم رفتیم بیرون، پسرهای عمو کمال وپسرهای عمه شمسی هم اومده بودن و از طرف دیگه خانواده زن مصیب هم اومده بودن... اوضاع قمر در عقربی بود.. خانواده زن مصیب چند تایی داد و بیداد کردن و بعد هم رو به عمو کمال گفتن: دخترمون رو همه حق و حقوقش رو میدید و بعدم طلاق بی هیچ حرف و حدیثی ...جای هیچ حرفی نبود، عمو فقط سرافکنده ایستاده بود مامان گفت: آخه فرار دیگه چی بود، دختره که طلاق گرفت ،پسره هم زنش رو طلاق میداد و مینشستن باهم زندگی میکردن ..زن عمو گفت :من عروس اینجوری میخواستم چیکار ؟عمه هم از اونطرف گفت :منم دختر به پسری مثل پسر تو نمیدادم که !خانم جون داد زد :شما ها دیگه به جون هم نیفتید، به اندازه کافی بدبختی داریم ...فامیلهای زن مصیب که رفتن هر کسی توی حیاط یه گوشه برای خودش ایستاده بود ...آقا غلام مدام حیاط رو بالا و پایین میرفت و هربار به یه دیواری، دری چیزی لگد میزد.... اونروز تا عصر وضعیت همونطور بود، حال و روز آقا بزرگ خوش نبود و این رو میشد از رنگ و روش فهمید ..#ادامه دارد❤️
وقتی کودک بالاي سه سال به خاطر منع شدن از چيزي گریه میکند و خشمگین میشود کاری که باید انجام داد :1️⃣ در قدم اول كودك را بغل و نوازش فیزیکی کنید ، 2️⃣ و سپس با دادن پیشنهاد و انتخاب های دیگر به کودک کمک کنید تا با تغییر مسیر آرام شود .مثلا بگوييد :⬅️ نميتونیم فیلم نگاه کنی اما اگه دوست داری میتونیم با هم وسایل فردا رو آماده کنیم و کارهای فردا رو انجام بدیم .⬅️ نمیتونیم فیلم نگاه کنیم اما قبل از خواب میتونیم تایم بیشتری کنارت باشم و با هم حرف بزنیم ؛⬅️ نمیتونیم فیلم نگاه کنیم اما می تونیم قبل از خواب کتاب بخونیم و یا قصه بگیم .t.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66
#ظرف_میوه_جنس_عالی😍ارزانترین لوازم اشپزخانه هرچی بخری پرداخت درب منزله🎊🎁🎊حاجی اروزنی تلگرام ماییم 🧺🥗لوازم زیبا و فانتزی اشپزخانه🥗😍جهزیه عروس و کلی چیزای شیک.....جهت سفارش 👇👇t.me/+M2Dc0QLiVOYwYzA0https://t.me/+M2Dc0… جنسامون پرداخت درب منزله😍💥👆
♨️باورم نمیشد با این روش اینقدر #سفید و بلوری میشی...😍😳🙈👈🏼تنها با چند ترکیب ساده #پوستت سفید سفید میشه ‼️ طوری که همسرت عاشقت میشه ....⚠️🤪⏬جهت یادگیری این روش آسون ، بزن اینجا 👇🏽t.me/+zD2AedzVuC80YjI8https://t.me/+zD2Ae… دستش بدی خودت ضرر کردی❌ رو دست این روش نیست ⚠️
چرا بعضیها در رابطه از آدمی که آرامشان میکند، خسته میشوند؟اگر ذهن به تنش عادت کرده باشد، آرامش ممکن است در ابتدا مثل بیحسی تعبیر شود. فردی که دعوا راه نمیاندازد، گم نمیشود، بازی نمیکند و حرفش را روشن میزند، برای کسی که به آشوب شرطی شده، شاید «کمهیجان» به نظر برسد. اما این خستگی همیشه از نبود عمق نمیآید؛ گاهی از این میآید که سیستم عصبی هنوز بلد نیست بدون بحران هم احساس زنده بودنt.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
#چی_بپوشم هر شلواریو با چه بالاتنهای ست کنم؟t.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66
دیگه با چه زبونی بگم بوتاکس نکنین ❌❌!!ارزش این همه عوارض نداره !!!کیا دوست دارند صورتشون مثل کلیپ بالا صاف بشه 💯بزن رو لینک زیر. تا صورتت مثل آینه بشه👇 t.me/+zD2AedzVuC80YjI8%F0%9F%92%AF%E2%9D%… کی لازمش داره دستش بره بالا👇t.me/+zD2AedzVuC80YjI8%D8%B2%DB%8C%D8%A8%… و جوانسازی صورت فقط. تو ده روز ❌
