#تیکه_کتابروزی در بدترین حالت روحی بودم. فشارها و سختی ها جانم را به تنگ آورده بود. سردرگم و درماند…
انتشار: 2026/07/21 05:59 UTC
#تیکه_کتابروزی در بدترین حالت روحی بودم. فشارها و سختی ها جانم را به تنگ آورده بود. سردرگم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غریب و روحی بی جان و بی توان به زندگی خود ادامه میدادم. همسرم مرا دید به من نگاه کرد و از من دور شد. چند دقیقه بعد با لباس سرتاپا سیاه روی سکوخانه نشست. دعاخواند و سوگواری کرد.با تعجب پرسیدم: چراسیاه پوشیده ای؟ چرا سوگواری میکنی؟ همسرم گفت مگر نمیدانی او مرده است؟ پرسیدم چه کسی؟ همسرم گفت خدا... خدا مرده است! با تعجب پرسیدم مگر خدا هم میمیرد؟ این چه حرفی است که میزنی؟همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مرده و من چقدر غصه دارم حیف از آرزوهایم... اگرخدا نمرده پس تو چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ او در ادامه مینویسد:در آن لحظه بود که به زانو در آمدم، گریستم. راست میگفت گویا خدای درون دلم مرده بود... بلند شدم و برای ناامیدی ام از خدا طلب بخشش کردم. خدا هرگز نمیمیرد!📕 #خاطرات✍ #مارتین_لوترکینگ📚 @PDFbo0ok



