داستانِ 1: کوزة شکسته و بادِ دادنوشته : دکتر فربود شکوهیکتاب : باد دادبخش نخستدر کویر، جایی که شنه…
انتشار: 2026/08/04 11:28 UTCدریافت: 2026/08/15 03:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:10 UTC
داستانِ 1: کوزة شکسته و بادِ دادنوشته : دکتر فربود شکوهیکتاب : باد دادبخش نخستدر کویر، جایی که شنهایِ داغ، زیرِ پایِ مردِ سرگردان میخشکیدند و بویِ عرقِ تنهایی، با رایحة افقِ دور در همآمیخته بود، ناگهان، بادی وَزید که نه از جنسِ گرما بود و نه از جنسِ سرما؛ بادی که بویِ بارانِ دور و نمِ چشمههایِ گمشده را با خود میبرد. مرد -با چشمانی که از تشنگی میسوخت- به سُویِ آن باد گام بر-داشت و در میانِ تپههایِ شنی، کوزة سفالینی یافت که تَرَکِ ژرفی بر پهلو داشت و بهآرامی، از لایِ آن، آب بر شنها میچکید و سبزة نازکی در کنارِ آن رویِسته بود. مرد زانو زد و با انگشت، تَرَکِ کوزه را لمس کرد و در زبریِ سفال، نَرمیِ یک خاطرة کهن را حس کرد و چُنین با خود زمزمه کرد: «این کوزه، روزی، آبِ زندگانی را در خود داشت؛ امّا سالها پیش، من با خشم آن را شکستم و اکنون، در این کویر، چکه-چکه جبران میشود». ادامه ...@Pehrest