📚 معرف کتاب : چهار قدرت بزرگ -------------------------------------------------------🖋️خالق کتاب : آگاتا کریستی-------------------------------------------------------🔖خلاصه کتاب: داستان این کتاب از چند قتل که تشکیل میشود که همگی کار یک سازمان مخوف به نام چهار قدرت بزرگ هستند. که چهار شخص اصلی دارند: یک چینی، یک زن دانشمند فرانسوی، یک ثروتمند آمریکایی و یک بازیگر تئاتر که قتلها به عهده اوست.-------------------------------------------------------♻️دانلود این اثر فاخر و ارزشمند رو از دست نده :)t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
🔰 تو مثل کدوم خانم وزن کم میکنی؟❌ نفر اول: ۵ کیلو لاغر شده😵 نون و برنج رو حذف کرده😵 فقط غذای رژیمی داره😵 روزانه ۲ وعده داره✅ نفر دوم: ۱۶ کیلو لاغر شده😋 نون و برنج میخوره😋 حتی پیتزا و بستنی میخوره😋 روزانه ۱۲ وعده داره🎁اگه توام تکنیک توربو نفر دوم رو میخوایعدد ۶۴ رو بفرست، رایگان بگیرش 👇👤 @Andamebartarp👤 @Andamebartarp⭕️ برای دیدن نتایج عضو کانال شو:t.me/+NYDQ-CwpoPZlNGNk
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_یازدهم من که برگشتم به ساختمون همه بیدار شده بودن و گویا کسی خبری از ماجرا نداشت رو به عمه شمسی گفتم :عمه! خانم بزرگ تو حیاط کارت داشت ... عمه گفت :با من ؟ _اره .... اونم بلند شد و رفت ...مامان دست من رو گرفت و کشید سمت خودش و…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_دوازدهمعاشق این بودم روی شیشه بخار گرفته شکلهایی بکشم داشتم برای خودم نقاشی میکردم که دیدم مصیب از ایوون پایین پرید و رفت سمت لونه مرغ ها، طولی نکشید که زهره هم رفت همون طرف ...اون سمت ساختمون جز لونه مرغ ها و باغ پشت خونه چیزی نبود ،با همه بچگیم میدونستم قضیه خوبی نیست این با هم رفتن اون دو تا ،ولی زدم توی سر خودم تا اروم بگیرم و سرجام بشینم، هرچی منتظر شدم اونها برنگشتن ...اونروز گذشت ...چند روز بعد هر روز پشت پنجره بودم انگار میخواستم با ندیدن دوباره اون جریان به خودم بقبولونم که اتفاقی اونها رفتن اون سمت.چند روز بعد هم گذشت و چون خبری ازشون نشد من خیالم راحت شد که یه تصادف بوده و همه چی رو به راهه... داشتم کم کم اون قضیه رضا و زهره رو هم فراموش میکردم که یه روز صبح قبل از اینکه همه بیدار بشن یکدفعه سرو صدایی از بیرون شنیده شد ،حتی مریم هم که خواب سنگینی داشت از اون صدا پرید و وسط رختخوابش نشست و گفت :چی شده ؟شونه ای بالا انداختم و دنبال زری که اونم داشت میرفت سمت در اتاق راه افتادم از در خارج شدیم ،همه یا توی ایوون بودن، یا داشتن از اتاقهاشون می اومدن بیرون ...اونروز عمو کمال خونه باغ بود و بابا رفته بوو تهران ...پایین پله ها رضا ایستاده بود و چماقی هم توی دستش بود، صورتش قرمز شده بود که یا مال سرما بود یا عصبانیت ...آقا بزرگ جلو رفت و گفت :چه خبرته پسر سر صبحی ؟!رضا خنده بلندی کرد و گفت :سر صبح ؟؟؟نگو آقا بزرگ الان برا خیلی ها لنگ ظهره !!!_درست حرف بزن پسر چی شده؟ اتفاقی افتاده که بر گشتی ؟!_نرفته بودم که برگردم ....آقا بزرگ رو به عمه شمسی گفت :چی میگه این ؟عمه گفت :نمیدونم والا آقا بزرگ منم مثل شما !رضا گفت :شماها تازه بیدار شدید ،ولی بعضی ها خیلی وقته بیدارن و ملاقاتشونم انجام دادن ....