#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوپنج از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کا…
انتشار: 2026/08/15 20:28 UTCدریافت: 2026/08/15 22:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 22:25 UTC
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_بیستوپنج از روز بعد هر روز منتظر بودم تا آمنه خبر بیاره برام که میتونم کاری رو شروع کنم،ولی انتظارم دو هفته طول کشید و خودم هم چیزی ازش نپرسیدم ،میدونستم هنوز از دست دادن پدر بزرگش رو نپذیرفته و حال خوبی نداره ...توی اون خونه تنها…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_بیستوششبعضی شرایط خانوادگی ها اونقدر بد بود که از در خونه ها که بیرون می اومدیم گریه ام میگرفت مونس خانم میگفت :سعی کن عادت کنی شهین ،وگرنه خیلی اذیت میشی ...معمولا عصرها سری به موسسه میزدم.. صبح ها رو خونه بودم و به قول سیاوش شده بودم خانم خونه ....صبح ها کارای خونه و عصرها کار بیرون ..سیاوش از لحاظ مالی کمک بزرگی به اون موسسه بود، در واقع به عنوان یه عضو مخفی فعالیت میکرد... هر بار کیسی پیدا میشد که هزینه درمان بالایی داشت، چند نفر بودن که کمکهای بزرگ میکردن و یکیشون سیاوش بود ...از این بابت ته دلم احساس خوشی و خوشحالی داشتم، وقتی میدیدم اون سیاوش که مدام توی خونه و در حال کتاب خوندنه و یه جورایی از دید بقیه حس انسان دوستانه قویی نداره ،اینجوری با جون و دل و از سر رضایت داراییش رو می بخشید پر از حس غرور میشدم ...دیگه شیراز موندگار شده بودیم و همین صدای مامان رو در آورده بود زنگ میزد مدام گله میکرد :شهین برگردید موندی اونجا چیکار ؟!_مامان جان کار دارم !!!_تو هم به این میگی کار؟! کار بی جیره و مواجب!!!_هرچی که هست من دوستش دارم..بحثهای من و مامان مثل همیشه بی نتیجه میموند و هیچوقت به به نتیجه دلخواه هردومون نمیرسید...زری هم گله داشت از اینکه من موندم شیراز، ولی خب خودم و سیاوش راضی بودیم و به نظرم همین کافی بود ...آمنه سرکارش میرفت و گاهی می اومد موسسه ،مونس خانم میگفت :آمنه یه عضو ثابته برای کارهای اون خیریه !!!همه چیز خوب بود، من کاری داشتم که رضایت قلبیم رو حاصل میکرد ،سیاوش به همون وضعیت ثابت ادامه میداد و دیگه غرغرهای من رو نمیشنید ،بابا هیچوقت چیزی در مورد برگشت ما به تهران نگفت ،همیشه میگفت :کاری رو بکن که میدونی درسته !و همین برای من قوت قلب دیگه ای بود... تنها فرد ناراضی زندگی من مامان بود که به نظرم دلتنگی هاش رو می گذاشت به پای نارضایتی !!چند باری توی اون مدت رفته بودیم تهران برای دیدار خانواده ،ولی هربار مشتاق تر از قبل برگشته بودم شیراز !!!روزهای که تهران بودم سعی میکردم بیشتر وقت رو با مامان و زری بگذرونم، زری هم از بیکاری کلافه بود ...سیاوش همچنان برای نگهداری منصور از خونه باغ و خونه تهران بهش حقوق میداد،هرچند کاری نبود و منصور برای خودش کار دومی پیدا کرده بود، ولی سیاوش میگفت :همین که حواسش بهشون هست و ما با خیال راحت شیرازیم کافیه !!!یه روز که با زری تنها بودیم گفتم :از مریم چی خبر ؟!_خبر خاصی ندارم!_هنوز شمالن؟!_اره طفلی مریم از هیچی شانس نیاورد .._چرا؟ این رو که خودش انتخاب کرد ..._اره ولی تنهاس!!! همه طردش کردن، یه جورایی ازدواجی که کردن هیچکس راضی نیست..._تو قبول کردی ؟!_نه ولی گذشته دیگه!!! _ولی مریم گناه داره..._نمیدونم ولی توی تنها موندن الانش خودش مقصره! بچه که نداره ؟!_از رضا که نه ،همون دوتا رو !!!_رضا باهاشون میسازه ؟!_والا در ظاهر که اره، باطنش رو نمیدونم یه جورایی برای مریم ،دوست همیشگی دوران کودکی دلم میگرفت... مریم با اون همه استعداد و علاقه به درس حقش این نبود، که یه گوشه تک و تنها با مردی که معلوم نبود دوستش داره یا نه، زندگی کنه !یکسالی بود ساکن شیراز شده بودیم،دیگه توی کارم جا اقتاده بودم و از دیدن کیسهای مختلف ناراحت و عصبی نمیشدم ،سعی میکردم تا جایی که میشه و میتونم در هر موردی بهشون کمک کنم، سیاوش گاهی توی این بروبیاها همراهیم میکرد و من چقدر خوشحال بودم...سالگرد پدر بزرگ آمنه بود و اون داشت خونه رو آماده میکرد برای برگزاری مراسم، یه روز که رفتم کمکش هیچ حرفی نمیزد،کمی که کمکش کردم گفتم :آمنه چیزی شده ؟!_نه ..._پس چرا ساکتی ؟!_کار میکنم شهین ..._ربطی به کار نداره سکوتت عجیبه !!نشست روی مبلی نگاهی به دوروبر خونه انداخت وگفت :دارم روزای آخر رو توی ابن خونه میگذرونم ..._چرا ؟!_ورثه میخوان اینجا رو بفروشن! _چیییی؟_بله ،بابام تک پسر این خونه بوده و دخترها هم ادعای ارث کردن و میخوان بفروشن ..._تو چی پس ؟!_خدای منم بزرگه!!! میدونی دلم میسوزه کل خاطرات کودکیم و بابا بزرگ رو باید اینجا بذارم و برم، یه جورایی فکر میکنم منم دارم بچگیم رو میفروشم..._این بی انصافیه ...._از نظر اونا حق و حقوقشونه و باید بگیرنش !!!بیخیال اینم یه دوره از زندگیه دیگه ..._خب تو بخر!!_من اینهمه پول از کجا آوردم دختر؟!بعدم توی این خونه بزرگ تنها زندگی کردن سخته، تا حالا هم همسایه ها لطف داشتن تنهام نگذاشتن ،یه خونه اپارتمانی بگیرم برا خودم هم بهتره.._یعنی از اینجا میری ؟!_دور نمیشم!!من این محل رو دوست دارم ،نمیتونم ازش دل بکنم..سوالی که بارها تا نوک زبونم اومده بود و قورتش داده بودم رو به زبون آوردم و گفتم :تو چرا شوهر نمیکنی؟!❤️