همه ساکت بودن، هیچ کس متوجه حرفای رضا نبود رضا داد زد: درسته یا نه ؟یالا زهره حرف بزن ...زهره که رنگ به رو نداشت من من کنان گفت :من ؟چرا من؟ من چمیدونم! _خب باشه تو نگو، مصیب تو بگو، قرار خوش گذشت ؟!مصیب هم رنگش پریده بود عمو کمال رو به مصیب گفت :چی میگه این ؟!_نمیدونم بابا ...رضا گفت :اره نمیدونه الان جلو همه یادت میارم ساعت ۵ ترسون و لرزون از اتاق اومدی بیرون ...مصیب پرید وسط حرفش وگفت :میرفتم دستشویی!_اااا از پشت ساختمون؟خانم بزرگ پشت ساختمون دستشویی ساختی ؟بعد با عصبانیت رو به مصیب گفت :دروغ نگو لااقل جلوی من !!!خانم بزرگ زد توی صورت خودش و گفت :چی میگه این ؟!عموکمال عصبانی رفت سمت رضا و گفت :آبروی که رو میخوای ببری؟_ابروی پسرت رو ابروی دختر خواهرت رو ابروی همه اتون رو ....برگشت سمت خانم بزرگ و گفت :یادته اونروز من رو از دیدن زنم منع میکردی که آی و وای زشته و عیبه زن و شوهر عقد کرده همدیگه رو ببینن یادته یا نه؟! من رو فرستادی به خیال خودت تهران یادته ؟خانم بزرگ زیر نگاه اطرافی ها معذب بود با اینحال گفت: من کار درست رو کردم ..._خب پس حالا هم کار درست رو بکن، نوه ات با زهره یواشکی همدیگه رو می ببنن...عمه و زن عمو هین بلندی کشیدن و زن عمو گفت :ساکت شو ،هر چی به دهنت اومد که نباید بگی، زنت رو جمع کن تهمت به بقیه نزن...._تهمت؟؟؟ آهان ایناها این دختر هم شاهده !با انگشت به من اشاره کرد مامان اومد طرفم و رو به رضا گفت :بچه رو چرا وارد ماجرا میکنی؟! _من وارد ماجرا میکنم؟ خودش وسط ماجراست ،خودش چغولی من رو به مادربزرگش کرد که زنم رو دیدم بعدم زمانی که این دو تا رفتن این بچه پشت پنجره بود !من رو دیده بود ،ولی از کجا؟ مامان من رو کشید سمت خودش و گفت :حرف بیخود نزن ،دیواری کوتاهتر از بچه من پیدا نکردی ؟رضا رو به خانم بزرگ گفت :شما بگو مگه همین بچه به شما نگفت ما رو دیده ؟!ناخودآگاه گفتم :من ندیدم صدا تون رو شنیدم !رضا زد زیر خنده وگفت :همون دیگه... چطوری کارا رو خراب کردی ؟البته ازت ممنونم چشمم رو باز کردی که این دختر برا من زن زندگی بشو نیست،، ولی روی حرفم با شما بزرگترای این خونه اس، به جای اینکه من رو از دیدن زنم منع کنید ... بهتره پسر و دخترتون رو روشن کنید که باید چیکار کنن و نکنن ...مصیب خیز برداشت طرفش، ولی عمو کمال جلوش رو گرفت و انداختش گوشه ای، زن مصیب یه گوشه گریه میکرد و زهره رنگ پریده تکیه داده بود به دیوار، زن عمو گوشه ای افتاده بود و عمه هم گوشه ای دیگه نشسته بود و سرش رو بین دستهاش گرفته بود رضا نگاهی به همه انداخت و رو به آقا بزرگ گفت :دستخوش آقا بزرگ، دستخوش ...برسم تهران دخترتون رو طلاق میدم ...عمو کمال از ایوون پرید و رفت سمتش یقه اش رو از پشت گردن گرفت و گفت :تهمت زدی یادت باشه تلافی میکنم ...ادامه دارد t.me/ravanshenasiravansabz ✨🌐 instagram.com/nafistr66 ❤️
میخوای یه مرد رو جذب خودت کنی ؟ این شیش تا راه عالیه حتما امتحان کن تا ببینی چطوری جذب و شیفته تو شده :)•| t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
🔹مدیریت موج بازگشت سفرهای زائران اربعینی؛ هر ۴۰ ثانیه خروج یک اتوبوس از پایانه شهید رئیسی (برکت)🔹سخنگوی قرارگاه حملونقل اربعین حسینی سازمان راهداری و حملونقل جادهای با اشاره به موج بازگشت زائران اربعین، گفت: هر ۴۰ ثانیه یک اتوبوس از پایانه شهید رئیسی (برکت) در مرز شهید سلیمانی (مهران) خارج میشود.🔹مهدی قلیزاد با اشاره به اینکه هر ساله در سفرهای اربعین یک موج رفت و یک موج بازگشت وجود دارد، بیان کرد: در سال جاری شرایط منطقهای موجب تغییر الگوی سفرهای زائران شده و در مواقعی شاهد تداخل سفرهای رفت و برگشت زائران بودیم و این موضوع، مدیریت سفرها را دشوار میکرد.🔹وی از جابهجایی بیش از ۷۰ هزار زائر با استفاده از ناوگان حملونقل عمومی در مسیرهای بازگشت طی روز گذشته خبر داد و افزود: از این تعداد، ۵۱ هزار نفر از مرز شهید سلیمانی (مهران) به مبادی اولیه سفرها بازگشتند.🔗 لینک خبر:rmto.ir/s/mfan7Jx%E2%AC%86%EF%B8%8F با پیشنهاد به مجله از کانال راهبران ایران حمایت کنید#اربعین_حسینی#چشم_به_راهیم#سازمان_راهداری_و_حمل_و_نقل_جاده_ای🌐 rmto.ir🌐 141.ir🌐 ble.ir/141_bot%F0%9F%8C%90 @cheshm_be_rahim
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_دهم از لبه ایوون پریدم پایین که باعث شد صدای خانم بزرگ در بیاد گفت :هزار بار گفتم این پریدن در شان یه دختر نیست ! _ببخشید کارم داشتی؟ _اره بیا بریم اتاق پشتی یه کمی خوراکی بیاریم بچه ها بیدار شدن بیارم براشون بخورن خوشحال ظرف…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_یازدهممن که برگشتم به ساختمون همه بیدار شده بودن و گویا کسی خبری از ماجرا نداشت رو به عمه شمسی گفتم :عمه! خانم بزرگ تو حیاط کارت داشت ...عمه گفت :با من ؟_اره ....اونم بلند شد و رفت ...مامان دست من رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت :کجا بودی تو ؟_من؟ ...همینجاها...._خانم بزرگ چیکار عمه ات داشت ؟_چمیدونم ...نشستم کنار بقیه ،ولی نمیتونستم ذهنم رو جمع و جور کنم، چرا اینقدر این قضیه یهو بزرگ شد ...اونروز اونقدری حالم بد بود که همه متوجه شده بودن و مدام از بزرگ و کوچیک میپرسیدن :چت شده چرا ناراحتی ؟و من جوابی نداشتم بهشون بدم عمه شمسی که برگشت توی اتاق اونم پکر بود انگار خانم بزرگ با اونم دعوا کرده بود.رضا تا شب پیداش نبود، زهره هم از اشپزخونه بیرون نیومد ،مامان و زن عمو کنار هم نشسته بودن و منم اونروز از اتاق بیرون نرفتم مامان میگفت :احتمالا سرما خوردی اینقدر بیحالی ؟و همین شد بهانه ای برای اینکه از جام جم نخورم.. زن عمو به مامان گفت :اشتباه نکنم اتفاقی افتاده !_اره منم شک کردم از ظهری همه اشون مشکوکن ._میگم نکنه رضا و زهره دعواشون شده اخه زهره چشماش اشکی بود ..._بعید هم نیست، من موندم شمسی با چه دلی این دو تا رو این کنار هم نگه داشته ..._چمیدونم، انگاری زورشون به پسره نمیرسه، دیدم چند باری شمسی داشت به زهره تذکر میداد .._دختر عقد کرده همینه! والا من طاقت موندن دختر عقدی تو خونه ام رو ندارم، معصومه(خواهر مریم و دختر بزرگ عمو کمال)یه زمانی شوهر کنه همون روز عقد باید عروسی بگیرن ...سر سفره شام باز رضا نبودش آقا بزرگ گفت :پس کجا موند این پسر ؟!خانم بزرگ گفت :شاید داره وسایلش رو جمع میکنه !_کجا میره ؟_انگار کار داره میخواد بره تهران ...دیکه کسی چیزی نگفت، صبح روز بعد با صدای عمه شمسی بیدار شدم ....ما دخترها توی اتاق لب ایوون میخوابیدیم نزدیک ترین اتاق به محل رفت و امد هر کسی ما بودیم... مریم و زری طبق معمول خواب بودن... با چیزهایی که دیروز اتفاق افتاده بود و من خودم رو مقصر میدونستم... سرکی کشیدم ببینم چه خبره... رضا پایین پله ها ایستاده بود و زهره و عمه دو تا پله بالاتر بودن عمه اروم داشت میگفت :این بهتره، رضا برگرد تهران ایشالا ما هم برمیگردیم... _ولی زن عمو این رسمش نیست زهره زن عقدیمه،فقط داشتیم حرف میزدیم .._میدونم، اصلا موندن تو اینجا از اول درست نبود ،برگردیم تهران عروسی میگیریم به مادرت هم بگو!زهره هیچ حرفی نمیزد رضا رو بهش گفت: تو یه چیزی بگو! زهره سرش رو بالا آورد و عمه بهش چشم غره ای رفت زهره گفت :چی بگم بهت گفته بودم تو نیا ولی گوش نکردی ..._ای بابا شماها دیگه کی هستین؟ ایهاالناس زنمه نمیتونم دو کلام تنها باهاش حرف بزنم ؟عمه نگذاشت حرفش تموم بشه و گفت :هیس اروم رضا میخوای عالم و ادم بفهمن؟رضا ساکش رو برداشت و با عصبانیت رو به عمه و زهره گفت :باشه میرم ولی یکی طلبتون !انگشت اشاره اش رو بالا آورد و رو به زهره گفت :نمیرم تهران، همینجاها حواسم بهت هست ببینم از ۱۰۰ کیلومتری اون پسر داییت رد شدی خودت میدونی..عمه گفت :رضا بسه ،برگرد تهران !_از اینجا میرم ،ولی هرجایی که بخوام، نه جایی که بهم دستور بدید ...بعدم گذاشت و رفت.. عمه شمسی دوتا دستش رو بالا برد و روی زانوهاش زد و گفت :خدایا منو راحتم کن این بچه شر به پا میکنه ...بعد دست زهره رو گرفت و کشید سمت اتاقی که بودن ،دیگه نفهمیدم چی شد، ولی عذاب وجدان سنگینی داشتم ،کاش دیروز حرفی نزده بودم، ولی بچه بودم چمیدونستم اوضاع بهم میریزه ...بعدها که بهش فکر میکردم حق رو به رضا میدادم زهره زنش بود ...هرچی بود اونروز رضا رفت تا چند روز اوضاع اروم بود و عمه هم به خیال خودش فکر میکرد رضا برگشته تهران، به همه همین رو میگفت ..زن مصیب دختر ارومی بود ... توی رفت و آمدهایی که مردها به تهران انجام میدادن اجازه نمیدادن مصیب گوشه ای از کار رو بگیره حرفشون این بود که :تو تازه دامادی، بهتره پیش زنت بمونی! مصیب دائم توی اون خونه باغ بود... گاهی میدیدم زیر چشمی زهره رو نگاه میکنه و متوجه نگاههای غم دار زهره به اون هم بودم... با اینکه تازه عروس و داماد بودن، ولی حتی توی جمع ها هم ندیده بودم کنار هم قرار بگیرن.. زن عمو میگفت :حجب و حیا دارن بچه هام !!!یکهفته ای از رفتن رضا گذشت، زهره نه خوشحال بود نه ناراحت ،عادی بود !!!انگار بود و نبود رضا براش فرقی نداشت... دیگه ظهر ها که بقیه میخوابیدن منم یه گوشه می نشستم، میترسیدم برم بیرون و باز دسته گلی آب بدم ....اونروز بارون می اومد جلو در اتاق که پنجره کوچیکی داشت ایستادم تا بارون رو ببینم...❤️
مهارت گوش دادن فعال؛ نجاتدهنده دعواهادر بیشتر بحثها، کسی واقعاً گوش نمیدهد؛ هرکس فقط دنبال نوبتِ جواب دادن است. گوش دادن فعال یعنی: – وسط حرفش نپری. – احساسش را بازتاب بدهی: «میفهمم الان ناراحتی چون...» – بهجای دفاع، اول بپرسی: «میخوای فقط گوش بدم یا راهحل بدم؟» وقتی آدمها احساسِ «شنیده شدن» کنند، ۶۰٪ خشمشان خودش مینشیند. t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z | روانشناسی
✨1⃣👈🏾 این دعا را در خفا بنویس و ۳ شب متوالی برای بازگشت #معشوق بسوزان (بازگشت تضمینی در ۷ روز)✨2⃣👈 بطور عجیبی عاشق و دیوانه شود و زبانش لال شود که هر چه گویی نه نگوید که رام و مطیعت میشود💥همین الان انجام بده👇👇👇t.me/joinchat/AAAAAEFwynzKfPRaaI_jGA